خاطرات آرش و هلیا
اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!
سلام به همه ی دوست جونای خوبم امیدوارم سال جدید برای همتون پر از شادی و موفقیت بوده و باشه خب راستش امسال عید من رفتم مشهد البته سر جهازی بودم (با داداشمو زن داداشم...)رفتیم جاتون خالی خیلیم خوش گذشت راستش سال تحویل ما توی راه بودیم خدا آخرو عاقبتمو به خیر کنه تا آخر سال دیگه فکر کنم توی راهم خب راستش یه جورای میشه گفت 1 سال توی راه بودیم تا رسیدیم مشهد آخه ساعت 6 صبح راه افتادیم از تهران حدودای ساعت 2 بعداز ظهر بود که رسیدیم یه جایی به اسم مزینان همونجا دم یه محوطه تفریحی که مثل پارک بود توقف کردیم که سال تحویل همه دور هم باشیم خلاصه که ناهارمونو خوردیمو سفره رو جمع کردیم که هفت سین بچینیم وای که چه هفت سینی بود همه چی داشتیم جز دوتا چیز ماهیو سبزه هر چی فکر کردیم چیزی به ذهنمون نرسید سارا کوچولو هم مرتبا نق میزدو میگفت من ماهی میخوام من سبزه میخوام... تا آخر سر یه فکر بکر کردمو برای اینکه سارا موقع سال تحویل ناراحت نباشه با گوجه فرنگی براش ماهی درست کردمو انداختم توی یه لیوان آب که دلش خوش بشه همه خندیدن چندتام خیار پوست کندیمو پوستاشو باریک کردیمو گذاشتیم کنار همو دورشو با کش سر خود سارا بستیم (خلاقیتو حال کنین) راستی توی حرم برا همتون دعا کردم مخصوصا یکی از دوستام که تا چند روز دیگه قراره یه نی نی ناز به خانوادشون اضافه بشه و اما بقیه ی عید تا به امروز خوب از اونجایی که علاقه ی شدید من به جانوران زیاده امسال دوازده تا ماهی واسه سفره هفت سینم گرفتم که یکیش چند روز پیش به دیار باقی شتافت و بسی مارا غمگین نمود راستش این چند روزه کلی با آرش حرف زدم یا اون زنگ میزنه یا من واسه خودمم عجیبه ما که قبلا به زور هفته ای دو یا سه بار اونم ده دقیقه یا آخرش یک ربع حرف میزدیم الان روزی چند دفعه باهم حرف میزنیم خلاصه که بنده خجالتم که ریخت هیچی رومم زیاد شده جدیدا(بی جنبه گیو میبینین)خلاصه که کلی با هم خوب شدیم هر روزم سر کلاه قرمزی بهم یا اس ام اس میدیم یا تک زنگ میزنیم که یادمون باشه با هم ببینیم فرداشم کلی باهم میخندیم خلاصه که هرچی میگذره نمیدونم چرا احساس میکنم بیشتر از قبل دوسش دارم به طوریکه2 یا 3 ساعت که از هم بی خبریم احساس میکنم یه چیزیو گم کردم(بی جنبه ام دیگه) صبح هام که تماشاخانه میبینیم (کانال 5 تهران)البته آرش از ماهواره مجبوره ببینه چون اصفهانه دیروزم یه اتفاق جالب افتاد زن داییه بابای آرش قرار شده آرشو زن بده راستی آرش برای بار سوم رفته بود سینما و فیلم اخراجیهارو دیده بود هی هم به من میگه برو ببین با حاله...
دیشب قرار شد برای دومین بار آرش بیاد نت و اونجا باهم صحبت کنیم اما به خاطر بارندگیه زیاد در اصفهان تلفنشون قطع شده بود و نتونست بیاد
خلاصه که سارا کوچولو هم خندیدوقرآن خوندیمو ...سال تحویل شد منو ندا با سحرو سارا همچین جیغ کشیدیمو پریدیم بغل هم که کل پارک برگشتن مارو با تعجب نگاه کردن داداشمم یه اخمی بهمون کرد که نگو ولی ما که به روی خودمون نمیاوردیمو کار خودمونو میکردیم
بعدش کلی عکس انداختیمو رفتیم نماز خوندیمو اومدیم وسایلو جمع کردیمو راه افتادیم تا مشهد یک بند حرف میزدیم با همو میخندیدیم آخه منو ندا سحر و سارا با داداشیم توی یه ماشین بودیم و بقیه توی یه ماشین دیگه خلاصه که حسابی آتیش سوزوندیم حدودای ساعت هشت بود که آرشیم زنگ زدو عیدو بهم تبریک گفتیم البته قبلش کلی اس ام اس دادم بهش ولی هیچکدوم بهش نرسیده بود اونم میگفت کلی بهم زنگ زده تا الان تونسته بگیره خلاصه یکم حرف زدیمو خدافظی کردیم![]()
ساعت هشتو نیم بود که رسیدیم مشهد و رفتیم هتل...که مامانی زنگ زدو با هم حرف زدیم شبم کلی با سحرو ندا و سارا خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم ساعت 10:30 بود که دیدم گوشیم داره روشن خاموش میشه دیدم آرشه ریجکتش کردمو بهش اس ام اس دادم که بزار شاممو بخورم زشته بعد بهت زنگ میزنم خلاصه که انقدر خسته بودم که خوابم بردو یادم رفت به آرش زنگ بزنم صبح که بلند شدم اس ام اسشو خوندم که نوشته بود من میرم بخوابم خیلی خسته ام فردا زنگ میزنم عزیزم ...صبحانمونو خوردیمو وضو گرفتیم رفتیم حرم راستش من دومین بارم بود که مشهد میرفتم خیلی شلوغ بود همش میترسیدیم همو گم کنیم تا اینکه بالاخره رفتیم تو ونماز خوندیمو زیارتواومدیم خونه ساعت 1 بود دیدم آرش زنگ زده منم گوشیمو تو هتل جا گذاشته بودم اومدم زنگ زدم یکم حرف زدیمو ادا اصول درآوردیم خلاصه که این چند روز خیلی خوش گذشت اگه بخوام همشو بگم خیلی طولانی میشه فقط همینو میگم که 2 روز آخر بارونی میومد که انگار اومده بودیم شمال
نگین مریم پانی<<<* مهربونم *>> > رویا و...یه نمازم به نیت همه دوستام خوندم از سوغاتیم خبری نیست حتی واسه آرشم نشد بگیرم ![]()
![]()
آخه خیلی خوشگل بوداما بقیه سرحالند
این بدجنسم تندی به مامانش گفته که کی هستنو چه شکلین مامانشم دعواش کرده دلم خنک شد
البته ناراحت نشدم چون میدونستم داره سر به سرم میزاره بخندیم تو اس ام اساشم بهم گفت شبم که براشون مهمون اومده بود اس ام اس داد بهم که یه عالمه برامون مهمون اومد منم تند تند پذیرایی کردم مامانم اینام تازه اومدن منم بهش گفتم آخی پس دیگه واقعا وقت شوهر کردنته آرشم گفت آره حالا کدومو بگیرم منم گفتم هر دوشونو با مامانشون آرشم گفت نه دعواشون میشه اونجوری کلی خندیدیم ![]()
![]()
![]()
تا ساعت یکو نیم اس ام اس بازی کردیم و هی بهم میگفت نمیدونی اینجا چه بارونی میاد ... الان داره تگرگ میاد... الان رعد و برق زد...خلاصه که گزارش لحظه به لحظه هواشناسی بهم میداد منم که عاشق بارونم حرصم در اومده بود و بهش میگفتم بدجنس منم میخواممممممم آرشم میگفت من که بهت گفتم بیا اصفهان خودت نیومدی حالا هم عیبی نداره اخبار گفت فردا تهرانم بارون میاد منم ذوق کردم و خوابیدیم امروز صبح که بیدار شدم دیدم وای به جای بارون داره برف میاد اونم چه برفی همه جا سفید شده انگار یه عالمه پنبه ریختن تو خیابون خیلی عجیبه برف بهاری
خدایا به خاطر این همه مهربونی شکرت![]()
| Design By : Night Skin |



