خاطرات آرش و هلیا
اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!
من (نیمه شب) خب بازم بعد تقریبا یک ماه اومدم راستش توی این چند وقت یه عالمه اتفاق برام افتاد که یکسریشون خوب بودو یک سریشونم بد الانم که میخوام اینجا بنویسم اصلا نمیدونم از کجا و چی باید شروع کنم برا همینم شاید یکم قاطی پاطی بنویسم از ۲۳ بهمن که رفتم شمال ۴ دفعه همدیگرو دیدیم که دو دفعش تهنا بودیم ۲ دفعشم با بچه ها کلی هم خوش گذشت شاید یه روزی گفتم چی شد... خب همونجوری که یادتونه من ۲۳ بهمن رفتم شمال که به کارام برسم البته مثلا ولی نشد و تا ۳ روز پیش در گیر کارای حذف اضافه بودم تا بالاخره به زور تونستم ۲۰ واحد بگیرم اونم با ۲ واحد آزمایشگاهی که باز دوباره مجبور شدم عینه جهانگردا دور مازندرانو سیر کنم تا بتونم بگیرم البته این تنها مشکل من نبود ۷ نفریم که این بلا یک ترم درمیون سرمون در میاد معمولا از اونجایی که پانی ترم آخرشه و میخوایم از تمام لحظه های با هم بودن استفاده ی لازمو ببریم تصمیم گرفتیم دانشگاه ساری مهمان بشیم که سه تایی باهم باشیم اما نشد که نشد آخه اون ۲ واحد اونجا ارائه نشده بود و دوباره سر...کج کردیم به سمت قائم شهر البته منو مریم (کاریش نمیشد کرد) بعد از اینهمه دوندگی اومدیم دانشگاه خودمون که نامه بگیریم برای مهمان شدن ولی این مسئول گروهمون مگه راضی میشد نامه بده البته یه جوراییم حق داشت چون ما قبلا از این ماده استفاده کرده بودیم و ترم آخرم نبودیم که دوباره بهمون نامه بدن خلاصه که انقدر التماسشو کردیم تا بالاخره نامه زد به منطقه ۳ که با شرایط ما موافقت بشه بعد کلی نذر و نیاز جواب نامه اومدو موافقت شد حالا هی از اون پله ها بالا و پایین میرفتیم واسه امضا گرفتن دیگه جونمون در اومده بود خدا نصیب هیچکس نکنه آخر سر معاون دانشگاه نامه هارو که دستم دید گفت تو یک نفری پس بقیتون کجان گفتم پایین دبیرخونه... خلاصه که حدود ۲۰ دقیقه داشتم باهاش بحث میکردم اونم هی میگفت چرا درس نمیخونین که آواره ی دانشگاهای دیگه بشین؟؟منم هی میگفتم اینجا واحد ارائه نشده ربطی به درس خوندن ما نداره ...آخرم با اخم امضا کردو تموم شدو قرار شد پس فرداش بریم قائمشهر که مریم براش مشکل پیش اومدو نتونستیم بریم در عوضش آرش بهم زنگ زدو گفت عصری ساعت ۵ میاین بیرون منم از رویا پرسیدم اونم گفت باشه و قرار شد بعد کلاس آرش بریم بالای دانشگاه ساعت ۴:۳۰آماده شدیم که بریم البته قرار بود ۵:۳۰ بریم اما از اونجایی که رویا (همخونه جدید)یکم خجالتی تشریف دارن البته برای ۱۰ دقیقه اول چون بین دوستام هیچکس به پای من نمیرسه از این صفت زودتر رفتیم و ساعت ۵ بود که رسیدیم زنگ زدم به آرش گفتم کجایین گفت داریم میایم رویا هم همینجور عین این بچه ها نق میزد که دیر بشه من چیکار کنم آخه بیچاره قرار بود بره خونه ی خاله اش از طرفیم چند روز پیشش آرش به من گفته بود که فرشید میخواد با رویا دوست بشه.....و این اولین باری بود که قرار بود این دوتا از نزدیک باهم حرف بزنن خلاصه که اومدنو باهم حرف زدن بعدش قرار شد ما زودتر بریم که رویا دیرش نشه رفتیم تو که بگیم صاحب اونجا زنگ بزنه (نسوم)آژانس بیاد که بریم کلی باهامون حرف زدو سراغ مریمو پانیو گرفت گفت پس اون دوتا شیطونا کجان منم گفتم مشکل داشتن نتونستن بیان گفت همش تو فکرم بودین که این سه تا کجان خیلی وقته دیگه نمیان منم گفتم تهران بودیم بعدم همش دانشگاه بودیم خدافظی کردیم اومدیم بیرون که فرشید گفت دوتا شیطونا کین؟ آرش گفت مریمو پانیو میگه گفت اگه اینجا بودن الان اینجا رو میترکوندن و خندیدیم بعدم خدافظی کردیمو اومدیم خونه به رویا تو ماشین گفتم خدا به دادت برسه معلومه ترکه گیر میده بهت ...خلاصه قرار شد باهم دوست بشن و رویا رفت قائمشهر ... فرداش یکشنبه با مریم آماده شدیم که بریم قائمشهر که آرش زنگ زد بهم و گفت میخاد بره قائمشهر قرار شد سه تایی باهم بریم ساعت ۹:۳۰ رفتیم تو ماشین کلی باهم حرف زدیم بعدش یه دفعه بهم گفت اااااونجا چی کار میکنی (یه درخت نشونم داد) اول تعجب کردم بعد منظورشو فهمیدم و خندیدیمتا میدون طالقانی باهم رفتیم بعدم از هم خدافظی کردیم و ما رفتیم دانشگاه خوشبختانه کارمون زود تموم شدو رفتیم ناهار خوردیمو برگشتیم تو ماشین آرش بهم زنگ زدو گفتم داریم برمیگردیم خونه گفت ساعت یک ربع به شش میره اصفهان از هم خدافظی کردیم رسیدم خونه زنگ زدم کلی حرف زدیمساعت ۶ بهم تک زنگ زد که راه افتاده تو راه که بود چند دفعه زنگ زدم بهش از خواب بیدارش کردم ...شبش ساعت ۱۱ با فرشید رفتیم امامزاده البته من نمیخواستم برم قرار شد رویا تنها بره و فرشید بیاد دم خونه دنبالش اما از اونجایی که همسایه فضولمون دم در بود به رویا گفتم زنگ بزن بگو نیاد من باهات میام برمیگردم آماده شدیم رفتیم رویا گفت سرده کاپشن بپوش خلاصه رفتیم از گرما داشتم خفه میشدم تا برسیم پیش فرشید یه کتک حسابی ازم خورد راست راستی داشتم خفه میشدم بعدم که رسیدیم فرشید گفت گرمتون نیست منم گفتم تقصیره رویاست و خندیدیم بعدم فرشید بهم گفت به خدا اگه با رویا نمیومدی دیگه نمیذاشتم آرش بیاد....کلی خجالت کشیدم راستی دوتا مشکل برامون پیش اومده یکی واسه من یکی واسه مهربون دعا کنین زود درست بشه پی نوشت:راستش نمیخواستم اینارو اینجا بنویسم ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه اینو بنویسم راستش الان حدود دوهفتس که یه چیزی توی دلم سنگینی میکنه اونم از نوع داغون خیلی فکرو خیالای چرت ندارم اینم اومده روش راستش سحر دوست من از یک ترم پیش همکلاسی آرش شده همه ی بدبختی منم از همینجا شروع میشه نمیدونم چرا هر چند وقت یه بار از آرش میپرسه که هنوزم با هلیایی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟

به پایان دلتنگی می اندیشم
آن نهایتی
که همیشه تو را خواهم داشت...

![]()
رفتیم سمت امامزاده اما از شانس ما درش بسته بود و برگشتیم ...ازهم خدافظی کردیم اومدیم سمت خونه که یه پژو گیر داد بهمون منم داد زدمو ...مردم گفت صداتو واسه من بلند میکنی من تازه از حبس اومدما منم گفتم واسه گنده تر از توهم بلند میکنم ببینم چیکار میکنی...بعدم دوئیدیم اومدیم خونه زود خوابیدیم که فردا بریم دانشگاه صبح ساعت ۶ آرش تک زنگ زد که رسیده بیدار شدم آماده شدم بریم دانشگاه رفتیم سر کلاس همش دو نفر بودیم منو رویا استاد خوشمو برا اولین بار خندش گرفت گفت کلاس خصوصیه؟و خندیدیم بعد کلاس آرش زنگ زدو حرف زدیم گفت دارم دیوار میشورم کلی بهش خندیدم گفتم حقته دیگه منو اذیت نکنیابعدش گفت دوروغ گفتم لجمو در آورد تا ساعت ۱۲ موندیم دانشگاه الکی که پانیم کلاسش تموم بشه بیایم داشتیم راه میرفتیم توی حیاط بالای دانشگاه که یه پسره از تو کلاس داشت بیرونو نگاه میکرد که پانی داد زد گفت مگه استاد سرتون نیست درستو گوش کن که رویا گفت آبرو بر فرشید بوددددد کلی خندیدیم رویام حرص میخورد
اومدیم خونه تا ساعت ۳ خوابیدیم ساعت ۶ هم تازه ناهار خوردیم قرار شد بریم خونه یکی از بچه ها که پشیمون شدیم ساعت ۸ رفتیم جاده ی پشت امامزاده یکم قدم زدیم بعدم اومدیم خونه تا ۱۱ فیلم دیدیم بعدم نشستیم جدول حل کردیم چندتاشو بلد نبودیم اس ام اس دادیم از فرشید بپرسیم اونم گفت بلد نیستم جدول ترکی حل کنین بلدم!!!بعدم یه کلمه شمالی گفت گفت اگه معنیشو فهمیدین یه جایزه دارین ماهم دست به دامن کل آپارتمان شدیم تا آخر فهمیدیم یعنی چی و گفتیم حالا بعد عید باید جایزه بده![]()
![]()
![]()



شما جای من باشید چی فکر میکنین؟
تازه اندفعه از آرش پرسیده هنوز با هلیایی؟ باهم خوبین؟آرشم گفته آره هر روزم بهتر میشیم بعدش به آرش گفته اومدم اصفهان نمیدونستم پاتوقت کجاست بیام اونجا آرشم بهش گفته..... آخه این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟
بعدش آرش اومده به من میگه بعدم سر به سرم میزاره میگه لابد دختر دائیش عاشقم شدهآخه سحر با دختر دائیش اومده بود
منم بهش گفتم اگه دوسش داری مشکلی نیست برو...به خدا شاید باورتون نشه اما اینو از ته دل بهش گفتم ...با اینکه...خدا جونم کمکم کن![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



