خاطرات آرش و هلیا
اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!
به روز غدیر خم از مقام لم یزلی ، به كائنات ندا شد به صوت جلی . كه بعد احمد مرسل به كهتر و مهتر ، امام و سرور و مولا علیست علی عید کمال دین .سالروز اتمام نعمت وهنگامه اعلان وصایت و ولایت امیر المومنین علیه السلام بر شیعیان وپیروان ولایت خجسته باد پاییز پاییز پاییز برگ ریز هزار رنگ بازهم زنده ام خدایا شکرت امسالم زنده موندم تا بوی بارونو برگهای خیس خشکیده رو حس کنم آرامو آهسته گام برمیدارم به صدای خش خش برگهای خشک در زیر گامهایم میاندیشم برگی که تا چندی پیش در بالاترینها بود امروز روبه زوال است به امروزم نگاه میکنم به فردایم میندیشم روشن است یا تاریک نمیدانم ---------------------------- پی نوشت: بی اختیار یاد جمله ای که چند شب پیش توی فیلم سام سون گفت افتادم طوری زندگی کن گویی در بهشت زمینی من برای با تو بودن پر عشقو خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پر میکشم .................. شاید چند وقتی نیام دیگه میرم خونه ی قبلیم شاید اونجا برام بهتر باشه همچنین از لحاظ استوره شناسی ، پریدن از روی آتش را میتوان به گذر از آتش سیاوش، برای اثبات بی گناهیاش نسبت داد.در دوران باستان و حتی بعد از آن در بسیاری از تمدنها ، گذر از آتش برای اثبات بیگناهی انجام میشده است از مراسمی كه در این جشن رواج دارد میتوان به فالگوش ،فالكوزه ، قاشق زنی و خوردن آجیل مشكل گشا اشاره كرد. خب امسالم با همه ی خوبیها و بدیهاش داره تموم میشه و فقط خاطره هاش برامون به یادگار میمونه چه خوب و چه بد خب بالاخره کم کم آقا موشه داره میره و جاشو به آقا گاوه میده به احتمال زیاد این آخرین پست من توی سال ۸۷ هست امیدوارم سال جدید برای همتون پر از شادی و برکت باشه پیشاپیش عید همتون مبارک راستی سر سفره ی هفت سین منو هم دعا کنین راستی به همتونم سر زدم اما نمیدونم چرا بلاگفا نمیزاره براتون کامنت بزارم به هرحال بازم سعی خودمو میکنم از همتونم بابت این مدت که خونمو تنها نذاشتین ممنون همتونو دوست دارم فعلا بای و ذره ذره وجودم در پاییز غرق میشود من این همه حجم سردی را از خودخواهی تو میبینم... نیمه شب شاید یه مدت زیادی نیام احساس می کنم اینجوری واسم بهتره پس فعلا خداحافظ راستش امشب از همتون التماس دعا دارم سر نماز سر سفره ی افطار موقع خوندن دعای سحر منم دعا کنین و از خدا بخاین که کمکم کنه امیدوارم به حقانیت این شبهای عزیز دعای همتون مستجاب بشه و هرچی از خدا میخاینو بهش برسید عقربه های ساعت میروند لحظه لحظه ی خاطراتم را مرور میکنم تاشاید در کشاکش ثانیه های دلتنگی خبری از تو بیاید میروم چندی شاید بتوانم گم شوم از هوهوی خیالات کدر... خدا کند باران امشب غبار را از دلم بشوید.... خسته ام... خورشید از پشت کوه اندک اندک پیدا میشود نهان ها آرام آرام آشکار میشوند دعاها نیز آهسته آهسته که بالا میروند مستجاب میشوند و.... فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو بهتون تبریک میگم یه خواهشیم ازتون دارم اونم اینه که سر سفره ی افطار برام دعا کنین چون خیلی به دعاتون احتیاج دارم امیدوارم دعای همتون مستجاب بشه و هرچی که از خدا میخواین بهتون بده خدای مهربونم کمکش کن سلام من تو نظر سنجی نایت اسکین شرکت کردم اگه قابل دونستین به منم رای بدین راستی برای نظر دادنم پائین لطفا نظر بدین سلام من تو نظر سنجی نایت اسکین شرکت کردم اگه قابل دونستین به منم رای بدین در انتهاي روز كه دروازه هاي غروب الانه داشتم بهت فکر میکردم عکستو گذاشتم جلومو داشتم نگات میکردم یاد دو هفته پیش افتادم نمیدونم چم شد بی اختیار اشکم در اومد بازم لوس شدم کاشکی الان بهم زنگ میزدی دلم بدجوری تنگ شده دل آسمونم مثل دل من گرفته داره میباره .......نمیدونم چم شده دلم میخواد بهت زنگ بزنم ولی دلم نمیاد میدونم الان لالا کردی آرشی دلم برا نی نی ننر گفتنات تنگ شده کجایی کوچولو ایام فاطمیه را به همه تسلیت میگم يا علي رفتم بقيع اما چه سود نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سو پریشان حالمو بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست نمیدانی چه غمگین رهسپارم لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه میجویم پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل دلم تنگ است تنهایی به لب می آوردجانم بیا تا با توگویم از هیاهوی غریب دل که بی پرواتلنگر میزند به من ومیگوید به من نزدیک نزدیکی به دنبال تو میگردم به سویت پیش می آیم چه شیرین است پاز احساس خوشبختی نابم پر از امید سبز خوب دیدارم و میخواهم که نامت را به لوح سینه بنگارم و نجوایی کنم در دل و گویم تا ابد من دوستت دارم......... میخوام بگم عاشقتم میخوام بگم اگه یه روزی تنهام بزاری میمیرم خودتم خوب میدونی که چقدر دوست دارم خودتم میدونی که تمام شب و روزم شده سه تا حرف آرش پس قول بده که تنهام نمیزاری قول بده که که تنهام نمیزاری بهم بگو پیشم میمونی بگو دوسم داری بگو باورم میکنی اینارو همون نی نی ازت میخواد همونی که هر شب بهت فکر میکنه همون نی نی لوسه که سر به سرش میزاری همونی که عاشقته و بی تو میمیره ميخوام برات قصه بگم چشاتو روي هم بزار واسه شكستن دلم بهونه ي تازه بيار يكي بودو يكي نبود اول آشناييه ميخوام بگم تو اين روزا آخر عشق جدائيه
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم؟؟؟؟؟؟ مخمل شب تبدار است جيرجير، جيرجير ابر و بادی نيست آسمان خميازهکشان عشق من بمون دلواپسم نزار بي تو نميگذره اين روزو روزگار درختی پیر شکسته خشک تنها گم نشسته در سکوت وهمنک دشت نگاهش دور فسرده در غروب مرده دلگیر و هنگامی که بر می گشت کلاغی خسته سوی آشیان خویش غم آور بر سر آن شاخه های خشک فروغ واپسین خنده خورشید شد خاموش................... من اینجایم به دور ازهرچه بی توست به خوابی تلخ که میبندد،چشم من به دور از هرچه بی توست به یاد آن که سرشتس زهر چه سنگ بوده تا به آنروز بتی خونین، نهاده آن به پشت آن قفسها که میخوانند آن را پناهی بی پناهم به هر اشکی و آهی که بستست کمر این چرخ که بیند هر روز و هر لحظه پناهم بی پناهیتر شود هر روزو هر لحظه به الرحمانی که آواز وجودم گشته از چندی به آن مهتاب که نیما شناساندم به آن قیصی که مجنونش تو میخوانی به هر آبیوهر خاکی به دور از هرچه از بی توست من آزادم و فریادی به دل آرم که سرسامی به گوش آرد تورا هر روز و هر لحظه بر آشوبد تو را . . به هر عشقیست جوانمرگی. دیروز دلم دیگه طاقت نیاورد بهت زنگ زدم باهم حرف زدیم یکم بهتر شدم گفتی میخوای بری شمال (دانشگاه) بیستم امتحان کارشناسی داری مواظب خودت باش کوچولو واست دعا میکنم ایشالا قبول بشی آرش جونم حواستو جمع کن انقدرم اين گوشيتو خاموش نكن......... او را به رؤياي بخار آلود و گنگ شامگاهي دور، گويا ديده بودم من . . . لالائي گرم خطوط پيكرش، در نعره هاي دوردست و سرد مه، گم بود. لبخند بي رنگش به موجي خسته مي مانست؛ در هذيان شيرينش. ز دردي گنگ مي زد گوئيا لبخند . . . هر ذره چشمي شد وجودم تا نگاهش كردم، از اعماق نوميدي صدايش كردم: «ـ اي پيداي دور از چشم! «ديري است تا من مي چشم رنجاب تلخ انتظارت را «رؤياي عشقت را، در اين گودال تاريك، آفتاب واقعيت كن!» و آندم كه چشمانش، در آن خاموش، بر چشمان من لغزيد در قعر ترديد اين چنين با خويشتن گفتم: «ـ آيا نگاهش پاسخ پرآفتاب خواهش تاريك قلب يأسبارم نيست؟ «آيا نگاه او همان موسيقي گرمي كه من احساس آن را در هزاران خواهش پر درد دارم، نيست؟ «نه! «من نقش خام آرزوهاي نهان را در نگاهم مي دهم تصوير!» آنگاه نوميد، از فروتر جاي قلب يأسبار خويش كردم بانگ باز از دور: «ـ اي پيداي دور از چشم! . . .» او، لب ز لب بگشود و چيزي گفت پاسخ را اما صدايش با صداي عشق هاي دور از كف رفته مي مانست . . . لالائي گرم خطوط پيكرش، از تار و پود محو مه پوشيد پيراهن. گويا به رؤياي بخارآلود و گنگ شامگاهي دور او را ديده بودم من . . . آرش خيلي دلم ازت گرفته واقعا خجالت نمي كشي الان ۹ روزه كه بهم زنگ نزدي يعني تا وقتي كه من بهت زنگ نزنم تو هم زنگ نميزني؟ اينجوري دوسم داري؟ آخه اين چه جور دوست داشتنيه؟ چه جوري دلت مياد زندگی تکراریست خنده ها تکراری گریه ها تکراریست من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت دیگران می خندندو دلم می داندکه چقدرتکراریست همه جا غرق سکوت کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی دل من می ترسد ترس هم تکراریست .... حرفت را به من بگو داره بارون میاد دلم بدجوری هواتو کرده انگار دل آسمونم مثل من گرفته دلم بدجوری برات تنگ شده کاشکی بهم زنگ میزدی یه کم حالو هوام عوض میشد دلم داره برای شنیدن صدات پرپر میزنه کاش می توانستم فراموش کنم انتظار کشیدنت را کاش می توانستم ترک کنم بی دریغ دوست داشتنت را ..................... در شب کوچک من ، افسوس باد با برگ درختان ميعادي دارد در شب کوچک من دلهرهء ويرانيست گوش کن وزش ظلمت را مي شنوي ؟ من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم من به نوميدي خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را مي شنوي ؟ در شب اکنون چيزي مي گذرد ماه سرخست و مشوش و بر اين بام که هر لحظه در او بيم فرو ريختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهء باريدن را گوئي منتظرند لحظه اي و پس از آن، هيچ. پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد و زمين دارد باز مي ماند از چرخش پشت اين پنجره يک نامعلوم نگران من ........... دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد . آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد . دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري . خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است . امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود . خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است . يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند

ازچهارشنبه سوری با نام جشن سوری در تاریخ بخارا یاد شده است.هم اكنون در مكان های مختلف كشورمان این جشن با نام های متفاوت یاد میشود:«در خراسان به آن چهار شنبه سوری ـ در اصفهان،چهارشنبه سرخی ـ در شیراز و بندر عباس، چهارشنبه اخر سال ـ در لاریجان، چهارشنبه شوری ـ در مازندران و گرمسار، آخر چهار شنبه ـ در حوزه ایران مركزی، چهارشنبه سهری ـ در آذربایجان، توز چهار شنبه ـ در گیلان، گول گوله چهار شنبه ـ در قزوین، كوله چهار شنبه»
اما در معنی واژه سوری هم عقاید مختلف است: برخی عقیده دارند كه واژه " سوری" از واژه پهلوی "سوریك" به معنای سرخ آمده است.بعضی ها هم معنی جشن از آن برداشت كرده اند
![]()
![]()
اینم آتیش چهارشنبه سوریه امسال برای وبلاگم ببخشید اگه در حد کبریته آخه نمیخواستم زیادی خطرناک بشه از طرفیم من خیلی گرماییم ترسیدم گرما زده بشم![]()



![]()

![]()


![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وا مي شود به خلوت مغموم شامگاه
آهنگ پاي خسته اي از عمق دور دست
آواز مي دهد كه روان شد كسي به راه
چشمان من به كاوش نا آشناي خويش
مي جويد آن كسي كه روان است سوي من
اما به عمق اين ره متروك مانده نيست
غير از خيال درهم و پر هیاهوي من
گاهي فرو روم به خيالي كه بي خيال
از روي لحظه لحظه ي عمرم گذر كنم
خود را ز خود برانم و در اين ميان به هيچ
چون رفته ها نيامده ام را هدر كنم
ليكن به عمق جاده باز آن صداي پا
سر مي كند ترانه و نزديك مي شود
خورشيد روز مي رود و روز مي رود
كس سوي من نيامده تاريك مي شود
![]()
؟؟؟؟
هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود
يا علي قبر پرستويت كجاست
آن گل صدبرگ خوشبويت كجاست
هر چه ياشد من نمك پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش كرده ام
![]()

ملافههای چروکيده
با صدايی موجدار
زمزمه میکنند حکايت بیقراری را
بر استخوانهای آهنی تخت
جيرجيرکی نيست
نالهی تخت است
بر امتداد گرم درد و بیخوابی
نسيم هم گم شده است
باغچهی کوچک تنهايی
نشان سبزينه از ياد برده است
باغچه دلسوخته است
برشته در کورهی تابستان
خواب رگبار میبيند
شب را به سپيده سپرد
پيکرمچالهای
در ميان ملافههای چروکيده
باز هم گريخت
از هيولای سرخ درد
از آبی بیپايان درد
از
يک شب ديگر..........
غروب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تُرا در يافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان؛
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين سرود ها را
و تُرا که مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد
زيرا که من
ريشه هاي تُرا دريافته ام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


خیلی بده یک نفرو با تمام وجود دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی



