خاطرات آرش و هلیا
اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!
باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه ... همیشه عاشق این شعر بودمو هستم الان که دارم این پستو مینویسم با تمام وجودم دارم بوی بارونو حس میکنم راستش الان چند روزه که اینجا داره بارون میاد اونم چه بارونه قشنگی دوست دارم برم توی خیابونو زیر بارون راه برم کاشکی میشد با راه رفتن زیر بارون غمو قصه های دل آدمها هم شسته بشن کاش یکی باشه که دست آدمو زیر بارون غمهای زندگی بتونه بگیره و آدم بهش تکیه کنه فرقی نمیکنه عشقت باشه یا دوستت مادرت یا پدرت برادر یا خواهر مهم اینه که بتونی باهاش باشی و غبار دلتو سبک کنه برای من که تکیه گاهم همیشه مامانم بوده همیشه آرومو مهربون به حرفام گوش داده همیشه نگرانم بوده یه نمونشم همین تازگیا بود که فقط نگاهش میکردم دلم میخواست پیشم باشه اجازه ندادن بیاد توی اتاق(بیمارستان) تا وقتیکه دوباره به هوش اومدمو تونستم ببینمش وای که مادر چه نعمت بزرگیه چرا بعضیامون قدرشو نمیدونیم؟؟چرا انقدر زود یادمون میره راستش نمیخواستم حالا حالا ها پستی بزارم اما به خاطر یه سری اتفاقا گفتم یه پست نسبتا کوتاه بزارم درباره این چند وقت راستش روز دختر آرش برای دومین سال بهم اس ام اس داد و تبریک گفت یه اس ام اس بامزه با طرز نوشتنی که خودمون دوتا فقط سر در میاریم به خاطر یه سری مشکلات از ۲۱ آبان تا دوشنبه هفته پیش بنا به تجویز پزشک تهران بودم و نرفتم دانشگاه تا دوشنبه که رفتم که خنده بازاری شده بود که بعدا یه پست مفصلو بهش اختصاص میدم راستی سه شنبه که رفتم دانشگاه موردی رو که رویا روش تاکید کرده بود ملاقات کردم جالب این بود که قبل از این که رویا بیاد دانشگاه دختررو دیده بودم و به مریم گفته بودم که نمیدونم چرا حس خوبی نسبت به این دختره ندارم...وقتیکه رویا بهم نشونش داد تازه فهمیدم بعضی حسای زنانه چقدر قوی میتونه باشه ۷ آبان عروسیه داداشه آرش بود ایشالا خوشبخت بشن ۸ آبان هم نامزدیه دختر عمه ام بود که کاشکی نمیرفتم واما تصمیمو راجع به پست قبل گرفتم که بعدا به موقعش میگم چیه همتونو دوست دارمو بابت راهنماییهاتونم ممنون بای پی نوشت سه چیز خاطره انگیز این هفته: خرگوش کوچولوی کرم دور میدون رویا بهم گفت حواسمو جمع کنم پی نوشت ۱۸/۷/۸۸:امروز صبح قبل از اینکه برم دکتر آرش بهم اس ام اس داد که یه قورباغه پیدا کردم قده یه بند انگشته عکسشو انداختم ببینی پی نوشت۱۹/۷/۸۸: امروز بعد از پانزده سال آزمایش خون دادم بازم تابستون تموم شدو پاییز از راه رسید راستش هر وقت اول مهر میشه یه جورایی هم دلم میگیره هم خوشحال میشم هم یاد حساسیت فصلیم میوفتمو عطسه های بی امان دیروز با مامانی رفته بودم مرکز چشم پزشکی تهران توی میدون ونک وایییییییییی وقتی دختر بچه های کلاس اولیوو با ماماناشون میدیدم راست راستی ذوق میکردمو با خودم میگفتم منم یه روزی انقدری بودم چقدر شادن ...خوش به حالشون همه با مقنعه های سفید توردار با روپوشهای صورتی سرخابی سبز بنفش واقعا ناز بودن دیروز که داشتم با آرش حرف میزدم توی پارک نشسته بود داشت باهام حرف میزد که یه دفعه گفت تو رو خدا نگاه کن این کلاس اولیا دختراشون قده نمکدونن بعدم شروع کرد به لو دادن خودش توی دبیرستان که چه کارهایی میکردن از جمله اذیت کردن دخترای مدرسه ای که نزدیک مدرسشون بود میگفت انقدر اذیتشون میکردیم که دیگه همشون میشناختنمون یه بارم با دوستش رفته بودن نانوایی که از قضا ساعت زنگ تفریح اون مدرسه بوده دخترام از پشت پنجره اینارو دیده بودن داد زده بودن که آرشو پدرام بعدشم هرچی دم دستشون بوده از تو حیاط کوبیدن تو سر اینا و اما حالا شیطونیهای خودم و دوستام از کلاس سوم شروع میشه چون اول و دوم سرویس داشتم شیطونی ما تا دبستان خلاصه میشد به گل کندن از در خونه ی مردم اونم از ریشه واما شیطنت دبیرستان شیطونیامون خلاصه میشد به نوشتن روی کاغذو پرت کردن از اینور کلاس به اونور کلاس و تقلب کردن سر امتحانا که در این امر مهم من فقط چندبار موفق بودم به خاطر اینکه خیلی زود رنگم یا میپره یا عین لبو قرمز میشم و این خصوصیتو توی دانشگاه هم هنوز حفظ کردم مایه ی آبرو ریزیه و اما شیطنت های دانشگاه که هرچی بگم کم گفتم ولی یه چیزیو جدی بگم به نظر من واسه ی خود من که هیچ کاری بلد نبودم لازم بود که یه مدت از خانوادم دور باشمو بعضی چیزارو یاد بگیرم دلم برای تمام روزهای دانشگاهم تنگ میشه واسه کلاسای ۸ صبحش که همیشه به زور از خواب بلند میشدم آخه معمولا شب قبلش تا ساعت ۴ صبح بیدار بودیمو هر ساعت خونه ی یکی از بچه ها بودیمو تا ۴ صبح ۴ طبقه رو ۱۰ بار بیشتر بالا و پایین میرفتیم دلم برای حراست دم در دانشگاه که همیشه خانوم مرادی بهم گیر میداد که مانتوت کوتاست موهاتو بکن تو... تنگ میشه خب آبغوره بسه به هر حال امیدوارم سال تحصیلی جدید برای همه سال خوبی باشه ------------------------------------ پی نوشت: امشب نگین آدرس یه وبلاگو بهم داد که بدجوری داغون شدم شرح حال یه فرشته یکوچولو که خیلی مریضه لطفا هر کدوم که اومدین اینجا بهش سر بزنید و دعا کنید که هرچه زودتر خوب بشه مخصوصا اونایی که خودشون پدر یا مادرن دعای مخصوص بکنن پی نوشت ۲:این وبلاگ برای کوچولوی بالا ختم قرآن گذاشته هر کدومتون که میتونید شرکت کنید برید و بهش بگید ممنون از همتون http://mrsglamour.blogfa.com/post-281.aspx بالاخره یکشنبه رفتم دانشگاه ثبت نام کردم البته یکم مشکلات داشتم که آرش به دادم رسید و با کمک فکری بالاخره پول شهریه ثابتمو ریختم به حساب بابای آرش که آرش برام بریزه به حساب دانشگاه و ثبت نامم کنه آخه هیچکس دورو برم حساب سیبا نداشت فقط یکی بود که دوست نداشتم بهش رو بندازم خلاصه که آرش برام ثبت نام کرد و انتخاب واحدمم خودش کرد و قرار شد بعدا هزینه ی ثبت نامو ازم بگیره البته به خیال خودش که گفت 4 تا بوس منم گفتم فعلا بزن به حساب تا ببینم چی میشه خلاصه که اون یه روز خیلی خوش گذشت با آرش قرار شد یه مورد مناسب براش پیدا کنیم و آرشم سریع گفت آقای ((ک )) از خنده پای تلفن ترکیدم حالا دختر عمومم ذوق کرده بود هی میگفت کیو میگه میخوام ببینمش منم جلوی چشمم قیافه ی مریمو مجسم میکردم که کنار آقای ک وایسته واقعا از نظر قدی خیلی بهم میخوردن عین فیلو فنجون پی نوشت ۱:اسم جدیدم از نظر آرش چوب شوره پی نوشت۲: ۲۹/۶/۸۸ بله برون دختر عمه ام بود یکی دیگم پرید پی نوشت ۳: برای دونفر دعا کنید راستش تصمیم نداشتم اینجا از خاطره های تلخ زندگیم چیزی بگم اما میگم شاید یکمی سبک بشم شایدم یه تجربه بشه واسه ی دوستای وبلاگیم که میان اینجا خلاصه که از اون خونه رفتم و رویا اومد پیشم به کسی هم نگفتم برای چی از اون خونه رفتم فقط 3 نفر از این جریان خبر داشتن آرش فرشید و رویا که رویا باماهمخونه بود و فرشیدو آرشم سر یه قضیه همه چیو فهمیدن خلاصه که منو رویا همخونه شدیم برای 2 ماه چون رویا دانشگاه ما مهمان بود و ترم جدید باید تهران باشه توی این 2 ماه سرمون به کار خودمون بود خیلی حرفا از اینور اونور میشنیدم اما به روی خودم نمیاوردم میگفتم عیبی نداره از من 2 سال کوچیکتره هنوز بچه است ...تا اینکه رفتیم بندرعباس از طرف دانشگاه ظهر رفتم راه آهن چون من تهران بودم رویا هم با مریم و ایکس از شمال با بقیه بچه ها با قطار شب قبلش اومده بودن و صبح رسیده بودن تهران چندتا از بچه ها هی به منو رویا اصرار کردن که بیاین تو کوپه ی ما ولی من گفتم ما میخوایم بریم با مریم و ایکس بزارین اونام بیان اگه جا نبود میایم پیش شما وقتی سوار قطار شدیم یکدفعه ایکس با صدای بلند به مریم گفت برو به استادبگو ما 4 نفر میخوایم باهم باشیما کس دیگه ای نیاد پیشمون شاید باورتون نشه یک دفعه بغض گلومو گرفت رویا رو کرد بهم گفت عیبی نداره میریم پیش بقیه و دلداریم داد توی بندرعباسم همینجور برام قیافه میگرفت منم به روی خودم نمیاوردم که کسی بفهمه خلاصه که برگشتیم تهران و یک هفته بعدش رفتیم شمال واسه امتحانا توی اون مدت انقدر حرف شنیدم که جدا سوختم نمیدونم شما اینو قبول دارین یانه هر دوستی بین دختر و پسر دعوا قهر ناراحتی و این مسائل رو داره شاید منو آرش تا حالا توی این سه سال دوستی دعوا و قهر نداشتیم اما سر بعضی مسائل بحث داشتیم و شاید من ناراحت میشدم ویه وقت پیش ایکس به عنوان یه خواهر دردودل میکردم که همه ی این مشکلاتم سر چیزای الکی بود اما همین دوست اینارو کرد مثل یه چوب و کوبید توی سرم سر امتحان آمار بود که دوتا از بچه ها اومدن خونه ی ما برا درس خوندن اون شب بهم گفت ایکس گفته آرش هلیا رو گذاشته سر کا ر و فقط چند روز یه بار بهش زنگ میزنه وقتیم که هلیا میره تهران خونشون اصلا موقعیت اینکه با آرش حرف بزنه رو نداره آرش داره مسخرش میکنه وقتیم که آرش میره اصفهان اصلا هلیا رو آدم حساب نمیکنه .....و خیلی چیزای دیگه واقعا داشتم آتیش میگرفتم رو کردم به ملیکا گفتم آره راست میگه فقط نمیدونم از وقتی که شماها اومدین این کیه هر چند ساعت یه بار بهم زنگ میزنه آره راست میگه فقط نمیدونم این کادوهارو کی برام گرفته خوبه جلوی چشم خودش بود ایناروآرش برام گرفت که ملیکا گفت همه چیو میدونم من خودم وقتی گفت موقعیت حرف زدن نداره بهش گفتم تا اونجایی که میدونم مامان بابای هلیا هردو شاغلن و از صبح تو خونه تنهاست تا 7-8 شب بعدم 3 ساله از خوابگاه تا حالا باهم دوستن به کسیم ربطی نداره که چه جورین.... و یه سری حرفای دیگه که شرمم میاد بگم خلاصه که خیلی دلم سوخت آخه مگه من چیکارش کرده بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من فقط واگذارش کردم به خدا خب حالا بریم سر بقیه ی ماجراها آرش برا تولدم یه تاپ مشکی خوشگل خرید البته 4 تیر کادومو داد راستش من شب قبلش زنگ زدم به آرشو گفتم فردا بیاد در خونه کارش دارم اونم قبول کرد و فردا ظهر بعد امتحانش اومد در خونه منم سوغاتی بندرعباسو که براش گرفته بودم دادم بهش که یه دفعه کادومو داد بهم تا اومدم تو خونه رویا دویید و کادو رو از دستم قاپیدو بازش کرد و سر به سرم میذاشت میگفت امروز چون تولد منه پس اینم کادوی منه و کلی خندیدیم شبم فرشید اومدو کادوی تولد رویا رو داد بهش راستش اون شب دلم خیلی پر بود سر یه حرفی که آرش به شوخی بهم زده بود و من جدی گرفته بودم تا اینکه بالاخره بهش گفتم و سبک شدم ودلم آروم گرفت یازدهم هم با رویا رفتیم واسه فرشید کادوی تولد گرفتیم یه ساعت مچی خیلی خوشگل که دوتامون باهم خوشمون اومد بعدشم آرش اومد دم در پاساژ یکم چرخیدیم بعدم خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه الان هر روز که میگذره بیشتر از قبل دوسش دارم امتحانام 13 تیر تموم شد اما تا 16 شمال بودم آخه دلم تنگ میشد چون تا مهر نمیتونیم همدیگرو ببینیم صبح شانزدهم هم سوار اتوبوسم کرد که بیام تهران از سه شنبه هم قرار گذاشتیم باهم یک هفته حرف نزنیم ولی نتونستم و خودم زنگ زدم آخه دلم طاقت نمیاره تا امروز صبح که زنگ زد گفت داره میاد تهران کلی ذوق کردم اما چه فایده نمیتونم برم ببینمش آخه فردا میره کرج بعدم میره اصفهان شانس منه دیگه تا امروز کرج خونه خاله ام بودم اون اصفهان حالا که من اومدم تهران اون میره کرج ولی عیبی نداره شاید به صلاحمونه پی نوشت:خدا جونم سرم داره منفجر میشه دلم میخواد یه مدت تنهای تنها باشم پی نوشت:تا کی باید... پی نوشت:بازم سحر ...آخه واسه چی به من میگی؟؟؟؟؟؟؟؟ واییییییییییییییییییی میدونین بالاخره بعد چند وقت تونستم بیام نت؟ تقریبا بعد 2 ماه اونم به علت قطعیه تلفن اتاقم اااااا راستی ببخشید یادم رفت سلام کنم خوبین خوشین چه خبرا؟؟؟؟؟ البته از اکثرتون خبر دارم مثلا نفر اول سمیرا با اون نی نی نازش(پسر فروردین)ارنیا کوچولو که واقعا خواستنیه کلاغ مهربون که همیشه بهم سر میزنه و سراغمو میگیره مهناز جون و شیما جونو رعنا جون و...اما یه چیزی که این وسط خیلی تعجب کردم بی خبریم از دونفر بود یکی نگین و یکی هلی نمیدونم چرا خبری ازشون نیست به هر حال امیدوارم هرجا که هستن شاد شاد باشن خب اول یه معذرت خواهی کلی از همه ی دوستای خوبم به خاطر تاخیر طولانی خب دوباره اومدم تا شروع کنم و خاطرات این چند وقتو تا اونجایی که میشه رو براتون بگم راستش نمیدونم از کجا شروع کنم اما از جاهای خوب خوبش شروع میکنم بعد از تعطیلات عید نوروز امسال چهاردهم فروردین رفتم شمال به اصرار بچه ها عصری حوالی ساعت 6 بود که رسیدم شمال البته قرار بود با مریم برم اما دیر کردمو مریم زودتر رفت ولی شانس با من بود و مریم دیرتر از من رسید آخه ماشینشون تو جاده خراب شد خلاصه که وقتی رسیدم منو پانی بودیم خونه انقدر سرد بود که احساس کردم یه لحظه مرغیم که تو سردخونه گذاشته بودنمون واسه انجمادخلاصه که به هر بدبختی بود اون شب خوابیدیم و یه سرمای حسابی خوردیم فرداش رویا هم اومد دیگه واقعا نمیشد سرما رو تحمل کرد واسه همینم 4 تایی رفتیم خونه ی دوستامون البته بیشتر دوست منو رویا بودن چون مریمو پانی نمیشناختنشون کلیم آبرو ریزی شد سر یه سری مسایل که هنوزم خودمو لعنت میکنم تا صبح بیدار بودیمو فیلم میدیدیم ساعت 7 صبح بالاخره خوابمون برد ساعت 11 هم بیدار شدیمو اومدیم خونمون خوشبختانه صاحبخونه ی محترم شوفاژها رو روشن کرده بود و خونه گرم شده بود و ما بسی خرسند گشتیم خب این ترم به خاطر اینکه اکثر بچه ها قائم شهر کلاس داشتن سر کلاسا نمیومدن و فقط منو رویا میرفتیم سر کلاسا (خود شیرین بازی)آخر ترمم همشون مجبور شدن از من جزوه بگیرن راستش توی این 8 ترم کسی ازم جزوه ی همه ی درسارو نگرفته بود خب از اینا که بگذریم میرسیم به سوغاتیام :راستش امسال آرش یه کار عجیب غریب کرد اولین باری که همدیگرو دیدیم یه پاکت بزرگ سبز داد بهم وقتی وسایل توشو در آوردم عین این بچه ها ذوق کردم یه خرس بامزه ی کوچولوی صورتی با 4 تا هاپوی نازه چوبی (خانواده ی خوشبخت)با یه تی شرت صورتی و یه سیم کارت ایرانسل با یه عالمه سوغاتی خوشمزه(گز سوهان نون برنجی)یه لحظه خجالت کشیدم آخه یه دفعه این همه.... بعدشم کلی سر به سر هم گذاشتیمو همدیگرو زدیم البته شوخی بودا توی این مدت احساس میکنم یه جورایی زیادی رابطمون عجیب غریب شده شده بچه مون تازشم خیلی بی ادبه البته تقصیره آرشه یه دفعه ی دیگم مهربون برام کلی زردآلو با بستنی و لواشک آورد که کلی ذوق کردم واسه ی یک خردادم که سالگرد دوستیمون بود برام یه جابرسیه صورتی خرید و اما خبر بعدی یه سنجاب کوچولوی بازیگوش به اتاقم اضافه شده که قرار بود اسمشو با آرش بزاریم فندوق اما ندا زودتر براش اسم گذاشته بود منم دیگه عوضش نکردم و همون بنل موند کلی اتفاقای دیگم توی این مدت افتاد که مثل بقیه عجیب غریب بود و یه روزی شاید گفتم خلاصه که این مدت بهترین روزابرام بود به جز چند تا مسئله که دلم خیلی گرفت البته بین منو آرش نبود 16 خرداد هم بالاخره از طرف دانشگاه رفتیم بندرعباس برای درسامون و بازدید با اینکه هوا واقعا گرم بود عینه انسانهای اولیه شده بودیم مثلا تا حالا ماکارونی رو توی یه جمع 19 نفره که استادتون هم اونجا باشه با حراست دانشگاه با دست خوردین یا نه ما که خوردیم خیلیم با حال بود سلام به همه ی دوست جونای خوبم امیدوارم سال جدید برای همتون پر از شادی و موفقیت بوده و باشه خب راستش امسال عید من رفتم مشهد البته سر جهازی بودم (با داداشمو زن داداشم...)رفتیم جاتون خالی خیلیم خوش گذشت راستش سال تحویل ما توی راه بودیم خدا آخرو عاقبتمو به خیر کنه تا آخر سال دیگه فکر کنم توی راهم خب راستش یه جورای میشه گفت 1 سال توی راه بودیم تا رسیدیم مشهد آخه ساعت 6 صبح راه افتادیم از تهران حدودای ساعت 2 بعداز ظهر بود که رسیدیم یه جایی به اسم مزینان همونجا دم یه محوطه تفریحی که مثل پارک بود توقف کردیم که سال تحویل همه دور هم باشیم خلاصه که ناهارمونو خوردیمو سفره رو جمع کردیم که هفت سین بچینیم وای که چه هفت سینی بود همه چی داشتیم جز دوتا چیز ماهیو سبزه هر چی فکر کردیم چیزی به ذهنمون نرسید سارا کوچولو هم مرتبا نق میزدو میگفت من ماهی میخوام من سبزه میخوام... تا آخر سر یه فکر بکر کردمو برای اینکه سارا موقع سال تحویل ناراحت نباشه با گوجه فرنگی براش ماهی درست کردمو انداختم توی یه لیوان آب که دلش خوش بشه همه خندیدن چندتام خیار پوست کندیمو پوستاشو باریک کردیمو گذاشتیم کنار همو دورشو با کش سر خود سارا بستیم (خلاقیتو حال کنین) راستی توی حرم برا همتون دعا کردم مخصوصا یکی از دوستام که تا چند روز دیگه قراره یه نی نی ناز به خانوادشون اضافه بشه و اما بقیه ی عید تا به امروز خوب از اونجایی که علاقه ی شدید من به جانوران زیاده امسال دوازده تا ماهی واسه سفره هفت سینم گرفتم که یکیش چند روز پیش به دیار باقی شتافت و بسی مارا غمگین نمود راستش این چند روزه کلی با آرش حرف زدم یا اون زنگ میزنه یا من واسه خودمم عجیبه ما که قبلا به زور هفته ای دو یا سه بار اونم ده دقیقه یا آخرش یک ربع حرف میزدیم الان روزی چند دفعه باهم حرف میزنیم خلاصه که بنده خجالتم که ریخت هیچی رومم زیاد شده جدیدا(بی جنبه گیو میبینین)خلاصه که کلی با هم خوب شدیم هر روزم سر کلاه قرمزی بهم یا اس ام اس میدیم یا تک زنگ میزنیم که یادمون باشه با هم ببینیم فرداشم کلی باهم میخندیم خلاصه که هرچی میگذره نمیدونم چرا احساس میکنم بیشتر از قبل دوسش دارم به طوریکه2 یا 3 ساعت که از هم بی خبریم احساس میکنم یه چیزیو گم کردم(بی جنبه ام دیگه) صبح هام که تماشاخانه میبینیم (کانال 5 تهران)البته آرش از ماهواره مجبوره ببینه چون اصفهانه دیروزم یه اتفاق جالب افتاد زن داییه بابای آرش قرار شده آرشو زن بده راستی آرش برای بار سوم رفته بود سینما و فیلم اخراجیهارو دیده بود هی هم به من میگه برو ببین با حاله...
دیشب قرار شد برای دومین بار آرش بیاد نت و اونجا باهم صحبت کنیم اما به خاطر بارندگیه زیاد در اصفهان تلفنشون قطع شده بود و نتونست بیاد همچنین از لحاظ استوره شناسی ، پریدن از روی آتش را میتوان به گذر از آتش سیاوش، برای اثبات بی گناهیاش نسبت داد.در دوران باستان و حتی بعد از آن در بسیاری از تمدنها ، گذر از آتش برای اثبات بیگناهی انجام میشده است از مراسمی كه در این جشن رواج دارد میتوان به فالگوش ،فالكوزه ، قاشق زنی و خوردن آجیل مشكل گشا اشاره كرد. خب امسالم با همه ی خوبیها و بدیهاش داره تموم میشه و فقط خاطره هاش برامون به یادگار میمونه چه خوب و چه بد خب بالاخره کم کم آقا موشه داره میره و جاشو به آقا گاوه میده به احتمال زیاد این آخرین پست من توی سال ۸۷ هست امیدوارم سال جدید برای همتون پر از شادی و برکت باشه پیشاپیش عید همتون مبارک راستی سر سفره ی هفت سین منو هم دعا کنین لغت نامه ی منو آرش وقتی یه نفرو دوست داری تمام لحظه ها و ثانیه های زندگیت پر از حرفها کارها و صدای اون میشه و تازه این اول بدبختی آدمه البته در اوج خوشبختی میدونم منظورمو نفهمیدین راستش خودمم نفهمیدم که چی گفتم اصلا ولش کنین نمیدونم منظورمو چه جوری بهتون برسونم حالا بعدا سعی میکنم روش فکر کنمو یه جمله ی بهتر براش گیر بیارم کوچولو:این واژه به معنای موجود کوچک و ظریف است اما در لغت نامه ی ما اسم دوم آرشه که واسه اولین بار بهش گفتم نی نی: به نوزاد و بچه ی کوچک انسان گفته میشود اما در لغت نامه ی ما اختصاص دارد به اینجانب یعنی اسم دوم من که آرش به تلافیه گفتن کوچولو این اسمو برام گذاشت و در حال حاضر به این اسم توی گوشیش سیو شدم با یه عکس نی نی جوجه:اسم دیگه ی آرش که یه روز هوس کردم به این اسم بهش اس ام اس بدم البته این اسم بعضی وقتا مخفف میشه و به جوجو ارتقا پیدا میکنه همستر :اسم یک موجود جونده ی اهلی خانگی که شبیه به موش هست ونام دوم من که با نینی در گیر شده و به این اسم خونده میشم(نی نی همستر) مارمولک:یک خزنده ی کوچولو و با نمک که مامانم دل خوشی ازش نداره ولی من عاشقشم برا همینم اسم سوم مهربون شد مارمولک که به اضافه ی جوجه میشه البته بعضی وقتا(جوجه مارمولک) خرسی :اسم بعدیه من که آرش روم گذاشت حالا نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟ هواپیما و باغچه :که نمیدونم این دوتا رو آرش از کجا آورد فقط یادمه انقدر خوابش میومد که هذیون گفتو هر دفعه کلی الکی به این دوتا کلمه میخندیم گیلاس:یک میوه ی تابستونیه خوشمزه به رنگ قرمز که کمپوتش خیلی خوشمزست اگه...دلتون بسوزه خوابالو:اسم دیگه ی آرش چون هروقت به من میرسه خوابش میگیره بد اخلاق اخمو:اسم دیگه ی من که اینو حق داره بهم بگه سیب زمینی و مرغ فرانسوی:که حاصل دستپخت رویاست با اعتماد به نفس بالا که همیشه یادمون میمونه لجباز:اسم دیگه ی من در صورتیکه من اصلا لجباز نیستم سفید برفی:ایضا اسم دیگه ی من لوبیا پلو :غذای مورد نفرت آرش که هر دفعه میخوام لجشو در بیارم میگم ناهار یا شام لوبیا پلو خوردم آخه من این غذا رو دوست دارم فضول:یه وقتایی مجبور میشم به آرش بگم البته هردومون فضولیم البته از نوع خوبش مردم آزار نیستیم ناحیه ی ثبت مغزی:که این ناحیه توی مغز آرش زیادی فعاله جدیدا هم به قول خودش کامپیوتری شده(کوچکترین کار یا حرف من که بهش بگم بعدا میگمو توی مغزش ثبت میکنه و یادش نمیره حالا من چیکار کنم با این ناحیه) خروس:صدای زیبا و دلنشینی دارد البته از نوع بی محلش گربه یا پیشی:صدای مخصوص ارتباط بین ما دوتا البته من بهترم ببعی:البته صداش که مهربون صداشو خیلی خوب در میاره و یکسری اصوات بی معنی که فقط خودمون معنیشو میفهمیم (هوم اهوم هوممممممم) خب لغت نامه تا اینجاش فعلا بسه تا بعد واما اتفاقات امروز امروز حدودای ساعت یک یکو ربع بود زنگ زدم به آرش ببینم کاراش درست شده یا نه که گفت هنوز نه بعدم گفت از دوازده و نیم تا حالا دارم پیاده راه میرم هیچی ماشین نیست سوار بشم منم در کمال بدجنسی خوشحال شدم گفتم خوبه حقته تا تو باشی منو اذیت نکنی آرشم گفت باشه حقمه دیگه تو میای شمال دیگه من دستم بهت میرسه اونوقت بهت میگم منم خندیدم گفتم ایشالا تا ساعت 2 ماشین گیرت نیاد پیاده بری همینجور که یه دفعه یه اتوبوس اومدو دوست دارم مهربونم من (نیمه شب) خب بازم بعد تقریبا یک ماه اومدم راستش توی این چند وقت یه عالمه اتفاق برام افتاد که یکسریشون خوب بودو یک سریشونم بد الانم که میخوام اینجا بنویسم اصلا نمیدونم از کجا و چی باید شروع کنم برا همینم شاید یکم قاطی پاطی بنویسم از ۲۳ بهمن که رفتم شمال ۴ دفعه همدیگرو دیدیم که دو دفعش تهنا بودیم ۲ دفعشم با بچه ها کلی هم خوش گذشت شاید یه روزی گفتم چی شد... خب همونجوری که یادتونه من ۲۳ بهمن رفتم شمال که به کارام برسم البته مثلا ولی نشد و تا ۳ روز پیش در گیر کارای حذف اضافه بودم تا بالاخره به زور تونستم ۲۰ واحد بگیرم اونم با ۲ واحد آزمایشگاهی که باز دوباره مجبور شدم عینه جهانگردا دور مازندرانو سیر کنم تا بتونم بگیرم البته این تنها مشکل من نبود ۷ نفریم که این بلا یک ترم درمیون سرمون در میاد معمولا از اونجایی که پانی ترم آخرشه و میخوایم از تمام لحظه های با هم بودن استفاده ی لازمو ببریم تصمیم گرفتیم دانشگاه ساری مهمان بشیم که سه تایی باهم باشیم اما نشد که نشد آخه اون ۲ واحد اونجا ارائه نشده بود و دوباره سر...کج کردیم به سمت قائم شهر البته منو مریم (کاریش نمیشد کرد) بعد از اینهمه دوندگی اومدیم دانشگاه خودمون که نامه بگیریم برای مهمان شدن ولی این مسئول گروهمون مگه راضی میشد نامه بده البته یه جوراییم حق داشت چون ما قبلا از این ماده استفاده کرده بودیم و ترم آخرم نبودیم که دوباره بهمون نامه بدن خلاصه که انقدر التماسشو کردیم تا بالاخره نامه زد به منطقه ۳ که با شرایط ما موافقت بشه بعد کلی نذر و نیاز جواب نامه اومدو موافقت شد حالا هی از اون پله ها بالا و پایین میرفتیم واسه امضا گرفتن دیگه جونمون در اومده بود خدا نصیب هیچکس نکنه آخر سر معاون دانشگاه نامه هارو که دستم دید گفت تو یک نفری پس بقیتون کجان گفتم پایین دبیرخونه... خلاصه که حدود ۲۰ دقیقه داشتم باهاش بحث میکردم اونم هی میگفت چرا درس نمیخونین که آواره ی دانشگاهای دیگه بشین؟؟منم هی میگفتم اینجا واحد ارائه نشده ربطی به درس خوندن ما نداره ...آخرم با اخم امضا کردو تموم شدو قرار شد پس فرداش بریم قائمشهر که مریم براش مشکل پیش اومدو نتونستیم بریم در عوضش آرش بهم زنگ زدو گفت عصری ساعت ۵ میاین بیرون منم از رویا پرسیدم اونم گفت باشه و قرار شد بعد کلاس آرش بریم بالای دانشگاه ساعت ۴:۳۰آماده شدیم که بریم البته قرار بود ۵:۳۰ بریم اما از اونجایی که رویا (همخونه جدید)یکم خجالتی تشریف دارن البته برای ۱۰ دقیقه اول چون بین دوستام هیچکس به پای من نمیرسه از این صفت زودتر رفتیم و ساعت ۵ بود که رسیدیم زنگ زدم به آرش گفتم کجایین گفت داریم میایم رویا هم همینجور عین این بچه ها نق میزد که دیر بشه من چیکار کنم آخه بیچاره قرار بود بره خونه ی خاله اش از طرفیم چند روز پیشش آرش به من گفته بود که فرشید میخواد با رویا دوست بشه.....و این اولین باری بود که قرار بود این دوتا از نزدیک باهم حرف بزنن خلاصه که اومدنو باهم حرف زدن بعدش قرار شد ما زودتر بریم که رویا دیرش نشه رفتیم تو که بگیم صاحب اونجا زنگ بزنه (نسوم)آژانس بیاد که بریم کلی باهامون حرف زدو سراغ مریمو پانیو گرفت گفت پس اون دوتا شیطونا کجان منم گفتم مشکل داشتن نتونستن بیان گفت همش تو فکرم بودین که این سه تا کجان خیلی وقته دیگه نمیان منم گفتم تهران بودیم بعدم همش دانشگاه بودیم خدافظی کردیم اومدیم بیرون که فرشید گفت دوتا شیطونا کین؟ آرش گفت مریمو پانیو میگه گفت اگه اینجا بودن الان اینجا رو میترکوندن و خندیدیم بعدم خدافظی کردیمو اومدیم خونه به رویا تو ماشین گفتم خدا به دادت برسه معلومه ترکه گیر میده بهت ...خلاصه قرار شد باهم دوست بشن و رویا رفت قائمشهر ... فرداش یکشنبه با مریم آماده شدیم که بریم قائمشهر که آرش زنگ زد بهم و گفت میخاد بره قائمشهر قرار شد سه تایی باهم بریم ساعت ۹:۳۰ رفتیم تو ماشین کلی باهم حرف زدیم بعدش یه دفعه بهم گفت اااااونجا چی کار میکنی (یه درخت نشونم داد) اول تعجب کردم بعد منظورشو فهمیدم و خندیدیمتا میدون طالقانی باهم رفتیم بعدم از هم خدافظی کردیم و ما رفتیم دانشگاه خوشبختانه کارمون زود تموم شدو رفتیم ناهار خوردیمو برگشتیم تو ماشین آرش بهم زنگ زدو گفتم داریم برمیگردیم خونه گفت ساعت یک ربع به شش میره اصفهان از هم خدافظی کردیم رسیدم خونه زنگ زدم کلی حرف زدیمساعت ۶ بهم تک زنگ زد که راه افتاده تو راه که بود چند دفعه زنگ زدم بهش از خواب بیدارش کردم ...شبش ساعت ۱۱ با فرشید رفتیم امامزاده البته من نمیخواستم برم قرار شد رویا تنها بره و فرشید بیاد دم خونه دنبالش اما از اونجایی که همسایه فضولمون دم در بود به رویا گفتم زنگ بزن بگو نیاد من باهات میام برمیگردم آماده شدیم رفتیم رویا گفت سرده کاپشن بپوش خلاصه رفتیم از گرما داشتم خفه میشدم تا برسیم پیش فرشید یه کتک حسابی ازم خورد راست راستی داشتم خفه میشدم بعدم که رسیدیم فرشید گفت گرمتون نیست منم گفتم تقصیره رویاست و خندیدیم بعدم فرشید بهم گفت به خدا اگه با رویا نمیومدی دیگه نمیذاشتم آرش بیاد....کلی خجالت کشیدم راستی دوتا مشکل برامون پیش اومده یکی واسه من یکی واسه مهربون دعا کنین زود درست بشه پی نوشت:راستش نمیخواستم اینارو اینجا بنویسم ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه اینو بنویسم راستش الان حدود دوهفتس که یه چیزی توی دلم سنگینی میکنه اونم از نوع داغون خیلی فکرو خیالای چرت ندارم اینم اومده روش راستش سحر دوست من از یک ترم پیش همکلاسی آرش شده همه ی بدبختی منم از همینجا شروع میشه نمیدونم چرا هر چند وقت یه بار از آرش میپرسه که هنوزم با هلیایی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟ لبخندهایت را دوست دارم وقتی در سیاهی لحظه ها آرام میسازد دلتنگی هایم را... (نیمه شب) خب اول سلام دوم: بالاخره چهارشنبه رفتم شمال ثبت نام ترم جدید البته به اصطلاح خودشون امسال ثبت نام اینترنتی بود ولی چه اینترنتی؟ خدا میدونه خلاصه که به خاطر حواس پرتیه من مجبور شدم با بابایی برم شمال آخه ترم قبل که برام چک داده بود من تاریخشو یک روز دیرتر به بابایی گفتم اونم پولو دیر به حسابش ریخت و چکش برگشت خورد خلاصه که از اونروز تا چهارشنبه که چکشو درست کرد مرتب راه میرفتو بهم میگفت حسابمو خراب کردی منم که نمیتونستم چیزی بگم فقط سرمو مینداختم پایینو هیچی نمیگفتم ساعت 6 از تهران با بابایی راه افتادیم رفتیم شمال اگه بدونین چه برفی اومده بود تمام کوها سفید شده بود انقده قشنگ بود ساعت دهو ربع بود که رسیدیم منم به بابا گفتم شما برو دانشگاه چکتو درست کن منم میرم خونه کار دارم بعد میام دانشگاه بابا هم گفت نمیخواد بیای من میرم شهریه ثابتتم میریزم و میام رسید بانکو میدم بهتو میرم تهران منم از خدا خواسته قبول کردم آخه یه چیزیم بود که من نمیشد برم دانشگاه اونروز اونم اینکه پویا دوست آرش قرار بود پول دانشگاهشو بریزه به حساب من که من بعدا از حسابم بگیرمو بهش بدم آخه حساب من مال شماله و عابر بانکم بیشتر از صد تومن یا هشتاد تومن نمیده در ضمن حوصله نداشتم بشینم یک ساعت به بابایی توضیح بدم که این پسره کیه واسه همینم از خدا خواسته رفتم خونه تا رسیدم زنگ زدم به آرشو گفتم که پویا پول ریخت یا نه اونم گفت نه ...بعدشم که دیدم بیکارم نشستم چمدونمو باز کردمو وسایلمو گذاشتم تو کمدو سر خودمو گرم کردم دورو بر ساعت یکو نیم بود که بابایی زنگ زدو گفت بیا دم در فیشتو بگیر من برم تهران منم رفتم پایین هرچی بهش گفتم بیا بالا قبول نکردو رفتش تهران منم برگشتم بالا بعدم با مریم ناهار خوردیم که آرش زنگ زد گفت امروز میای بیرون منم گفتم باشه بعدشم درباره پانی یه چیزی گفت که هم خندم گرفت هم تعجب کردم واما ثبت نام اینترنتی: به قول بچه ها اینهمه توی این 4 سال نق میزدیم که چرا دانشگاه ما ثبت نامش اینترنتی نیست حالا که اینترنتی شده باید نق بزنیم بگیم چرا اینترنتی شده آخه یکی نیست بگه وقتی کاریو درست بلد نیستین انجام بدین چرا مردمو سر کار میزارین نمونش انتخاب واحد خود من رفتم تو سایت میبینم یه عالمه واحد برامون ارائه شده ولی از این همه منه بیچاره فقط تونستم 15 واحد انتخاب کنم که 3 واحدشم تازه عمومیه آخه این انصافه؟ تازه 2 واحدمم چون پیش نیازشو توی دانشگاه دیگه ای گذروندم نمرشو هنوز وارد کامپیوتر نکردن و من نمیتونم فعلا این درسو بگیرم و این در حالیه که من این درسو ترم 4 گذروندم و الان که ترم هشتم هنوز وارد نکردن و منه بیچاره باید تا حذف و اضافه صبر کنم تازه همین 15 واحدمم آرش برام گرفت چون کافی نتا بسته بودن خود آرشم 8 واحد بیشتر نتونست بگیره و بقیشو باید حذف و اضافه بگیره سوم من کادوی والنتاینمو پیش پیش گرفتم چهارم دیروز که داشتم برمیگشتم تهران آرش زنگ زد آخی نازی همشو نشسته خونده راستی دارای اسم جدیدم شده بودم که یادم رفته بود بهتون بگم بعد از یه مدت طولانی که نبودم بالاخره اومدم که یه دستی به سرو گوش این خونه بکشمو آپ کنم راستش توی این مدت که نبودم سرم خیلی شلوغ بود از یه طرف افکار چرتو پرت همیشگی اومده بود سراغم از طرفیم امتحانام خیلی بهم فشار آورد آخه درسای این ترمم واقعا حجمشون سنگین بود مخصوصا فیزیولوژی جانوری۳ که واسه خودش در حد یه غول بی شاخو دم بود راستش منم که مثل... از استاد ش میترسیدم ولی بالاخره با هر بدبختی بود با نمره ی ۱۵.۵ پاسش کردم خلاصه که نمره هام بد نشد به جز رشدو نمو گیاهی با استاد خوشمو که از شانس گند من افتادمممممممممم دلم خیلی واسه خودم میسوزه....من از زیست گیاهی بدم میاد به کی باید بگم آخه اونم این استاده سخت گیر البته تقصیر خودمه آرش همین درسو با اختلاف چند مبحث شد ۱۷ خب بگذریم راستش توی این مدت که ننوشتم کلی حرف براتون دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم برای همینم از شب یلدا شروع میکنم شب یلدا منو آرش و مریمو پانی و رویا و تارا باهم بودیم یه عالمم خوش گذشت بهمون انقدر بچه ها شیطونی کردن که باورتون نمیشه و به جرات میتونم بگم با کاراشون آبروی من جلوی آرش بردن منه بی چارم همینجور مثل این مامانا که از دست بچه هاشون حرص میخورن حرص میخوردم که پانی به آرش گفت این هلیا مثل مامانمونه هر کاری که ما میکنیم دائم دعوامون میکنه و میگه نکنین نخندین ساکت باشین.... آرشم گفت این همه هم که بهتون میگه گوش نمیکنین که خدا رحم کرده این بالا سرتون هست وگرنه خدا میدونه تا الان چیکارا کرده بودین تا صبح همینجور به حرفای پانی فکر میکردم تا اینکه دیدم راست میگه ایراد از منه برا همینم تصمیم گرفتم که یکم اخلاقمو بهتر کنم الانم نسبت به اون چند وقت پیش بهتر شدم تاثیرشو توی عشقمون دارم میبینم از موقعی که کم کم خجالتمو کنار گذاشتم اخلاق آرشم عوض شده و بیشتر بهم زنگ میزنه راستی یادم رفت بگم بالاخره آرش یه عکس درستو حسابی داد بهم که کلی کیف کردم میدونین چرا؟ آخه با همون سوئیشرتی که برای تولدش گرفته بودم عکس انداخته بود خب سرتونو خیلی درد آوردم بقیشو میزارم واسه بعدا راستی واسم دعا کنین یادتون نره ها ۳ تا از نمره هام هنوز نیومده که خیلی ازشون میترسم فردا یا پس فردا باید برم ثبت نام واسه ترم جدید همتونو دوست دارم دیشب واسه اولین بار آرش اینجارو دید.....تازشم واسم یه چیزی نوشت که کلی ذوق کردم البته خصوصی امروز یه عالمه باهم حرف زدیم ... دوست دارم کوچولوی مهربونم خب همونطور که میدونین منو آرش تقریبا دو سالو نیم از دوستیمون میگذره و بنده هنوزم ازش خجالت میکشم سر همه چیز باهاش رو در بایستی دارم نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟ واما ماجرای اول: 2 آذر تولد آرش بود آخر شب بهم اس ام اس داد گاهی اوقات آنقدر غرق در آرزوهایت میشوی که فراموش میکنی آرزوی کسی هستی و اما ماجرای دوم : دوست آرش (پ) از یکی از بچه های آپارتمان خوشش اومد منم چون دختره رو میشناختم بهش گفتمو قرار شد باهم حرف بزنن ساعت دوازده شب رفتیم بیرون (ساری و بابلسر) رفتیم کنار دریا کلی خوش گذشت منو آرش اولین بارمون بود که باهم رفتیم کنار دریا خلاصه ازشون جدا شدیم که حرف بزنن ما هم قدم میزدیم که دوست آرش صدامون کردو گفت میدونین شبیه دوتا جوجه شدین هلیا صورتیه تو زرد خندمون گرفت راست میگفت شبیه جوجه رنگی شده بودیم با تقریبا 17 18 سانت اختلاف قدی تو ماشینم که بودیم از اونجایی که اخمم همیشه توی همه (پ)بهم گفت بد اخلاق چرا این آرشو انقدر اذیت میکنی اخماتو باز کن منم گفتم این سه ساله عادت کرده (پ) تعجب کرد گفت آرش واقعا سه ساله آرشم گفت آره که الناز یه دفعه گفت چه خبره 3 سال خب برو خواستگاریش دیگه بسه آرشم گفت هر وقت خسته شدیم چشم کلی خجالت کشیدم از حرف الناز... خلاصه که تا برگردیم ساعت شد3و من تو ماشین سرمو گذاشتم رو پای آرشو خوابم برد که یک دفعه آرش آروم تکونم داد که بلند شو فکر کردم رسیدیم خونه که یک دفعه آرش گفت پلیس جلومونو گرفته نترس چیزیم بگن من مامانم همه چیو میدونه هول نشو بدجوری ترسیده بودم ساعت 4 صبح بود خلاصه پیاده شدیمو رفتیم توی پاسگاه منم مانتوم کوتاه بود داشتم میمردم از ترس خلاصه یکم سوالو جوابمون کردنو النازم هی (پ) رو نگاه میکردو میخندید آخر سر پلیسه گفت تو چرا انقدر میخندی؟ النازم گفت آخه (پ) پولیورشو پشتو رو پوشیده و همه خندیدیم راستی هفته ی پیش آرش یه تابلوی کوچولو برام گرفت انقدر نازه منم کلی ذوق کردم الانم با خودم آوردمش تهران که یه وقت اونجا خراب نشه...
پی نوشت: چقدر قشنگه وقتی که بعضی از کلمات فقط واسه ی خودتو عشقت معنی داشته باشه (باغچه هواپیما همستر جوجه نی نی کوچولو قیمه صبحانه در زدن ....) دوست دارم راستش از روزی که رفتم شمال دیگه نتونستم بیام تهران خیلی دلم براتون تنگ شده بودا ولی خب نمیشد کاریش کنم خب حالا بریم سراغ ماجراهای این مدت که نبودمو بی خبر موندین حتما خبر دارین که آرش دوباره برای کارشناسی اومد دانشگاه خودمون البته سراسری قبول شد اما چون راهش دورتر بود ترجیح داد بیاد دوباره سوادکوه .... منم که انگار تمام دنیارو بهم داده بودن بالاخره بعد اون همه عذاب کشیدنو غصه خوردنا اومد پیشم و تقریبا بعد ۳ ماه همدیگرو دیدیم هفته ی پیش بود که ساعت ۵ باهم قرار گذاشتیم اونم نه تو سوادکوه قائمشهر (تقریبا 40 دقیقه فاصله داره)شاید باورتون نشه ولی انقدر ذوق داشتم که اون شب تا صبح خوابم نبرد همش قیافشو جلوم مجسم میکردم همش دعا میکردم زودتر صبح بشه زمان بگذره نمیدونم شاید نتونین درکم کنین آخه فکر نمیکنم کسی به اندازه ی ما دوتا از هم دور باشه و بعد ۳ ماه بخوان همو ببینن شدم و چون شب قبلش ظرفای شامو نشسته بودم شروع کردم به شستن ظرفا که چشمتون روز بد نبینه یه دفعه عین آتشفشان از چاه کف آشپزخونه آب زد بالا داشتم دیوونه میشدم آخه خونه ی نوسازم مگه چاهش باید اینجوری باشه دیدم اینجوری نمیشه دستکشامو در آوردمو رفتم پایین در مغازه صاحبخونمون و بهش گفتم چی شده گفت الان که نمیشه کاریش کرد بعد از ظهر میام بالا ... منم اومدمو به هر بدبختی بود ظرفارو بردم توی حمومو شستم بعد اومدم برا بچه ها چایی درست کنم که دوباره تا شیرو باز کردمو کف آشپزخونه شد پر آب دیوونه شده بودم از طرفیم مریمو پانی که ظرف میشورن هرچی باقی مونده ی غذاست همونجا تو ظرفشویی میریزنو آب گیر میکنه آستینمو زدم بالا و شروع کردم به باز کردن زیر ظرفشویی ولی دیدم نه چیزی توش گیر نکرده و دوباره به هر بدبختی بود بستمش که گوشیم دیدم روشن شد آرش اس ام اس داده بود که پاشو تنبل چقدر میخوابی زنگ زدم بهش گفتم بیدارم و چی شده بهم خندید گفت آخه کار بلد نیستی بکنی مگه مجبوری خراب کاری کنی آخه زیر ظرفشویی آب پس میداد خداحافظی کردیمو قرار عصرو گذاشتیم خدا رو شکر اندفعه ساعتشو روزش عوض نشد آخه هر دفعه یا برا من مشکل پیش میاد یا واسه آرش کارامو کردم که درو زدن فکر کردم صاحبخونس اومده کفو درست کنه ولی خیال باطل تارا بود با جسی (سگ تارا) اومدو گفت صبح پاشدم سوپ درست کردم واسه شمام گفتم بیارم جاتون خالی خیلی خومشزه بودددددددد تا حالا صبح سوپ نخورده بودم خیلی مزه داد مریمو پانیو مهرا هم بیدار شدن و صبحونه خوردیم بعدش مریم بیچاره موهای منو صاف کردو خونه رو جمعو جور کردیم چون شب چند تا از بچه ها قرار بود بیان تا ۱۲ کارامون تموم شدو منم نمازمو خوندمو مثل این بچه کوچولوها ناهارمو خوردمو رفتم سر کارایی که باید میکردم بچه هام هی سر به سرم میذاشتن میگفتن تازه ساعت ۲ بعدازظهره هولی مگه انقدر زود آماده میشی؟؟؟؟؟ منم که عین خیالم نبود کار خودمو میکردم تا ساعت ۴ آماده ی آماده شدمو از بچه ها خداحافظی کردمو راهی شدم ساعت ۴:۱۵ بود ماشین پر شدو حرکت کرد منم اس ام اس دادم به آرش گفتم من راه افتادم بیام کجا کی میای؟اونم گفت من الان راه میفتم بیا میدون طالقانی بلدی که؟ گفتم آره یک ربع به پنج رسیدم قائمشهر و رفتم دم میدون آرش هنوز نرسیده بود منم دیدم جاش ناجوره و هی دارم متلک بارون میشم رفتم سمت پاساژ سپهر و زنگ زدم به آرش گفتم گفت تا یه دور بزنی میرسم منم حوصله نداشتم عین مجسمه وایسادمو مردمو نگاه میکردم ۱۰ دقیقه گذشت دیدم خبری نشد دیگه حوصلم داشت سر میرفت که یهو دیدم از در پاساژ اومد تو قلبم داشت از جا کنده میشد خیلی ناز شده بود دلم میخواست بپرم بغلش ولی گفتم زشته این لوس بازیا چیه دست همو گرفتیمو رفتیم بیرون توی راه همینجور باهام حرف میزد ... میتونم بگم اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود راستی داداشی آرش رفت خواستگاری هفته ی دیگم عقدشونه ایشالا خوشبخت بشن شاید بعدا مفصل براتون بگم چی شد همتونو دوست دارمو ممنونم که این مدت سراغمو گرفتین
پی نوشت: هی میگن مثبت فکر کنین آخه چه جوری؟؟؟میدونین چیه به خدا نمیخوام منفی بافی کنمو فکرای چرتو پرت کنم اما مگه میشه راستش از روزی که رفتم شمال یعنی اول ترم امسال یه فکری بدجوری مثل کابوس افتاده توی جونمو داره دیوونم میکنه شاید دارم اشتباه میکنم اما اگه شماهم جای من بودین حتما مثل من به سرتون میزدو فکرای عجیب غریب میکردین اگه یادتون باشه تابستون امسال مصادف با روز پدر بود که سحر دوستم بهم زنگ زدو گفت آرشو اصفهان دیده البته به همین سادگیام که براتون قبلا گفتم نبود سحر بهم زنگ زده بودو گوشیه منم روی سایلنت بود اومدم سر گوشیم دیدم زنگ زده منم بهش زنگ زدم بعد حالو احوال پرسی بهم گفت تو هنوزم با آرشی؟ منم گفتم آره چطور مگه؟ اونم گفت هیچی امروز توی خیابون دیدمش گفتم مگه تو اهواز نیستی گفت نه اصفهانم خونه داییم اومدم بعدش گفت میدونستی ماشین داره؟ منم گفتم آره تازه خریده... بعدم هی از ذوقم میپرسیدم چی تنش بودو کجا بود اونم میگفت نمیدونم پشت فرمون بود...خلاصه خدافظی کردیمو تموم شد بعدش چند روز بعد زنگ زدمو به آرش گفتم که کجا داشتی میرفتیو سر به سرش گذاشتمو... بعد جریانو گفتمو این قضیه تموم شد تا این ترم که تقریبا چند هفته پیش بود که آرش بهم گفت سحر بهش گفته که اصفهان دیدمت سوار ماشین بودی دست تکون دادم واست ولی متوجه نشدی آرشم بهش گفته بود که خبرا زودتر رسیده (یعنی من بهش گفتم) منم خندیدمو گفتم سحر همینجوریه منظوری نداره آرشم گفت میدونم زیادی خونگرمه و قضیه تموم شد تا اینکه هفته پیش پانی که از دانشگاه اومد منو کشید تو اتاقو گفت هوای خودتو داشته باش گفتم چطور مگه گفت آخه سحر منو امروز توی دانشگاه دیده و بهم گفت پانی یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟ پانیم گفته آره سحرم گفته هلیا هنوز با آرش دوسته پانیم گفته آره سحرم گفته صمیمین پانیم گفته آره خیلی چطور مگه؟ اونم گفته آخه آرشو اصفهان دیدم..... پانیم گفته حالا که چی خب دیدی که دیدی اینا باهم خیلیم خوبنو از این حرفا ...گیج شده بودم آخه یعنی چی؟ منظورش از اینکارا چیه؟خدا کنه اون فکرایی که توی سرمه فقط یه توهم باشه نه چیز بیشتری طاقت نیاوردم 5شنبه هفته پیش که با آرش رفتیم بیرون به آرش گفتم که سحر به پانی اینجوری گفته اونم تعجب کرد گفت یعنی چی سر در نمیارم خلاصه که بدجوری ذهنم مشغول شده هی به خودم میگم نکنه چیزی هست که از من دارن پنهان میکن نمیدونم خدا باید کمکم کنه .... http://night-skin.com/topblog/list سلام بچه ها خوبین خوشین چه خبرا ؟ امیدوارم طاعاتو عبادات همتون قبول باشه اول از همه یه معذرت خواهی به همتون بدهکارم آخه توی این مدت بدجوری بداخلاقو بی حوصله شده بودم دلیلاشم زیاد یکیش پیدا شدن یک مزاحم تلفنیه سمج بود که تا چند شب پیش مرتبا زنگ میزدو اذیتم میکرد منم که دیگه اعصاب برام نمونده بود با در دست داشتن شناسنامه و اصل سند موبایل بلند شدم رفتم امور مشترکین و از دستش شکایت کردم فعلا که زنگ نزده انگار همینو میخواسته آخه یکی نیست بگه آدم عاقل تویی که فرهنگ داشتن تلفن همراهو نداری برای چی خودتو تو دردسر میندازیو مردمو اذیت میکنی بعد چقدرم آدم میتونه پررو باشه بهت بگه خودت شماره دادی بهم آخه منو چه به شماره دادن به کسی اونم از نوع 918 که حتی نمیدونم مال کجا هست؟؟ و اما دلیل دوم بی حوصلگیام باز دوباره برمیگرده به خودمو آرش راستش این چند وقته بدجوری فکر میکردم اضافیم و خودمو دارم به طرف مقابلم تحمیل میکنم احساس میکردم آرش یه جورایی داره میپیچونتم که از زیر حرف زدن باهام فرار کنه خیلی با خودم کلنجار میرفتم تا اینکه بالاخره دلم طاقت نیاوردو زنگ زدم بهش اما بازم جوابمو ندادددددددددد!!!! منم بهش اس ام اس دادم بعد یک ساعت جوابمو داد و فهمیدم باز دوباره الکی پیشداوری کردم خب بالاخره تابستونم با همه ی گرمیو کمبود آبو قطعیه برقش تموم شدو فصل قشنگ پائیز اومد فصل قشنگ بارونو برگ ریزون همیشه عاشق پاییز بودم آخه اکثر خاطرات خوب دوران بچگیام مال فصل پاییزه راستش الان که دارم اینارو براتون مینویسم نمیدونم چرا بی اختیار یاد کلاس اولم افتادم چقدر بامزه بود روز اول که رفتم مدرسه از اونجایی که خیلی لوسو مامانی بودم تا رفتم سر کلاسو زدم زیر گریه و مامانمو خواستم معلممونم دلش سوختو اومد پیشم نشستو شروع کرد به حرف زدن باهام با مهربونی هرچه تموم تر بامن حرف میزدو بهم لبخند میزد ولی من که لجبازیم گل کرده بود به هیچ صراطی مستقیم نبودم همینجور اشک میریختم خلاصه خانم معلم ناچار مامانمو صدا زدو اومد پیشم تو کلاس تا آخر تا تعطیل شدیمو رفتیم خونه .... حدودا تا دوهفته این روند ادامه داشتو خانم معلم کم کم مامانی رو ازم دورتر میکرد تا جایی که کم کم مامان از کلاس رفته بودو توی حیاط پشت پنجره می ایستاد تا من عین آدم بشینمو گریه نکنم ولی بالاخره یه روز سرمو برگردوندمو دیدم مامانی پشت پنجره نیست یه دفعه بغض کردمو اشکم در اومد خانم معلمم بی چاره از همه جا بی خبر اومد سمتمو گفت چی شده گفتم مامانم نیست یه دفعه با تعجب بیرونو نگاه کردو دید خبری از مامانم نیست بعد یه لبخند قشنگ بهم زدو گفت میدونی چرا مامانت نیست دیگه؟ منم گفتم نه گفت آخه مامانت مطمئن شده که دیگه دختر کوچولوش بزرگ شده نمیدونم چرا یه جوری شدم همون حرف روم آنچنان تاثیری گذاشت که دیگه همه چیو یادم رفتو اشکامو پاک کردم از اون لحظه عاشقه مدرسه شدم تا جایی که وقتی تعطیل میشدم دلم میگرفت(نه به اون شوری شوری نه به این بی نمکی... بی جنبه ام دیگه) خلاصه که همیشه اول مهرو دوست داشتمو هنوزم دوست دارم چند شب پیش با مامان بابا رفته بودیم تجریش از قیافه ی بچه ها که دستاشون پر دفتر و مداد خودکارو پاک کنو تراش بود کیف میکردم خیلی بامزه بودن همشون شادو شیطون با یه عالمه وسیله که برای مدرسشون گرفته بودنو توی پاساژ قائم رژه میرفتن نمیدونم قیافم چه جوری بود که مامانی یه دفعه بهم گفت چیه هوس کردی برای مدرسه خرید کنی؟ منم که تازه به خودم اومده بودم با سر حرف مامانو تایید کردمو خندیدم مامانیم گفت حقا که هنوز بچه ای فقط قدت بلند شده خلاصه رفتمو دو تا خودکار خریدم با یک دفتر پاپکو ولی افسوس که برای ترم جدید دانشگاه نه مدرسه (دلم میخواد برم مدرسههههه) برای همینم عزممو جزم کردم که اگه بشه مامانی رو گول بزنمو پنجشنبه اگه شد باهاش برم مدرسشونو یکم توی حیاطو کلاسا بچرخم شرط میبندم با خودتون میگین خیلی بیکارم ولی خب چیکار کنم ؟؟؟؟شایدم رفتم پیش دانشگاهیم آخه باید برم مدرک اصل پیش دانشگاهیمو بگیرم چون مدیر گروهمون دیگه دادش در اومده گفته اگه نیاری ترم بعد ثبت نامت نمیکنم حالا باید ببینم چی میشه و اما یه انتقاد درباره ی سریالهای امسال این یعنی چی که همه ی کانالا شده اعتیاد؟؟!! خب از اینا که بگذریم میرسیم به اینجا که احتمالا یه چند وقتی از دستم نفس راحت میکشین چون یکشنبه میرم سوادکوه و فکر نکنم حالا حالا ها بتونم بیامو آپ کنم آخه فعلا 16 واحد گرفتمو حذف و اضافه دوازدهم مهره که باید 4 تا بهش اضافه کنم ریاضی 2 با آمار زیستی خدا به دادم برسه این ترم درسام خیلی سنگینه ولی همشونو دوست دارم راستی یه چیز دیگم هست که تا قبل از اینکه برم شمال سعی میکنم توی همین پست بنویسم همتونو دوست دارم و امیدوارم سال تحصیلیه خوبی برای همتون باشه (نگین جونم * هلیا جون* آنی جون*مانیا جون*و... که نمیدونم درسشون تموم شده یا نه هنوز مثل ما مشغولند)
پی نوشت : خب بهتون قول داده بودم که بیامو این پستو تکمیل کنم راستش ۱۰ دقیقه پیش بالاخره دلم طاقت نیاوردو به آرشی زنگ زدم فکر میکنین بعد چند روز حرف نزدیم؟؟؟؟؟؟؟ از ۸ شهریور حرف نزده بودیم راستش دیروز آرشی اس ام اس داد که داره میره شمال ثبت نام ازم پرسید کی میرم منم گفتم هفته دیگه بعد اون روز دل تو دلم نبود که ای خدا بدبخت شدم سراسری قبول شددددددد و شروع کردم به زار زدن که دیگه تموم شد آخه میدونین چیه نه اینکه حسود باشم نه دلم نمیخواست یه دانشگاه دیگه باشه میترسیدم منو یادش بره خلاصه که از بس این چند شب خدا رو صدا زدم از خدا خجالت میکشم خب کجا بودیم؟ آهان خلاصه امروز زدم به سیم آخرو زنگ زدم به روی خودمم نیاوردم یکم که حرف زدیم با بی تفاوتی گفتم کجا قبول شدی چی؟؟ اونم گفت سوادکوه از همه ی دوست جونام مرسی که برام دعا کردن همتونو دوست دارم بعدشم به شوخی گفت زنگ بزن به مریم بگو با امین دوست نشدی امین نامزد کرد اگه به حرف من گوش میدادی الان شوهر کرده بودی.... یه خبر امروز جواب کنکور کاردانی به کارشناسی میاد نمیدونم آرش قبول میشه یا نه خودش که میگفت خوب امتحان داده ایشالا که قبول شه البته ته دلم یه چیزه دیگه میخواد ولی خب نگم بهتره آخه شاید فکر کنین بدجنسم ولی به خدا اینجوریام نیست یکم فکر کنین میفهمین راستی عید همتونم مبارک امشب برای منم دعا کنین آخه خیلی به دعاتون نیاز دارم یادتون نره هااااااا خب الان باید برم ببینم جوابا اومده یا نه بعدا این پستو تکمیل میکنم فعلا بای پی نوشت ۱:آرش مجاز شد حالا باید منتظر نتیجه ی آخر باشیم که فکر کنم اواسط شهریور اعلام میشه راستی یادم رفت بگم من فردا دارم میرم سوادکوه آخه ترم تابستونی دارم شاید یه ۲ هفته ای نباشم روز همه ی باباهای خوبو مهربون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک پی نوشت : چون من روز مادر تهران نبودم در نتیجه برای اینکه تبعیض نشه همینجا روز مادرم که چند هفته ی پیش بود تبریک میگم البته میتونیم بگیم هر روز روزه مادره و هر روز روزه پدره به هر حال اینم یه جورشه دیگه ببخشید مامان بابای خوبم دوستون دارم پی نوشت۲: چون آرشیه من روز زنو بهم تبریک گفت منم با اینکه اون بابا نیست ولی خب یه جورایی میشه گفت روز مردم هست از اینجا بهش روز مردو پدرو تبریک میگم حالا کادو چی بخرم؟ خدای مهربونم کمکش کن آرش جونم جمعه حواستو خوب سر امتحان جمع کن واندر اخبار این مدت که نبودم: اول اینکه 1 تیر آرشو دیدم اومد کوچه ی پشت خونه دیدمش.... ولی این ملاقات زیبا به اندازه ی یک دقیقه بود ولی به اندازه یه دنیا برام ارزش داشت خبر دوم همه ی امتحانامو گند زدمو احتمال 99 درصد مشروط میشم خبر سوم روز مادر (روز زن) صبح آرش بهم یه اس ام اس داد که دوباره رفتم بالای ابرا خبر سوم هفته ی پیش به خاطر فرستادن یه اس ام اس اشتباه به آرش داشت دعوامون میشد ....... یه جورائی بهش حق میدم منم اگه جای اون بودم فکرای عجیب غریب از نوع جنایی میکردم خبر چهارم اینکه دیدار بعدیه ما به دهم یازدهم مهر موکول شد یعنی سه ماهی همو نمیبینیم سه ماه از دستم نفس راحت میکشه خبر پنجم سر امتحان سیستماتیک گیاهی (عذاب بزرگ دنیوی) تقلب بردم و به علت ترس جرات نکردم استفاده کنم4 کلی خجالت کشیدم
الانه داشتم بهت فکر میکردم عکستو گذاشتم جلومو داشتم نگات میکردم یاد دو هفته پیش افتادم نمیدونم چم شد بی اختیار اشکم در اومد بازم لوس شدم کاشکی الان بهم زنگ میزدی دلم بدجوری تنگ شده دل آسمونم مثل دل من گرفته داره میباره .......نمیدونم چم شده دلم میخواد بهت زنگ بزنم ولی دلم نمیاد میدونم الان لالا کردی آرشی دلم برا نی نی ننر گفتنات تنگ شده کجایی کوچولو دوشنبه 30 اردیبهشت صبح ساعت 5:4 بهم تک زنگ زدی که رسیدی منم که طبق معمول شب امتحانم بود بیدار بودمو داشتم درس میخوندم جواب تک زنگتو دادمو خیالم راحت شدو بقیه درسمو خوندم مریم گفت دیگه دارم میمیرم رفت خوابید منو پانی بیدار موندیمو همینجور گیاهی بود که حفظ میکردیم ولی مگه به این آسونیا تو سرم میرفت دیگه کم کم احساس میکردم دارم شبیه جلبک و خزه و تک لپه ایو دو لپه ای ها میشم حالم از هر چی گیاه بود بهم میخورد ولی کاریش نمیشد کرد امتحان نیم ترم بودو 6 نمره داشت با یه استادی که به هیچ صراطی مستقیم نیست حرف حرف خودشه خلاصه با هر بدبختی که بود4 فصل از 5 فصل سیستماتیک گیاهی رو تا ساعت 7 تموم کردم و یه فصل موند که دیگه بیخیالش شدم مریمو بیدار کردمو آماده شدیم سه تایی رفتیم دانشگاه منتظر استاد زیست سلولی که بهش بگیم امتحان داریم نمیتونیم بریم آزمایشگاه ولی از استاد خبری نشد ما هم بی خیال شدیم رفتیم سر سیستماتیک خانوم خ.و اومد سر کلاسو طبق معمول جاهارو عوض کردو برگه هارو بهمون داد و امتحان شروع شد وای خدایا مرگم بده فقط 2 تا سوالو بلد بودم بقیه از فصل 5 بود بدشانس تر از من توی دنیا نیست برگمو دادمو از کلاس رفتم بیرون رفتم تو حیاط یکم اینور اونورو نگاه کردم دیدم رزیتا اومد عصبانی بهش گفتم چی شده گفت استاد طبری پور لج کرده گفته حالا که هیچ کس آزمایشگاه نیومده هفته ی دیگه امتحان دارین ... خلاصه برگشتیم تو کلاس دیدم به به نمره ی درخشان۱.۷۵ از این بهتر نمیشد استاد درس دادو بدش رفتیم سر کلاس زیست سلولی و امتحان نیم ترم زیست سلولی .......... گند زدم 0.5 استاد فقط نگام کرد گفت از هرکی توقع داشتم جز تو یکی من که میدونم هر کی تو این کلاس درس نخونه تو یکی میخونی آخه هر چی استاد میپرسید من بلد بودمو سریع جواب میدادم میشه گفت اطلاعات عمومیم خوبه مخصوصا راجب این درس خلاصه استاد بی خیال شدو درس داد بعدم ساعت 2 کلاسو تعطیل کردو اومدیم خونه انقدر خسته بودم که ناهار نخورده سه تایی خوابمون بردو ساعت 10 بود بیدار شدیم شام خوردیمو یکم مسخره بازی در آوردیمو فیلم دیدیمو ضبطو زیاد کرده بودیمو خودمونم آواز میخوندیم که یکی با لگد کوبید تو در خونه چی کار کنیم فرهنگ آپارتمان نشینی نداریم شانس اوردیم همه تو آپارتمان دختریمو خانواده اینجا نیست اگرنه تا الان دیوونه میشدن صدای ضبطو کم کردیمو اسم فامیل بازی کردیمو.......... ساعت 5 بود که خوابمون برد ساعت 8:55 بود که با زنگ موبایل بیدار شدم الهی فدات شم آرش بود گفت خوابی هنوز؟ گفتم آره گفت خوب برو بخواب گفتم نه دیگه باید بیدار میشدم عیبی نداره یکم حرف زدیم که گفت امروز میای دانشگاه گفتم نه گفت مگه کلاس نداری؟ گفتم چرا ولی جانورشناسی دارم استاد میشناستم سر کلاسش نرم مشکلی نیست گفت من میام دانشگاه امروز میای بریم بیرون گفتم الان؟ گفت نه هر وقت تونستی گفتم نه امروز که نمیتونم گفت باشه منم میرم ساری پیش مجتبی اداره شیلات با مهندس ناظر اونجا کار دارم گفتم باشه و خدافظی کردیم نمیدونم چرا تا ظهر دلم طاقت نیاورد بهت زنگ زدم گفتم میای بریم بیرون؟ گفتی عزیزم من ساریم تازه رسیدم اگه این مهندسه زود اومد اس ام اس میدم بریم بیرون نزدیکای ساعت 4 اس ام اس دادی که من تازه رسیدم اینجا 5 کیلومترم پیاده اومدیم مهندسم نیست فردا میام دانشگاه از اونجا باهم بریم منم زنگ زدم یکم حرف زدیمو بی خیال شدم شب اس ام اس دادی عزیزم ببخشید نشد امروز بریم بیرون ولی فردا حتما میریم منم زنگ زدم گفتم عیبی نداره .... شب بخیر گفتیمو خوابیدیم ولی این مریمو پانی مگه گذاشتن بخوابم هی میگفتن خونه جن داره ترسیده بودن تا 4 صبح بیدار بودیم تا اینا خوابیدن صبح از ذوقم ساعت 9 بیدار شدمو تا ساعت 11 آماده شدم ساعت 12.30 بهت زنگ زدم گفتی استاد هنوز نیومده گزارش کارورزیمو تحویل بدم ساعت 3 بالاخره اومدی و رفتیم بیرون باورم نمیشد لباسامون یه رنگ بود خندم گرفته بود من بلوز روسری کفش آبی با سارافون سفید پوشیده بودم توهم بولیزت درست رنگ روسریو بلوز من بود رفتیم قائمشهر رفتیم کافی شاپ نشستیم هر چی دختر اونجا بود نگامون میکردن انگار خیلی عجیب بودیم خودمم تعجب کرده بودم آرشم میگفت اینا به چی نگاه میکنن گفتم فیلم سینمایی یه دفعه نگام کرد گفت خوابت میاد گفتم آره دیشب....... خندید نمیدونم چی گرفته بود بخوریم همه چی قاطی پاطی توش بود بعدش چند تا اسم گفتی خندیدیم.......بعد از ظهر با بچه ها رفتیم بیرون رفتیم یه جایی بالای آلاشت خیلی قشنگ بود تا صبح اونجا بودیم با دوست مریمو پسر خاله ی دوستش و پانی خیلی خوش گذشت ولی جای تو خالی بود وقتی مریمو پیمانو میدیدم بهشون حسودیم میشد دوست داشتم توهم پیشم بودی ولی میخواستی بری اصفهان صبح ساعت 8 تک زدی که رسیدی عصری بهت زنگ زدم گفتی هنوز نرفتی مشکل پیش اومده تازه امروز میری اصفهان تک زنگم که زدی واسه این بوده که من نگران نشم گفتی اگه میدونستم میومدم باهاتون دلم گرفت فردا صبح تک زنگ زدی که رسیدی ................................................................................................................... ضربه ی اساسیه این چند هفته هفته پیش 4 شنبه صبح خواب بودم احساس کردم یه چیزی رو دستم داره راه میره دستمو تکون دادم دیدم نه عینه کنه چسبیده بهم دستمو محکم تکون دادم که کاشکی نمیدادم یه چیزی مثل سوزن رفت تو دستم بلند شدم دیدم به به زنبور بود که نیشم زد راستی یک خرداد سالگرد دوستیه منو آرش بود دوسال شد اون اولا كه باهم دوست شديم يه بار دعوامون شد نميدونم يادت هست يا نه بعدش كه دوباره همه چيز درست شد ازم پرسيدي هليا دوسم داري؟ يادته بهت چي گفتم؟ گفتم آره خيلي بيشتر ازاوني كه فكرشو بكني بعدش منم گفتم تو چي منو دوست داري؟ يادته بهم چي گفتي؟گفتي اوني رو كه دوستش داري بهش نگو دوسش داري اگه بگي برا هميشه ميره ... و سوال من بي جواب موند گفتم شايد دوستم داريو اينجوري گفتي كه بفهمم با اين خيال كه دوسم داري يك سال زندگي كردم هر روزو هر شبم شده بود يه اسم تمام كتابام جزوه هام پر شده بود از اسمت تمام صندليهايي كه توي دانشگاه روشون ميشستم پر اسمت شده بود توي خيالم باهات زندگي ميكردم تا اون شب كه بهم گفتي ميخواي يه كاري كني ولي الان وضعيت ماليت مناسب نيست گفتم ميخواي بري نمايشگاه كتاب؟ گفتي نه گفتم ميخواي بري شارژر گوشيتو عوض كني؟ خنديدي گفتي آخه شارژر مگه چنده كه وضعيت ماليه خوب بخواد منم گفتم نميدونم ديگه بعدش به شوخي بهت گفتم ميخواي زن بگيري الان که دارم اینارو مینویسم نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده داره بارون میاد انگار دل آسمونم مثل دل من تنگ شده میخواد بباره نمیدونم چیکار کنم فقط از خدا میخوام کمکم کنه بهم صبرو تحمل بده دوست دارم کوچولوی دوست داشتنی واسه ی الکی مریض شدناش واسه تقلب کردناش دلم واسه ی امتحان دادن صبح زود بیدار شدن خندیدنای یواشکیه سر کلاس جیغ زدنای تو زنگ تفریح وایسادن توی صف صبحگاهی حرف زدنای سر صف واسه روز شماریه روزای تعطیل تقویم واسه نماز خوندن توی نماز خونه مدرسه واسه اردوهای دسته جمعی واسه ی همه ی اینا دلم تنگ شده کاشکی هنوز بچه بودم........................ هفته ی پیش که اومدی دانشگاه برای گزارش کارورزیت وقتی دیدمت اگه بدونی چه حالی شدم انگار تمام خوشیهای دنیا رو خدا توی اون ۲ دقیقه که توی سالن دیدمت یک دفعه بهم داد داشتم دیوونه میشدم یادت هست برای چی اومدی توی سالن؟؟؟؟؟ با برناک توی آزمایشگاه سیستماتیک بودیم که استاد بهمون گفت در آزمایشگاهو قفل کنیم تا کسی نفهمه بدون استاد تویآزمایشگاهیم استاد رفت منم درو قفل کردم بعد یک ساعت برناک گفت بریم بیرون آب بخوریم ..... اما هر کاری کردیم قفل باز نشد زنگ زدم به مریم که بیاد درو باز کنه ولی گفت دانشگاه بالاست مجبور شدم رفتم بالای میز که ببینم کسی توی سالن هست یا نه هیچکی نبود منم مجبور شدم بهت اس ام اس دادم که من تو ازمایشگاه گیر کردم بیا من کلیدو بدم درو از بیرون باز کنی نمیدونم چه جوری شد که کلید یه دفعه درو باز کرد تا اس ام اس دادم که نیا رسیدی دستگیررو تکون دادی رفتی با امین ته سالن اومدم بیرون گفتم باز شد................... دوست دارم کوچولو یه کاری کن که میتونی یه خونه شو تو ویرونی تو این تقویم دل برده کسی اشکاشو نشمرده سلام بابت این مدت که نبودم معذرت میخوامو شرمندم ممنونم که توی این چند ماه خونمو تنها نذاشتین راستش این مدت اصلا نت نیومدم این ترم سرم خیلی شلوغ بود درسام بدجوری سنگین بود ……. و اما چندتا خبر جدید: بالاخره بعد یک سال با آرش رفتم بیرون واسه ی تولدش 4آذر البته تولدش2 آذر بود ولی چون امتحان کارشناسی داشت مجبور شدیم چهارم بیرون رفتیم خیلی خوش گذشت….. خبر دوم آرش درسش تموم شد برگشت اصفهان واما خبر سوم آرش کارشناسی دانشگاه خودمون قبول شد حذف اضافه بود منو مريم هم تربيت بدنيمونو حذف كرديم و من تنظيم خانواده گرفتم چون دو واحد بود مريم هم مثل من همين كارو كرد رفتم فيش بانكو بگيرم كه يه دفعه اول چشمم افتاد به امين و بعد آرش ولي سريع برگشتم كه يعني نديدمتو اومد اينور حياط كه مريم بهم گفت آرش داشت از پله ها ميرفت بالا يه جوري نگات كرد منم گفتم يعني چي؟ و گذشت تا اينكه دوباره ديدمش ولي اون منو نديد خيلي بامزه شده بود سوئشرت مشكي با شلوار لي سرمه اي عصري كه رفتم خونه زد به سرم بهش زنگ زدم گوشيو برداشت سلام كرديم نفسم بند اومده بود باهم حرف زديم و قرار شد كارت تلفن بخريم و با كارت حرف بزنيم كه قبضامون زياد نياد فرداش با گوشي زنگ زدم ريجكتم كرد بعد اس ام اس داد كه انگار يادت رفت چه قراري گذاشتيما؟ منم چيزي نگفتم منم عصري رفتم و از بيرون بهش زنگ زدم و حرف زديم اما سخت بود آخه توي مخابرات كه نميشه راحت حرف زد آروم حرف ميزدم كه كسي متوجه نشه چي ميگم از اون طرف آرش ميگفت هيچي نميشنوم يكم بلند حرف بزن به هر بدبختي بود حرف زديم و اومدم خونه(مردم فضول) يه شب مريمو فاطمه گفتن چرا ازش نميپرسي كه براي چي دوباره بهت زنگ زد؟ اصلا هدفش از اين دوستي چيه؟ منم ديدم بد حرفي نميزنن زنگ زدم به آرش گوشيو برداشت بهش گفتم يه سوال ازت دارم گفت بگو گفتم براي چي با من حرف ميزني ميخوام راستشو بگي اونم خيلي راحت گفت براي اينكه از تنهايي درت بيارم ديوونه شده بودم گفتم همين؟ گفت آره گفتم ممنون به اندازه ي كافي از تنهايي در اومدم و خدافظي كردم داشتم ديوونه ميشدم هرچي اس ام اس تا اونروز بهم داده بود رو براش فرستادم همين جور اشكام بي اختيار ميومد داشتم از سرما يخ ميزدم اما براي اينكه بچه ها نفهمن همونجا توي حياط نشستم تا دو ساعت توي توهم همون يك كلمه بودم تا اينكه رفتم بالا بچه ها هم از قيافم فهميدن چي شده ولي نگفتم كه بهم چيگفته تا سه چهار روز همونجوري مونده بودم تا رفتم تهران يكم بهتر شده بودم اما هنوزم دوسش داشتم جمعه برگشتم شمال توي اتوبوس بهش اس ام اس دادم ولي نميرفت آنتن گوشيم هم رفته بود رسيدم بلافاصله رفتم مخابرات بهش زنگ زدم ولي گوشيه اونم آنتن نميداد هر چيم اس ام اس ميدادم نميرفت عصري با بچه ها رفتيم امامزاده و كلي گريه كرديم و برگشتيم دلم بدجوري براش تنگ شده بود طاقت نياوردم بهش دوباره اس ام اس دادم كه رسيد بالاخره و جواب داد بهش گفتم بيا مثل قبلا باشيم گفت نه نميشه منم گفتم من دوست دارم خجالتم نميكشم كه اينو بهت بگم ولي اون گفت نه گفتم ديگه از اين حرفا نميزنم گفت بتشه ولي من ديگه نه ميگم دوست دارم نه ميگم كه دوست ندارم قبول؟ منم گفتم من از تو نخواستم همچين حرفي بزني من حرف دلمو زدم و آشتي كرديم ساعت پنج رفتم بهش زنگ زدم و قرار شد يه دوستيه ساده باشه مثل بقيه بهم گفت مطمئني ميتوني؟گفتم آره گفت يعني اگه من از يكي توي دانشگاه خوشم بياد ميري به خاطر من بهش بگي؟ كم آوردم گفتم اينو نه ولي هر وقت خوشت اومد آزادي من حرفي نميزنم و دوباره آشتي كرديم ديگه سعي ميكردم اخلاقمو عوض كنمو دست از بچه بازيام بردارم و به حرف كسي گوش نكنم خيلي از قبل بهتر شده بوديم راحت تر حرف ميزديم ولي كمتر آخه نميخواستم دعوامون بشه از طرفي بيشتر ايني كه دائما دعوامون ميشد تقصير من بود زيادي گير ميدادم بهش مثلا با اينكه ميدونستم گوشيش خراب شده و خود به خود خاموش ميشه بهش الكي گير ميدادم يا يادم ميرفت كه تا ساعت شش كلاس داره زنگ ميزدم جوابمو نمداد يا ريجكت ميكرد منم اس ام اس ميدادم كه باشه ديگه زنگ نميزنم اونم عصباني ميشدو ميگفت باز گير دادي سر كلاسم. يه روزسه شنبه بود و ما اونروز جانور شناسي داشتيم يكي از بچه ها عكس نامزديشونو آورده بود داشتيم ميديديم كه يكي ديگه ازش پرسيد اسمه نامزدت چيه اونم گفت آرش منم يه آهي كشيدم دوستم گفت بابا جلوي اين اسمه آرشو نيارين دختره هم گفت چرا؟ كه خودم گفتم دوست پسر منم اسمش آرشه خنديد گفت آخي تو مگه دوست پسر داري؟ بهت نمياد كجاست تهرانه؟ گفتم نه بابا همينجا تو دانشگاست گفت پس نشونم بده منم گفتم باشه اومديم بريم سر كلاس كه يه دفعه آرش با دوستاش اومدتن توي سالن منم سريع نشونش دادم آرشم تندي اس ام اس داد كه منو به كي نشون دادي؟( پشت سرشم انگار چشم داره )منم گفتم تورو نشون ندادم يكي ديگه رو نشون ميدادم رفتيم سر كلاس و شروع كرديم به شيطوني كردن و مزه پروني استادم باهامون بعضي وقتا خودش همكاري ميكرد تنها كلاسي بود كه واقعا دوست داشتم هم درسو هم استادو ولی افتادم وقتي برگشتيم خونه فاطمه بهم گفت ميخوام يه سوال ازت بپرسم گفتم بگو گفت اوني كه شبا بعضي وقتا باهاش حرف ميزني آرشه يا كسه ديگه ايه؟ گفتم نه آرشه چه طور مگه؟ گفت ميتوني دهنتو ببندي اگه يه چيزي بهت بگم؟ گفتم آره بگو گفت بهشاد به مليكا گفته كه آرش ميخواد باهات دوست بشه مليكا هم گفته مگه آرش با هليا نيست بهشادم گفته كه هليا خودش به آرش گير داده راحتتر بگم آرش گفته هليا وبالشه باز دوباره داشتم ديوونه ميشدم لباسامو هنوز در نياورده بودم موبايلو برداشتمو زنگ زدم به آرش تا گوشيو برداشت فهميدم خواب بوده نه گذاشتم نه برداشتم گفتم آقا آرش من وبال توام آره؟ اونم جا خورد گفت باز چي شده؟ منم بهش گفتم تو كه ميخواستي با يكي دوست بشي چرا اينارو پشت من گفتي؟ گفت آخه با كي ميخواستم دوست بشم ؟ گفتم مهم نيست با كي بوده كه خودش يه دفعه گفت مليكا بوده آره؟ منم گفتم فرض كن آره گفت كي همچين حرفي زده منم طاقت نياوردم گفتم بهش خيلي عصباني شده بود گفت اين قضيه اصلا ربطي به الان نداره من ميخواستم با مليكا دوست بشم اما نه الان پارسال فروردين اين حرفو زدم قبل از اينكه اصلا تورو ديده باشم كه بهشاد گفت مليكا با فاميلشون دوسته و تموم شد حالا تازه اومده اينو گفته؟ گفت من به بهشاد ميرم ميگم گفتم نه ولش كن من حوصلشو ندارم چون اگه يك كلمه بگه هرچي از دهنم در بياد بهش ميگم و ازش قول گرفتم كه بهش نگه بعدشم بهش گفتم همه چيز همين جا تموم اين دوستي فايده نداره گفت يعني چي فهميد گريم گرفته گفتم تا يه چيز ديگه بهم نچسبونده تموم بشه بهتره كه گفت نه ما با هم حرف ميزنيم ولي از اين به بعد هركي ازت پرسيد بگو ديگه حرف نميزنيم منم همينو ميگم بعدشم گفت داري گريه ميكني؟ گفتم نه كفت دروغ نگو صدات معلومه ديگه دلم نميخواد گريتو ببينما گفتم نميبيني كه خنديد گفت باشه ميفهمم و خدافظي كرديم بعدش اس ام اس داد كه: Dige az chsham oftadi mifahmi midoni koja oftadisaf oftadi to ghalbam 3 3 3 3 3 3fareshi douset daram شب راحت خوابيدم ساعت يه ربع به شش صبح بود كه ديدم گوشيم تك زنگ خورد و بعدشم اس ام اس اومد كه اولين تك ماه جديدو من زدم نميدونين چه لذتي داره آدم صبحا با صداي زنگ كسي كه دوسش داره از خواب بيدار بشه بلند شدم رفتم دستو صورتمو شستمو اومدم دراز كشيدم ساعت هفت بود كه مريمو فاطمه رو بيدار كردم كه آماده شن بريم دانشگاه كه طبق معمول گفتن ولش كن مهم نيست (البته درس تخصصي بود منتها استادش واقعا ماه بود با اينكه يه جلسه در طول ترم رفتيم سر كلاسش ولي منو مريم بيست شديم و فاطمه نوزده اميدوارم هر جايي كه هست شاد و موفق باشه(استاد) رفتم خونه ي خالم به پسر خالم شماره رو دادمو گفتم زنگ بزنه خونه ي آرش اينا اونم زنگ زد مامانش گوشيو برداشت گفت آرش نيست يه ضدحاله اساسي خوردم عصري با خالم رفتيم بيرون خريد كرديم تا اومدم به عرفان(پسر خالم) گفتم زود باش يه زنگ بزن به آرش اونم زنگ زد واي باباش گوشيو برداشت عرفانم گفت ببخشيد آرش هست كه باباش گفت آره و آرش گوشيو گرفت تا گفت الو گفتم سلام يه لحظه ساكت شد گفت تويي هليا منم گفتم نه عمه ي هليام كه خنديد گفت صدات عوض شده پس ديروزم تو بودي؟ گفتم اره منتها پسر خالم حرف زد گفت خب خودت حرف ميزدي من مامانم اينا ميدونن جا خوردم هيچي نگفتم گفت چه خبرا چيكار ميكني؟ گفتم هيچي ميرم استخر..... گفت اينم شد كلاس؟ گفتم مگه چيه ؟ گفت برو كلاس آشپزي خياطي و.... خندم گرفته بود قرار شد هروقت تونست زنگ بزنه خونه ي خالم يا به موبايل خداحافظي كرديم اون يك هفته خونه ي خالم تقريبا يه روز در ميون حرف ميزديم باهم تا اينكه يه روز قرار شد تو اينترنت حرف بزنيم آن شديم جفتمون و شروع كرديم به تايپ كردن كه يه دفعه زد به سرم كه سر به سرش بزارم با چهارتا پروفايل همزمان بهش پي ام دادم آيدي داري منم بهش گفتم چيكار كردم كه يه دفعه دي سي شد فهميدم كارتش تموم شده منم دي سي شدم چند روز بعدش اومدم خونه همين جور واسه ي خودم كلاس ميرفتم شبام ميرفتم تو اينترنتو واسش يا آف ميذاشتم يا وبمو مينوشتم يا تو سايتاميچرخيدم يا برنامه دانلود ميكردم چند دفعه عرفان زنگ زده بود به آرش اما هر دفعه نبود كم كم احساس كردم كه ديگه نميخواد باهام حرف بزنه برام سخت بود به خودم قول دادم كه زنگ نزنم ديگه و مزاحمش نشم نميخواستم خودمو بهش تحميل كنم توي همين گيرو دار بودم كه گوشيه منم به علت عدم پرداخته به موقع صورت حساب گوشيم قطع شد. روزا ميگذشتن و منم كم كم ديگه همه چيزو داشتم به دست خاطره ها ميسپردم نام نمرات درخشانمو گرفتم واي(مورفولوژي 9)(شيمي آلي9) گند زده بودم بدبختي كه بود 17 واحد گرفتمو و بريم محمود آباد بالاخره ساعت نه شب مامان اينا رسيدن سر كمربنديه آمل و همه با هم رفتيم محمود آباد تا جا گرفتيمو شام خورديم ساعت 12 شده بود انقدر خسته بوديم كه تا رفتيم خونه خوابيديم فرداش رفتيم بيرون براي گردش مامانم زودتر از همه از خونه رفت بيرون كه يه دفعه من ديدم مامانم داره جيغ ميزنه زود پريدم تو كوچه ديدم سگ همسايه داره از مامانم ميره بالا(يه سگ كوچولوي قهوه اي شبيه پا كوتاه سگ حنا) منم كه اصولااز اين چيزا نميترسم رفتم كشوندمش سمت خودم تا مامانمو ول كنه ولي ول كن نبود تا بالاخره مجبور شدم دمشو كشيدم كه دويد دنبالم و حالا ول كن من نبود خلاصه به هر بدبختي بود از دستش خلاص شدم و سوار ماشين شديمو رفتيم بيرون بازار دريا رستوران......... و برگشتيم 2 روز بعدش برگشتيم تهران روزا ميگذشتن ديگه حوصله نداشتم دلم ميخواست زودتر برگردم پيش بچه ها......... بالاخره روز موعود رسيدو با فاطمه رفتيم ترمينالو سوار اتوبوس شديم ساعت 6 رسيديم تا رسيديم رفتيم دم خونه اي كه اجاره كرده بوديم ولي از شانس بد ما صاحبخونه نبود ماهم داشتيم از گرسنگي ميمرديم رفتيم توي شهر ولي همه مغازه ها بسته بودن به هر بدبختي يه بسته نون خريديمو برگشتيم خونه زنگ زديم به سحر اما گوشيش آنتن نميداد مجبوري رفتيمو در مستاجر طبقه ي پايينو زديم و اونام تعارف كردنو ما رفتيم خونشون آخه داشتيم از سرما يخ ميزديم بدجوري بارون ميومد افطار كرديمو بعد يك ساعت صاحبخونه اومد و ما رفتيم بالا عذا گرفته بوديم كه الان بايد تازه بريم وسائلمونو بچينيم كه تا رفتيم ديديم بنده هاي خدا همه ي وسائلو برامون چيدن داشتيم بال در مياورديم راستش شماليا خيلي مهربونن خلاصه تشكر كرديمو گرفتيم خوابيديم صبح مريم با مامانش اينا اومد و بقيه ي وسائلو چيديم و زندگي 3 نفرمون شروع شد انقدر حرف داشتيم براي هم كه تا ساعت سه نصف شب حرف ميزديم بود مريم فقط مونده بود و پيمان كه سر به سرش ميذاشتيمو ميگفتيم چون ما تنهاييم تو هم بايد بهم بزني و جيغشو در مياورديم شب سوم بود كه گوشيه من تك زنگ خورد تا اومدم بردارمو قطع شده بود ديدم به به شماره ي خونه ي آرش ايناست انگار اونم زنگ ميزده ببينه گوشيم وصل شده يا نه منم جواب تكو دادمو خوابيديم خلاصه همه چي به خوبي تموم شد چند روز بعدش قرار شد باهم بريم بيرون براي اولين بارورفتيم (از اون جايي كه اينجانب خجالتيم تا ديدمش عين بچه ها ساكت شدم) شماهم اونور بشينيد(مريم فاطمه امين مجتبي) منو اونم اون ور شروع كرد به حرف زدن منم عينه بچه ها فقط نگاش كردم نميتونستم حرف بزنم نميدونم چم شده بودگفت هيچي نميخوري گفتم نه گفت ميخواي عوض كنيم گفتم نه ممنون گفت دهني شده ميگي نه؟ گفتم نه بعد يه چاقوي پلاستيكي نشونه من داد گفت اينو ببين كه يه دفعه امين گفت اينو از كجا آوردي بعد خنديد گفت مال پيتزاي ديروزه با تعجب نگاش كردم گفت قراره هر جا هر چي ميخوريم يه چيزيشو يادگاري نگه داريم خندم گرفت قاشقشو برداشت داد بهم گفت اينم مال امروز تو نگهش دارازش گرفتم گذاشتم تو كيفم (قابل توجه الان كه دارم اينارو مينويسم قاشقه پيشمه اسمشو گذاشتم قاشق عشق) اون روزم تموم شدو اومديم خونه كه تا رسيدم خوابگاه حالم بهم خورد بدجوري حالم بد بود گرما زده شده بودم هرچي گفتن پاشو بريم بيمارستان گفتم نه كه بهشاد عصباني شد زنگ زد به آرش گفت اين حالش بده بهش بگو پاشه بره دكتر نه اينكه بخوام خودمو لوس كنما نه آخه دكتراي اونجا اندازه ي يه مورچه تخصص ندارن خلاصه آرش زنگ زدو گفت يا همين الان ميري دكتر يا ديگه باهات حرف نميزنم گفتم باشه ميرم تا قطع كرد خوابيدم كه بهشاد دوباره زنگ زد گفت آرش اين دوباره خوابيد آرشم عصباني شد بهش گفت به هليا بگو اگه همين الان نره دكتر ديگه جوابشو نميدم منه بدبختم مجبور شدمو رفتم يه سرم با يه آمپول نوش جان كردمو اومدم تا رسيدم ساعت نه ونيم شده بود كه اس ام اس داد بهتري عزيزم؟ گفتم نه دارم ميميرم داري از دستم راحت ميشي گفت داروهاتو بخور اگه داري استراحت كن صبح بهت زنگ ميزنم نفهميدم كي صبح شد چشمامو باز كردم ديدم فقط سحر تو اتاقه بچه ها رفته بودن كلاس يه چيزي خوردمو خوابيدم كه گوشيم زنگ خورد آرش بود گفت بهتري گفتم آره گفت موقعي كه بهت ميگم يه چيزي بخور هي لج كن تا اينجوري بشي........ بعد خدافظي كرديم عصري اس ام اس داد كه ميدوني فاصله ي بين انگشتاي دست براي چيه؟ براي اينكه يكي دستتو بگيره و اون فاصله هارو پر كنه. ميذاشتم واسه ي درس خوندن منم شروع كردم كمكم به درس خوندن سر گياهايي هم كه جمع كرده بودم هنوز در گير بودم پنج تا كم آورده بودم ناچار شدم برم هرباريوم و از اونجا بگيرم دانشگاه براي فرجه هاي امتحاني ميخواست تعطيل بشه آرشم ميخواست بره اصفهان بهشاد گفت تا نرفته ميخواي بريم بيرون گفتم باشه و رفتيم(بد باروني ميومد از اون باروناي سيل آساي شمال) آرش ساعت پنج بليط داشت منو الهام رفتيم دانشگاه كه تحقيقه ادبياتمونو تحويل بديم كه استاد گفت بعدا بيارين يه ماشينم نبود ناچار تا خوابگاه پياده اومديم عينه موشه آب كشيده شديم تا رسيديم سريع لباسامونو عوض كرديمو راه افتاديم(من الهام مريم فاطمه مليكا بهشاد) مونديم با چي بريم كه يه دفعه يه پيكان سفيد جلوي پامون نگه داشت (بعدها عاشق فاطمه شد يه پير مرد شصت ساله شكر هنوز نرسيده بودن وقتي اومدن نشستيمو منم طبق معمول خفه شدم بهشاد عصباني شدو منو كشوند بيرون گفت چرا اينجوري ميكني؟ گفت برو بشين حرف بزن عين آدم تا نشستيموشير موزمونو بخوريم مسئول كافي شاپ اومد گفت منكرات داره مياد پاشين برين ما هم بلند شديم رفتيم يه جاي ديگه دو تا خيابون اونورتر نشسته بوديم حرف ميزديم كه ديديم يه مرده نشسته اون روبه رو و داره بربر نگامون ميكنه ماهم محل نذاشتيم بهشادو مجتبي مسابقه گذاشتن كه همو نگاه كنن ولي نخندن كه مجتبي باخت مرده بدجوري نگاه ميكرد ترسيديم بلند شديم اومديم بيرونو خدافظي كرديموو جدا شديم آرش اينام رفتن از مسئول كافي شاپ درباره ي مرده پرسيدن گفت اين عادتشه هر روز مياد اينجا و همه رو نگاه ميكنه خيالمون راحت شد آرشم ساعت پنج رفت منم فرداش اومدم تهران اولين امتاحانم انديشه اسلامي1بود عينه خر ميخوندم فرجه ها تموم شدو اومدم شمال اولين امتحانو دادم ظهرشم قرار شد برم هرباريوم بقيه ي گياهامو بگيرم قائمشهر بودم كه آرش زنگ زد گفت كجايي گفتم هرباريوم بعدم ميريم خونه گفت من نيم ساعت ديگه ميرسم تا اون موقع هستي گفتم آره هرباريوم بسته بود مجبور شديم رفتيم نشستيم توي بانك تا اومدن با گوشيه امين زنگ زد كه كجايي؟ منم گفتم رفتيم سر جاي هميشگيمون تا اومدن يكم نشستيم حرف زديمو برگشتيم يكي دوبار بعد اون روز همديگرو تو امتاحانا ديديم يه روز رفته بوديم كتابخونه كه درس بخونيم كه ديدم آرش اومد تو كتابخونه با دوستاش و نشستن به درس خوندن البته آرش راه ميرفتو درس ميخوند خلاصه ساعت امتحان شدو رفت سر جلسه (ميكروبيولوژي) بعد يك ساعت اس ام اس دادم كه بياد تو كتابخونه اومد كه بياد شلوغ شد نشد بياد تو گفت بيا دم در كنار ماشينا منم با فاطمه رفتم دم ماشينا تا اومد بياد سمتمون يه دفعه يكي ازهمكلاسياش صداش كردومجبور شد بره اس ام اس داد كه جلوي بچه ها نميشه منم خدافظي كردمواومديم چند روز بعدش دوباره منو ديد ولي من نديدمش البته فاطمه گفت آرش تو كتابخونه است ولي نديدمش اومديم بريم كه اس ام اس داد آي خانوم كجاكجا ما به خدا تو كتابخونه ايم خندم گرفته بود ولي خوب نميشدبرگرديم تابلو بودامتاحانام داشت كمكم تموم ميشد صبح ساعت شش صبح بهم اس ام اس داد كه تولد تولد تولدت مبارك هليا جونم انقدر خوشحال شدم كه نگو تا اس ام اس بهم داد (ني ني خوبي؟آخي نازي هنوز يه روزتم نشده ني ني شيرتو خوردي كوچولو؟......) بهش گفتم حالم خوب نيست فكر كنم دارم سرما ميخورم گفت تقصير خودته ديگه شيرتو نخوردي به جاش رفتي سرما خوردي اون روزم تموم شد . راستي يادم رفت بگم كه آرش خيلي شيطونه هر روز صبح ساعت شش كه بيدار ميشد به همه ي ما تك زنگ ميزد كه بيدارمون كنه و داد بچه ها رو در مياورد بهشادو الهام هم گوشي هاشونو ميذاشتن رو سايلنت اما من گوشيم در هر شرايط زنگش روشن بود(به جز سر كلاس) خلاصه آخرين امتحانمونم كه مورفولوژي بود دادمو(گند زدم) و اومدم تهران همش به خودم ميگفتم خاك بر سرت اينم كار بود كردي تا سه ماه ديگه ميخواي چيكار كني؟ البته دلم خوش بود كه نهم مياد تهران عروسيه فاميلشون خلاصه همينجور خودمو دلداري ميدادمو از هر فرصتي كه ميشد استفاده ميكردمو بهش زنگ ميزدم يا اون زنگ ميزد تا نهم كه شد دهم و خبري ازآرش نشد زنگ زدم بهش ديدم هنوز اصفهانه گفت ماشين جا نداشت منم نتونستم بيام حالم بدجور گرفته شد ميزديم تا اينكه به علت عدم پرداخت به موقع صورت حساب گوشيه آرش قطع شد منم كه روم نميشد زنگ بزنم خونشون ديدم كاري نميشه كرد اكثر روزا ميرفتم استخر كه حداقل يكم وقتم پر بشه ديدم اينجوري نميشه...... توي سه روزي كه تهران بودم يك دفعه باهم حرف زديم جمعه برگشتم شمال با بچه ها رفتيم كنار رودخونه ي دم خوابگاه كه فاطمه گفت هليا ميخوام باهات حرف بزنم منم گفتم خوب بگو گفت آرشو براي چي ميخواي گفتم دوستي فاطمه گفت من با آرش حرف زدمو گفته كه من نميخوام هليا وابسته بشه بهتره كه همين الان همه چي تموم شه ......... اون لحظه خيلي جا خوردم بدجوري عصباني شدم دلم نميخواست اگر قرار بود همه چيز تموم بشه كسه ديگه اي به جز خودش بهم بگه خلاصه برگشتيم خوابگاهو منم به آرش اس ام اس دادم كه بابت اين چند روز ممنونم وخداحافظ اونم جواب داد كه به خدا شرمندم نميدونم چي بگم و همه چيز تموم شد خلاصه روزا ميرفتيم با مريم و فاطمه كلاسو ميومديم سرگرم كارامون بوديم مريم سرگرم پيمان دوست پسرش بود فاطمه هم با مهرداد كلنجار ميرفت(مهرداد توي دانشگاه خودمون بود و دوست پسر فاطمه اونم چه دوستيييييييي همش دعوا) يه روز بچه ها همه رفته بودن الكي دانشگاه منو بهشاد فقط تو اتاق بوديم كه بهشاد گفت پاشو بريم دانشگاه كلاس دارم منم گفتم حال ندارم گفت پاشو باهم ميريم كلاس بعدم با بچه ها ميايم خونه گفتم باشه اماده شديمو رفتيم دانشگاه با بهشاد رفتيم سر كلاس كه بهشاد گفت آرش اس ام اس داده كه اينو برا چي آوردي سر كلاس اين خون من تشنست منم به بهشاد خنديدمو گفتم من به اون چي كار دارم توي همين گيرو دار بوديم كه يه دفعه دكتر احمدي (استاد ميكروبيولوژي) يه دفعه نگاهش افتاد به منو گفت شما شاگرد مني تا حالا سر كلاس نيومدي؟ منم گفتم نه من رشتم فرق داره گفت چي ؟ گفتم بيولوژي دريا بعد يه نگاهي به بهشاد كردو گفت از اين به بعد اگر مهمان آوردين لطفا قبلش اجازه بگيريد.............. كلاس كه تموم شد بهشاد گفت بيا بريم سر شيمي يك ساعت بيشتر نيست منم بيكار بودم باهاش رفتم خوشبختانه استادشون منو ميشناختوگير نداد آخه استاد شيمي آلي خودمونم همينه بهشادم ديد بي كارم دو تا برگه داد بهمو گفت بيا برام گزارش كار ازمايشگاهو بنويس آخه شيميه اونارو من ترم اول داشتم شروع كردم به گزارش كار نوشتن تقريبا دو صفحه اي شد و دادمش به بهشاد كلاس تموم شدو اومديم بيرون رفتيم دم سلف پيش بچه ها كه يكي از همكلاسياي بهشاد صداش كرد اونم رفت پيششو بعدش برگشت پيش فاطمه و در گوش فاطمه يه چيزايي گفت كه فاطمه همش ميگفت نه بعد روبه خود من كردو گفت احسان گفته ميخوام با اين دوست بهشاد دوست بشم منم كه انگار برق گرفتهباشم گفتم غلط كرده مگه من بازيچم كه هي از اينور به اونور پاسم ميدن بهش گفتم اين مگه مليكا رو نميخواست؟ گفت گفته فقط تو بعدشم مگه قبل ازآارش نگفتي من از اين خوشم مياد داشتم ديوونه ميشدم گفتم من مسخره كردم آخه من از چيه اين خوشم مياد؟؟؟؟؟؟؟؟ همون آرش بسم بود ديگه بس كن خلاصه من از بچه ها خدافظي كردمو رفتم كه كتاب ادبياتو بخرم هر چي مغازه تو شهر بود گشتم ولي پيدا نكردمو برگشتم خوابگاه تا در اتاقو باز كردموپامو گذاشتم تو اتاق يه دفعه بچه ها شروع كردن به جيغ زدنو دست زدن هاج وواج نيگاشون كردم گفتم چه خبره؟ عروسيه؟ كه يه دفعه همشون زدن زير خنده و بهشاد گفت آرش اس ام اس داده بهش كه ميخوام در كمال پررويي برگرم با هليا منم گفتم دفعه ي قبل اون چه كاري بود كردي؟ آرشم گفته ايندفعه با دفعه هاي قبلي فرق داره پاي همه چيزشم وايستادم به بهشاد گفتم نه ديگه نميخوام اصلا اونم گفت خودت ميدوني من وظيفم بود كه بگم فكراتو بكن من دارم ميرم تهران تا الانم واسه تو موندم خدافظي كردو رفت منم ناهارمو خوردمو رفتم سر گلهايي كه بايد خشك ميكردم برا مورفولوژي گياهي تا ساعت ده شب با بچه ها داشتيم گل ميچسبونديم كه صداي اس ام اس گوشيم در اومد اس ام اسو باز كردم نوشته بود: اگه يه روز توپت افتاد تو حياط همسايه و توپتو پاره كرد ناراحت نشو چون يكيو داري كه حاضره دلشو بندازه زير پات تا باهاش بازي كني گفتم اين ديگه كيه سريع نوشتم شما؟ اونم گفت به همين زودي يادت رفت؟ منم دوباره نوشتم شما؟ گفت مگه تو هليا نيستي؟ نوشتم گيرم كه باشم امرتون؟ گفت چرا حالا ميزني قبول ما بد كريم ولي تو هم ديگه چوب كاريمون نكن يه دفعه رومو كردم به بچه ها و گفتم اين شماره براتون آشنا نيست؟ كه يه دفعه الهام سرشوبلند كردو گفت خره اين كه شماره ي آرشه ديگه جواب ندادم دوباره اس ام اس داد كه من منتظر ميمونم چه يك دقيقه چه يك سال نميدونم چرا يه جوري شدمو جوابشو دادم و آشتي كرديم تشكر كردو گفت حالا راحت ميخوابم آخه فردا نيم ترم زيست دارم ........... فرداش بعد از ظهر زنگ زدو حرف زديم باهم شبم اس ام اس داديم كه يه دفعه بهم گفت ميتونم باهات راحت باشم؟ گفتم آره گفت نظرت راجب سكس چيه؟ منم گفتم به درد من كه مجردم نميخوره بعدشم اگه برا اين چيزا جلو اومدي طرفتو اشتباه گرفتي شب بخير انگار فهميد كه ناراحت شدم زنگ زد قاطي كرده بودم هرچي زنگ ميزد ريجكتش ميكردم آخرش اس ام اس داد كه قطع نكن كارت دارم دوباره زنگ زد برداشتم كه گفت به خدا منظورمو بد برداشت كردي فقط يه سوال بود منم گفتم اگه سوال بود دليلي نداشت كه بخواي ادامه بدي موضوع رو خلاصه معذرت خواهي كردو تموم شد فرداشم صبح اس ام اس داد كه هنوز ناراحتي؟ منم گفتم نه .......... عصري كه بهشاد اومد گفت دوباره كه با آرش دعواتون شده گفتم نه گفت نصف شب اس ام اس داده به من كه با هليا دعوامون شد منم لجم گرفت گفتم اينجوريه؟ باشه بيا ببين چي اس ام اس داده وقتي خوند داشت از تعجب شاخ در مياورد گفت بيخود كرده همچين حرفي زده . شب كه آرش زنگ زد بهش گفتم ميخوام مثه خودت بشم گفت يعني چي؟ گفتم از اين به بعد هر اتفاقي كه افتاد به بهشاد بگو منم هر چي بهم گفتي ميرم بهش ميگم ميشم مثل خودت گفت نه ديگه نميگم توهم نگوو منم كه عصباني شده بودم بهش گفتم اون ماله اون دفعت كه به جاي اينكه به خودم بگي رفتي به فاطمه گفتي اينم از اندفعت گفت من مگه چي گفتم؟ گوشيو دادم به فاطمه با فاطمه حرف زدو بهش گفت منظورمو به هليا بد رسونديو اونم ناراحت كرد خلاصه كه خر تو خر شدو آخرم براي اينكه جنجال بخوابه معذرت خواهي كرديم از همو تموم شد گفت از فاطمه هم معذرت خواهي كن نميخوام كسي از دستم ناراحت باشه(فداي اون دل كوچولوت بشم) فرداش رفتم از مخابرات بهش زنگ زدم ازش پرسيدم كسي بهت چيزي گفت كه برگشتي گفت نه مگه چيزي گفته بودي ؟ گفتم نه گفت من خودم به بهشاد اس ام اس دادم كه ميخوام برگردم گفت چه طور مگه؟ منم گفتم آخه احسان اينجوري گفته بود به بهشاد ...... گفت ميدونم اومد به خودم هم گفت گفت ميخوام با اين دوست بهشاد دوست بشم تو ميشناسيش منم گفتم نه نميشناسمش بقيه ي حرفامونم زديم كه گفت هليا جونم ديگه خرجت زياد ميشه برو منم خدافظي كردمو اومدم خوابگاه. منو آرش مثله خيلي دخترو پسراي ديگه توي دانشگاه باهم آشنا شديم اولش انقدرام جدي نبود بهشاد هم اتاقيه من توي خوابگاه و همكلاسيه آرش بود خلاصه بهشاد گفت ميخواد منو آرشو باهم دوست كنه منم آرشو تا حالا نديده بودم آرشم منو نديده بود خلاصه چند روز بعدش توي حياط همديگرو ديديمو ........ نكته ي جالب: وقتي كه بهشاد به آرش گفته بودآرش اولش گفته بود بايد ببينمش اگه خوشم اومد كه ميمونيم اگرم نه كه هيچي خلاصه روز موعود فرا رسيد و همه اونروز كلاس داشتيم بلند شديم رفتيم دانشگاه يه پنج نفري ميشديم تقريبا خلاصه كلاسمون كه تموم شد رفتيم حياطو نشستيم كه يه پسره اومد جلوي بهشادو يه جزوه داد بهشو رفت بعد بهشاد گفت خوشت اومد گفتم از كي گفت خاك تو سرت از باباي من دادو رفت گفتم نديدمش حواسم نبود بياد اينطرفه حياط بشينه اونام اومدن نشستن منم به روي خودم نياوردمو بلند شدم رفتم اونور پيش مريم (لازم به تذكر است كه من زيادي خجالتيم البته با افرادي كه تازه آشنا شده باشم) خلاصه تا رفتم اونور بهشاد يه فحش درستو حسابي بهم داد سر جام نشستم خلاصه ديدن تموم شدو قرار شد بريم خوابگاه كه بهشاد گفت يه زنگ بزن بهش كه شمارتو داشته باشه منم زنگ زدمويكي دودقيقه حرف زديم كه نصفي از حرفاشو نفهميدم چون تو سالن خيلي شلوغ بود خدافظي كردمو اومديم خوابگاه . وقتي رسيديم بهشاد گفت زود باش زنگ بزن منم زنگ زدم هر چي كه ميگفت با بله ونه جواب ميدادم خب چيكار كنم خجالت ميكشيدم گوشيو دادم به بهشاد به بهشاد گفت اين چرا انقدر ساكته بهشادم گفت اداشه بعد چند روز خوب ميشه خلاصه اون شب چند دفعه بهم اس ام اس داد منم جوابشو دادمو دوستيمون شروع شد يه روز كه كلاس داشتيم رفته بوديم دانشگاه كه از شانس ما استاد نيومدو رفتيم توي حياط نشستيم كه ارش بهم اس ام اس داد كه من تو حياطم منو ديدي؟ منم جواب دادم نه كجايي گفت بلوز نارنجي تنمه منم برگشتم كه ببينمش يه دفعه جاخوردم مونده بودم چيكار كنم تازه فهميدم كه روز اول دوست آرشو با اون اشتباه گرفته بودم ام اس داد كه حالا ديدي؟ چه جوري بودم ؟ منم جواب دادم آره گفتم از من بهتري بعد اس ام اس داد كه ديگه از اين حرفا نزن خوشم نمياد خلاصه اون روزم اومديم خوابگاهو زنگ زد عصريو باهم حرف زديم گفت نميخواد من بهش وابسته بشم يا به خاطر دوستي به درسام لطمه بخوره منم گفتم مطمئن باشه كه درسامو ميخونم خلاصه يك هفته از دوستيمون گذشتو من اومدم تهران. سلام به همه من توي اين وبلاگ ميخوام قصه ي آشنايي با عشقمو براتون بگم اميدوارم خسته نشين چون ميخوام تمام ماجراهاي تلخو شيريني رو كه توي اين مدت برام پيش اومده رو براتون بگم

![]()
دوست دارم مهربون حیف که روز پسر نداریم
نمیدونم چیکار کنم خدا باید فقط مثل همیشه کمکم کنه![]()
![]()
نمیخوام غیبت کنم اما هیچوقت از خانواده ی باباییم خوشم نیومدهمشون یه جورین مخصوصا عمه هام
ولی خوب نمیشد نرم حوصله ی حرفای بعدشو نداشتم ولی انگار بدتر شدو فامیلای دوره دامادفکر کرده بودن عروس منم که برای خودم خنده دار بود اما برای عمه ام ناراحت کننده خب آخه تقصیره من چی بود که اونا اشتباه گرفته بودن
عمه خانومم تا لحظه آخر ناراحت بود...![]()

بالا خره برگشتم شمالو ترم جدید شروع شد راستش توی این یک هفته که برگشتم دانشگاه کلی بهم خوش گذشت تقریبا هرروزش با آرش بیرون بودم خیلی خوش گذشت راستش دوشنبه که رفتم شمال صبحش آرش تازه رسیده بود اومد دانشگاه بعدم باهم ناهار رفتیم به قول رویا سون استار وای نمیدونین اولی که آرشو دیدم قیافم چه جوری شد یه دفعه جا خوردم قیافش صد درجه عوض شده بود انقدر تعجب کردم که نگو خیلی برام جالب بود که با یه سیبیل گذاشتن انقدر یکی قیافش عوض بشه راستش اولش خورد تو ذوقم با اینکه بهش خیلی میاد اما نمیدونم چرا یه جوری شدم بهشم گفتم (ولی دلم سوخت تو ذوقش زدم) خلاصه که نصفه نیمه غذامو خوردم آرشم میگفت نگام کنی عادت میکنیا
منم میگفتم نمیخوام برو بزنننننننننن
اونم میخندید خلاصه که دوباره برگشتیم دانشگاه که آرش کلاس داشت منم نشستم توی حیاط پیشش تا کلاسش شروع شه وای نمیدونین وقتی ترم اولیارو میدیدم چقدر برام جالب بود همه کوچولو متولد 70 خیلی باحال بود یاد خودم افتاده بودم که ترم اول بودم چقدر بچه بودم همینجوری که با آرش حرف میزدیم نشسته بودن با تعجب مارو نگاه میکردن انگار یه چیزه عجیب دیده باشن آخیییییییی آرشم میگفت اینا چرا اینجورین؟؟!!منم میخندیدم
میگفتم حالا اگه فردا تو دانشگاه با هم راه برن حراست بهشون گیر بده ناله نفرینش پشت ما دوتاست دیگه حساب اینو نمیکنن که ما رو کل دانشگاه دیگه توی این 4 سال شناختن ![]()
خلاصه که بلند شدیم اومدیم بالا که من برم خونه آرشم بره سر کلاسش اومدم خونه درو که باز کردم مریم پرید جلوم کلی جیغ جیغ کردیمو همو بغل کردیم بعد تقریبا 5 ماه دوباره باهم همخونه شده بودیم انقدر حرف زدیم که مغز همو خوردیم کلی خندیدیم ...شبم تا دوازده بیدار بودیم حرف میزدیم تا کوکمون تموم شدو خوابیدیم
فردا صبحش باید میرفتم برای کارای دانشگام اما نمیدونم چرا زورم اومدو خوابیدم مریمم به هوای من که بیدار میشم باهم میریم ساعتشو نذاشته بود اونم خواب موند ساعت 10 بود بلند شدیم آرش زنگ زد گفت تو مگه کلاس نداری بچه جون چرا گرفتی خوابیدی پاشوووومنم گفتم باید تو حذفو اضافه بگیرمش الان که نگرفتم هنوز آرشم گفت باشه ساعت 11 اس ام اس داد بهم که من کلاسم تموم شده حالا چیکار کنم؟ منم گفتم نمیدونم که مریم گفت حوصلم سر رفته ببین آرش میاد نسوم؟ منم زنگ زدم گفتم میای بریم نسوم آرشم گفت آخه گشنمه دارم میمیرم منم گفتم خوب اول بریم ناهار بخوریم بعد بریم نسوم گفت باشه هر وقت آماده شدین بگین منم بیام دوراهی گفتم باشه خلاصه که یک ساعتو نیم تمام منو مریم مثلا داشتیم آماده میشدیم
رطوبت هوام که بیداد میکرد منه بدبختم که این 4 ساله با این موهام دیوونه شدم هرچی اتو مو زدم سشوار کردم صاف نشد
آخه موهام فره آخر سر بیخیال شدمو شال سرم کردمو با مریم رفتیم حالا بماند توی اون یک ساعتو نیم بیشتر از 4 دفعه آرش زنگ زد که هنوز راه نیفتادین؟ گشنمهههههه خلاصه که 4 نفری با امین دوست آرش رفتیمو ناهار خوردیم (آقای بهداشت)حالا داریم از گشنگی میمیریم امین گیر داده برین دستاتونو بشورین ما هم که اصلا انگار نمیشنیدیم غذامونو میخوردیم البته تا آماده بشه نیم ساعتی همدیگرو نگاه میکردیم مریمو امینم بحث میکردن که مریم قبلا خیلی چاق بودی داشتی میترکیدی مریمم حرص میخورد میگفت نه اینکه خودت خیلی لاغری ؟ منو آرشم که از هفت دولت آزادیم من به اون میگم از لاغری مثه مارمولکی اونم راه میره به من میگه چوب شور یا نوک اتود
خلاصه که بالاخره ناهارمونو خوردیم با کلی غرغر امین و ایراد گرفتن از غذا خوردن مریم... ولی در کل خوش گذشت بعدم با هم رفتیم نسوم آرش یه عالمه بلوط بهم داد انقدر خوشگلن چند تاشون سبز بود هنوز عین سنجاب گرفته بودم تو دستم بوشون میکردم عاشق بوی این چیزام (بوی خاک بارون خورده چمن خیس برگای خیس پاییز ...)ساعت 4 هم برگشتیم خونه آرشم برگشت قائمشهر ولی شب دوباره برگشت ... اون شب خیلی خوش گذشت دلم براش خیلی تنگ شده بود 4 شنبه هم طبق معمول دوباره خوابیدمو نرفتم کلاس ...عصری با مریم رفتیم بیرون که از بانک پول بگیرم
اجاره خونه رو بدیم که بارونی گرفت در حد سیل طوری که وقتی برگشتیم خونه شالو مانتومو میچلوندم یه پارچ آب ازش ریخت ولی خیلی باحال بود انگار زیر دوش آب بودیم بالاخره 5 شنبه رفتم سر کلاس ولی تشکیل نشد شانسو دارین؟نشسته بودم پشت پنجره که دیدم آرش داره میره بالا یه دفعه صداش کردم برگشت نگام کرد اومد پایین سر کلاسمون
تا اومدیم حرف بزنیم یه دفعه استادای جفتمون همزمان اومدنو آرش از کلاس رفت بیرون بعدم استاد گفت کلاستون شده سه شنبه ها برگشتیم با مریم بالا رفتیم حذف و اضافمونو انجام دادیم که دوباره آرشو دیدم اونروز خیلی ناز شده بود قرار شد ده دقیقه صبر کنیم تا بعد با هم بریم قائمشهر که من نمره های اون 2 واحد ترم پیشمو بگیرم که مریم حالش بد شد برگشتیم خونه منم گوشیمو جا گذاشته بودم تا اومدم خونه دیدم آرش داره زنگ میزنه که چرا جواب نمیدی کجایی منم گفتم چی شده گفت پس من کلاسم تموم شد میام بریم قائمشهر منم گفتم باشه که یه دفعه یادم افتاد بهش اس ام اسدادم امروز ناز شده بودی میخواستم گازت بگیرم ولی جوابمو نداد
بعد کلاسش رفتیم قائمشهر جای همیشگیمون بارونی میومد که حد نداشت با اینکه چتر برده بودیم موش آب
کشیده شدیم اونروزم خیلی خوش گذشت
بعدم آرش گفت که استاد خوشمو توی سالن دیدش و بهش گفته شیطون حالا این شیطون معلوم نیست یعنی چی؟ فکر کنم دوتاییمونو باهم دیده آبروم رفت حالا چه جوری تو چشاش سر کلاس نگاه کنم نمیدونم


.... گاز گرفتن من.... و بازهم قرمه سبزی
میبینین چقدر جانور دوسته مثه خودمه![]()
اولین بار برای کلاس اولم بود![]()
دوست دارم مهربون ![]()
![]()
![]()
![]()

که هرسال این موقع به سراغم میادو مجبورم مرتبا آنتی هیستامین بخورم یا آمپول حساسیت(از این یکی اصلا خوشم نمیاد)
به هر حال با همه ی عطسه هاش دوسش دارم یه جورایی دوست دارم برگردم به ۱۰ سال قبلو دوباره برم مدرسه توی حیاط مدرسه بدوم جیغ بکشم...
همیشه وقتی بچه ایم میخوایم هر چه زودتر بزرگ شیم ولی وقتی بزرگ میشیم تازه یاد بچه گیامون میوفتیمو میگیم کاشکی هنوز بچه بودیم خداییش تازه دارم درک میکنم چقدر صبح هایی که میخواستم برم مدرسه برام زور داشت ۶ صبح باید بیدار میشدم ۶:۲۰ سرویس میومد دنبالمو منم تا خود مدرسه میخوابیدم
خداییش خیلی حال میداد زنگای تفریحم که نگو چقدر میخوردیم هر چی هله هوله بود توی اون یک ربع میریختیم تو شکممون![]()


![]()
خلاصه که حسابی تلافی کردن ولی بعدا اینا باز اذیتشون کردن
که بیاریم بکاریم توی حیاط خونمون چند دفعه هم کاشتیم توی حیاط مدرسه
راهنمایی هم شیطون نبودم فقط از زیر کار درو بودم اونم سر کلاس حرفه و فن برای بافتن شال گردنو دستکش که همشو مامانم بافت هر کاری کردم درست یاد نگرفتم راستش یه خاطره ی جالبم دارم که مال ۲۲ بهمن توی مدرسه است راستش من تا سوم راهنمایی مدرسمون نمونه مردمی بود و اکثرا هم با حجاب بودن و باید چادر سرمون میکردیم سر سرود ۲۲ بهمن بود و منم نفر دوم بودم و توی ردیف اول سرود ...روی سن بودیم و داشتیم میخوندیم که مربی تربیتیمون خواست ازمون عکس بندازه توی گروه فقط موهای من بیرون بود مربیمونم هی بهم اشاره میکرد که مقنعه تو بکش جلو منم اصلا اهمیت نمیدادم تا آخر سر عکسشو انداخت چند روز بعدش عکسو زده بودن روی برد مدرسه و من توی اون عکس فقط موهام بیرون بود بچه ها همه خندشون گرفته بود مربیمون اومد زد پشتم گفت حالا دیگه به روی خودت نمیاری...اندفعه رو چیزی بهت نمیگم آخه رتبه دوم مسابقات علمیه منطقه شدی
انقدر ذوق کردم که یه دفعه پریدم تو بغلش اون بنده خدام هاجو واج منو نگاه میکرد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
http://goorban.blogfa.com/

که یکشنبه با دختر عموم رفتم دانشگاه حسابی توی شهر و جنگل چرخوندمش بی چاره دپرس شده بود میگفت من میخوام بیام دانشگاه شما درس بخونم منم بهش گفتم نخیر میسپرم راهت ندن برو همون دانشگاه سراسری تهران خودتون درس بخون اونم جیغ میزد میگفت نمیخوام اگه شده یه ترم مهمان میشم اینجا منم مسخرش میکردم اونم هی میگفت کوفتت بشه اینجا اینهمه درخت داره انقدر هواش خوبه....منم اداشو در میاوردم شده بود عین بچه های 7 -8 ساله توی کوچه دنبال غازها میکرد
که باهاشون عکس بندازه منم هی میگرفتمش میگفتم آبروی منو بردی انقدر اینور اونور ندو
...خلاصه که بیچاره دپرس شده بود همش میگفت دانشگاه ما یه درختم نداره 6 طبقه ساختن الکی هی میریم بالا میایم پایین منم بهش میخندیدم از همه اینا بگذریم انقدر که دختر عموم توی اون یه روز از سوادکوه و دانشگاه ما عکس انداخت فکر نکنم من توی این 4 سال عکس انداخته باشم آخرم به زور آوردمش خونه با کلی وعده وعید
راستی یادم رفت توی دانشگاه از یکیم خوشش اومد که بچه حالش گرفته شد یکی از استادای سختگیر که متاهله... ظهرم ساعت 1 اومدیم تهران کلی توی ماشین خندیدیم راننده از بس حرف زد سرمونو برد مامانمم که دیگه خسته شده بود فقط با سر تکون دادن حرفای راننده رو تایید میکرد و ماهم میخندیدیم
از اینا که بگذریم میرسیم به اینکه دوباره من امروز صبح(در واقع دیروزآخه الان که اینارو مینویسم پنجشنبه میشه دیگه)دوباره برگشتم شمال که چک دانشگاهمو ببرم آرشم اومده بود شمال صبح ساعت 5:30 رسیده بود ساعت 11 هم اومد دم پل دنبالم که باهم بریم دانشگاه وای وقتی دیدمش انقدر ذوق کردم خیلی بامزه شده بود سوار ماشین شدیم که بریم دانشگاه توی ماشین بهم گفت زود باش هزینه کافی نتو بده منم گفت هوم چی؟؟؟؟خوبی؟ ![]()
خندش گرفته بود وقتی که رسیدیم دانشگاه دم در به علت رعایت فرهنگ و ادب و حرمت دانشگاه از هم جدا شدیم (نگهبانی گیر نده) بعد دوباره چسبیدیم بهم
و رفتیم ساختمون اداری امور مالیو کارامونو کردیم بعدم تا دم پلیس راه باهم اومدیم که من ماشین بگیرم بیام تهران همین جور سر به سر هم میذاشتیم و قرار شد همدیگرو بندازیم تو رودخونه... بعدشم آرش گفت یادم رفت برات فیلم عصر یخبندان جدیدرو بیارم یه سنجاب ماده توشه شبیه توکاراش همش مثه تو خودشو لوس میکنه که آدمو گول بزنه...
آخرم که رسیدیم دم پلیس راه دوباره با کمال تعجب همون ماشینی که یکشنبه باهاش رفتم تهران اومد آرشم یک لحظه اخم کرد گفت با این میخوای بری گفتم آره اون دفعم باهاش رفتیم تهران نگران نباش بعدم خداحافظی کردیمو آرش برگشت دانشگاه دنبال بقیه ی کاراش منم اومدم خونه وسایلمو برداشتمو اومدم تهران الانم مهربون توی ماشینه و داره میره اصفهان با اینکه 24 ساعتم نشده که دیدمش ولی دلم خیلی واسش تنگ شده بیش از حد ![]()
![]()
میگه روزه گرفتی شبیه چوب شور شدی![]()
![]()
سلام دوست جونای خوبم خوبین خوشین؟ منم خوبم البته تا حدی آخه این مدت خیلی اعصاب خوردی داشتم همشم تقصیر خودم بوده و هست راستش الان که با خودم فکر میکنم تازه میفهمم که چقدر احمق بودم همیشه نزدیکترین دوستام بهم ضربه زدنو برام درس عبرت نشد خلاصه که تصمیم خودمو گرفتم که اگه از تنهایی بمیرم هم دیگه با کسی دوست نشم
که بعدا باعث آزارم بشه نمیدونم شایدم من خیلی پر توقعم شایدم زیادی خوشبینم و فکر میکنم همه مثل خودم رو راستن خلاصه که این مدت کلی عذاب کشیم به خاطر حرفها و چرت و پرت هایی که یه به ظاهر دوست دربارم زد ولی خدایی که بالا سرم بوده و هست همه چیزو به همه ثابت کرد
همونجوری که بیشتر شماها میدونین من از سال 84 تا حالا توی یکی از شهرای شمالی درس میخونم توی این 4 سال با آدمای زیادی آشنا شدم چه دختر چه پسرالبته پسرای همکلاسیم بودن و دوستای آرش ... خلاصه که چیزای زیادی از همشون یاد گرفتم ولی این وسط یه چیزی خیلی عذابم داد اونم حرفایی بود که یک دوست سر یه سری مسائل پشت سرم زد کسی که نزدیک 3 سال باهاش توی یه خونه زندگی کردم کسی که تمام مشکلاتشو تا اونجایی که از دستم بر میومد براش حل میکردم ولی چون آدمی نبودم که سرش منت بزارم خیلی زود همه چیزو فراموش کرد و من شدم آدم بده ی قصه منی که به خاطر اشتباهاتی که کرده بود با آرش بحث میکردمو نمیذاشتم پشت سرش جلوی من بد بگه منی که وقتی با نامزدش دعواش میشد آشتیشون میدادم حالا شدم آدم بده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم شاید چون به خاطر رفتارای بچه گانش دیگه نتونستم تحملش کنم و از 12 اردیبهشت ازش جدا شدم تازه نه به این سادگی ها با کلی آبرو ریزی که سر بعضی جریانات برام پیش آورد ولی من هیچی نگفتم و فقط گریه کردم و زنگ زدم به بابام که بیاد شمال و خونه ی جدا برام بگیره اما تا فهمید حرمت همه ی این سه سالو گذاشت زیر پاش و له کرد هرچی از دهنش دراومد بهم گفت ومن سکوت کردم ولی تا آخر عمرم ازش نمیگذرم![]()
من به کسی چیزی نگفتم اما هرچی تونسته بود پشت سر من به بچه های کلاس گفته بود نمیدونم چه بدی در حقش کردم باورم نمیشد این حرفا راست باشه ولی وقتی رویا هم تایید کرد داشتم دیوونه میشدم منی که 3 سال همخونش بودمو فروخت به چیزایی که حتی گفتنش خجالت آوره یه دختر تا چه حد میتونه بی حیا باشه مثلا من تا چند ماه پیش یه خواستگار سمج داشتم که از هر نظر موقعیتش مناسب بود ولی به خاطریه سری مسائل من نمیخواستم ولی اونا خیلی دوستم داشتن بعدش همون موقع ها که من ناراحت بودم ایکس به رویا گفته بود پسره حتما یه مشکلی داره که انقدر اصرار میکنن که رویام گفته آخه چه ربطی داره؟؟؟
کلیم برام خوراکی خرید لواشک پاستیل کاکائو
که کاکائوشو هنوز نخوردم ![]()
![]()
![]()

![]()
حالا چرا نمیدونم چند روز بعدش با رویا رفتیم نسوم حوصلمون حسابی سر رفته بود قرار شد آرشم بیاد زودتر از ما رسید اونم به خاطر رویا از بس شله البته واسه بیرون رفتن وقتی رسیدیم تنهایی نشسته بود و منتظر ما بود وقتی دیدمش انقدر ذوق کردم که انگار صد سال بود ندیده بودمش که یه دفعه گفت دوستتم اینجاست گفتم کی؟ گفت بهشاد یه دفعه جا خوردم آخه دوست نداشتم منو آرشو با هم ببینه رویام گفت پس من میرم پیششون بعدش آرش از تو کیفش یه چیزی در آورد داد بهم که هم ذوق کردم هم تعجب کردم شاید باورتون نشه توت فرنگی برام گرفته بود
![]()
![]()
صبر کردیم تا رویام اومد با هم خوردیم بعدم بلند شدیم از تو آلاچیق رفتیم بریم بالای جنگل راه بریم که بارون گرفت و برگشتیم که بهشاد اومد بیرونو همدیگرو دیدیم بعد بهم گفت تو که با آرش بهم زده بودی دوروغگو منم خندیدمو چیزی نگفتم بعد آژانس گرفتیم رفتیم شام خوردیمو اومدیم خونه آرشم برگشت قائمشهرشبم کلی حرف زدیمو واسه ی خرسمون اسم گذاشتیم به خاطر شکم توپولش اسمشو گذاشتیم گامبالو
![]()



و شرجی اما خیلی خوش گذشت کلیم عکس انداختیمو شیطونی کردیم
از لحظه ی اول تو قطار گرفته که با خنده شروع شد تا لحظه ی آخر که با گریه و دلتنگیو یاد آوریه خاطرات این 4 سال بود همش خوب بود و فراموش نشدنی واقعا خوش گذشت با اینکه گرما زده شدم
(از ابتکارات مامور خرید بود خیار شور گیر نیاورده بود) خلاصه که همش خاطره شد بعدم که کلی توی پاساژهای قشم گشتیم و خرید کردیم تا استاد بی چاره یه نمونه میگفت ببینیم همه جیغو داد میکردیم که هوا گرمه ولی موقع خرید که میشد به قول استاد اصلا گرم نبود شب آخرم استادمون برامون کنار خلیج فارس آواز خوند واقعا صداش عالی بودددددد اشک هممون در اومد حتی خود استاد خلاصه که واقعا خوش گذشت کلیم خرچنگ گرفتم
میتونم به جرات بگم صمیمی ترین و بهترین محیط رو دانشگاه ما داره استادا واقعا با بچه ها صمیمین مخصوصا استادای گروه ما با اینکه همه دانشگاهمونو مسخره میکنن البته در سطح استان..... شبم که اومدیم خونه رویا تشنش بود بطریه آبو یه دفعه سر کشید که جیغش در اومد دوید توی دستشویی حدس بزنین چی شده بود؟؟؟؟؟؟؟صبح که رفته بودیم قشم از آب 3 تا بچه ی عروس دریایی گرفتیم و انداختیم توی بطری آب رویام فکر کرده بود آب خوراکیه و بطری رو سر کشیده بود(آب شور و تلخ دریا) رفتم به استاد گفتم سریع اومد پیشمون و دید بله رویا یکی از عروس دریایی ها رو نوش جان کرده خلاصه که تا صبح کلی آب خورد که سمش دفع بشه البته چون بچه بود سمش زیاد نبود و خیلی کم بود و قرار شد با همکاریه سینا یکی از همکلاسیامون اسم رویا در کتاب گینس ثبت بشه ![]()
فردام ساعت 3 برگشتیم توی قطارم کلی بازی کردیمو قطارو گذاشتیم روی سرمون همه خندشون گرفته بود از دستمون آخر شبم مثل رفتنه منو رویا و استاد با سپیده حکم بازی کردیم و استادو دودست بردیم که قرار شد این درس منو استاد حذف کنه البته شوخی ولی آخر سر باختم و مجبور شدم به همه چایی بدم که استاد دلش نیومد و خودش به همه چایی داد بعدم همه نشستیم جدول حل کردیم هرچیم که حرف اضافه میومد خودمون به جدول خونه اضافه میکردیم خلاصه که خیلی خوش گذشت
خلاصه که سارا کوچولو هم خندیدوقرآن خوندیمو ...سال تحویل شد منو ندا با سحرو سارا همچین جیغ کشیدیمو پریدیم بغل هم که کل پارک برگشتن مارو با تعجب نگاه کردن داداشمم یه اخمی بهمون کرد که نگو ولی ما که به روی خودمون نمیاوردیمو کار خودمونو میکردیم
بعدش کلی عکس انداختیمو رفتیم نماز خوندیمو اومدیم وسایلو جمع کردیمو راه افتادیم تا مشهد یک بند حرف میزدیم با همو میخندیدیم آخه منو ندا سحر و سارا با داداشیم توی یه ماشین بودیم و بقیه توی یه ماشین دیگه خلاصه که حسابی آتیش سوزوندیم حدودای ساعت هشت بود که آرشیم زنگ زدو عیدو بهم تبریک گفتیم البته قبلش کلی اس ام اس دادم بهش ولی هیچکدوم بهش نرسیده بود اونم میگفت کلی بهم زنگ زده تا الان تونسته بگیره خلاصه یکم حرف زدیمو خدافظی کردیم![]()
ساعت هشتو نیم بود که رسیدیم مشهد و رفتیم هتل...که مامانی زنگ زدو با هم حرف زدیم شبم کلی با سحرو ندا و سارا خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم ساعت 10:30 بود که دیدم گوشیم داره روشن خاموش میشه دیدم آرشه ریجکتش کردمو بهش اس ام اس دادم که بزار شاممو بخورم زشته بعد بهت زنگ میزنم خلاصه که انقدر خسته بودم که خوابم بردو یادم رفت به آرش زنگ بزنم صبح که بلند شدم اس ام اسشو خوندم که نوشته بود من میرم بخوابم خیلی خسته ام فردا زنگ میزنم عزیزم ...صبحانمونو خوردیمو وضو گرفتیم رفتیم حرم راستش من دومین بارم بود که مشهد میرفتم خیلی شلوغ بود همش میترسیدیم همو گم کنیم تا اینکه بالاخره رفتیم تو ونماز خوندیمو زیارتواومدیم خونه ساعت 1 بود دیدم آرش زنگ زده منم گوشیمو تو هتل جا گذاشته بودم اومدم زنگ زدم یکم حرف زدیمو ادا اصول درآوردیم خلاصه که این چند روز خیلی خوش گذشت اگه بخوام همشو بگم خیلی طولانی میشه فقط همینو میگم که 2 روز آخر بارونی میومد که انگار اومده بودیم شمال
نگین مریم پانی<<<* مهربونم *>> > رویا و...یه نمازم به نیت همه دوستام خوندم از سوغاتیم خبری نیست حتی واسه آرشم نشد بگیرم ![]()
![]()
آخه خیلی خوشگل بوداما بقیه سرحالند
این بدجنسم تندی به مامانش گفته که کی هستنو چه شکلین مامانشم دعواش کرده دلم خنک شد
البته ناراحت نشدم چون میدونستم داره سر به سرم میزاره بخندیم تو اس ام اساشم بهم گفت شبم که براشون مهمون اومده بود اس ام اس داد بهم که یه عالمه برامون مهمون اومد منم تند تند پذیرایی کردم مامانم اینام تازه اومدن منم بهش گفتم آخی پس دیگه واقعا وقت شوهر کردنته آرشم گفت آره حالا کدومو بگیرم منم گفتم هر دوشونو با مامانشون آرشم گفت نه دعواشون میشه اونجوری کلی خندیدیم ![]()
![]()
![]()
تا ساعت یکو نیم اس ام اس بازی کردیم و هی بهم میگفت نمیدونی اینجا چه بارونی میاد ... الان داره تگرگ میاد... الان رعد و برق زد...خلاصه که گزارش لحظه به لحظه هواشناسی بهم میداد منم که عاشق بارونم حرصم در اومده بود و بهش میگفتم بدجنس منم میخواممممممم آرشم میگفت من که بهت گفتم بیا اصفهان خودت نیومدی حالا هم عیبی نداره اخبار گفت فردا تهرانم بارون میاد منم ذوق کردم و خوابیدیم امروز صبح که بیدار شدم دیدم وای به جای بارون داره برف میاد اونم چه برفی همه جا سفید شده انگار یه عالمه پنبه ریختن تو خیابون خیلی عجیبه برف بهاری
خدایا به خاطر این همه مهربونی شکرت![]()
ازچهارشنبه سوری با نام جشن سوری در تاریخ بخارا یاد شده است.هم اكنون در مكان های مختلف كشورمان این جشن با نام های متفاوت یاد میشود:«در خراسان به آن چهار شنبه سوری ـ در اصفهان،چهارشنبه سرخی ـ در شیراز و بندر عباس، چهارشنبه اخر سال ـ در لاریجان، چهارشنبه شوری ـ در مازندران و گرمسار، آخر چهار شنبه ـ در حوزه ایران مركزی، چهارشنبه سهری ـ در آذربایجان، توز چهار شنبه ـ در گیلان، گول گوله چهار شنبه ـ در قزوین، كوله چهار شنبه»
اما در معنی واژه سوری هم عقاید مختلف است: برخی عقیده دارند كه واژه " سوری" از واژه پهلوی "سوریك" به معنای سرخ آمده است.بعضی ها هم معنی جشن از آن برداشت كرده اند
![]()
![]()
اینم آتیش چهارشنبه سوریه امسال برای وبلاگم ببخشید اگه در حد کبریته آخه نمیخواستم زیادی خطرناک بشه از طرفیم من خیلی گرماییم ترسیدم گرما زده بشم![]()



راستش این پستم اولش با پستای قبلی کلی فرق داره
و اما لغت نامه ی منو آرش این لغت نامه تقریبا از ماه اول دوستی ما با دوتا کلمه شکل گرفت که بعدها پیشرفت زیادی کرد البته این پیشرفت به یکباره حاصل شد یعنی تقریبا تا 1 سالو نیم پیش فقط این دوتا کلمه توی لغت نامه ی ما بود تا اینکه کم کم یه سری لغات عجیبو غریب دیگه هم به این لغت نامه ی اختصاصی اضافه شد از جمله اسم جانوران مختلف که هرکدوم معنای کاربردی خاصیو برای ما دوتا داره و یک سری کلمات عجیب غریب که توی فرهنگ لغات عمومی معنی متفاوتی از معنی لغت نامه ی ما داره خب میدونم مسخره ام میکنین اما برام مهم نیست آخه این لغات واسم یادآور کلی خاطره های خوبو جالبه برا همینم چندتاشونو خواستم اینجا بنویسم : 









سوار شد سوارش نکرد و رفت منم خندیدم بهش اما دوباره یه تاکسی اومد و سوار شد بعدم خندید گفت دیدی سوار شدم لجم گرفت بعد گفت رسیدم خونه زنگ میزنمو خداحافظی کردیموقتی رسید خونه زنگ زد یه عالمه حرف زدیم و کل کل کردیم گفت میای شمال دیگه درستت میکنم منم گفتم من درستم یکی باید خودتو درست کنه بعدش گفت زبون در اوردی بالاخره با رویا میای بیرون دیگه منم گفتم مگه من زنگوله ام با رویا بیام یه دفعه خندید گفت آهان به رویا گفتی گوسفند بزغاله...اگه بهش نگفتم منم گفتم بگو شنونده خودش باید عاقل باشه بعدش خندید گفت بهم میرسیم.....
بعدم خداحافظی کرد رفت سراغ باغبونی که گل بکاره تو باغچه منم اومدم یکم تو اینترنت چرخیدمو بعدم شروع کردم به تمیز کردن خونه که ماجرایی پیش اومد در حد افتضاح یه خرابکاریه درستو حسابی کردم اونم از نوع مرگبار که باید توی تاریخ ثبت بشه آخه یکی نیست به من بگه مثلا سواد داری؟ مثلا داری لیسانس میگیری این فکرای برترو از کجا میاری؟ راستش یه دفعه زد به سرم که برم حمام و آشپزخونه رو بشورم واسه همینم یه سطل برداشتمو جرم گیرو پودرو وایتکسو باهم قاطی کردمو ریختم کف حموم بعدش یکم آب ریختم روش که مثلا سرامیکها خیس بخورن آخ چشمتون روز بد نبینه آب ریختن رو سرامیکا همانا و خفه شدن من از بخار تولید شده همانا شانس آوردم در حموم باز بود و گرنه الان باید آگهی ترحیممو تو وبلاگ میخوندین
شاید باورتون نشه از بوی محلول معجزه آسای تولیدیه کمپانیه مخصوص خودم جلوی چشمام سیاه شد و فقط سریع پریدم بیرون نیم ساعت داشتم سرفه میکردمو اشکم بی اختیار میومدبهتر که شدم یه حوله گرفتم جلوی دهنو دماغم رفتم تو حموم هواکشو زدم حالم خیلی بد شده بود هربار نفس میکشیدم گلوم و ریه هام میسوخت به بدبختی دوش آبو باز کردم که همه شسته بشه بره بعدشم کلی آب خوردم بعد زنگ زدم دست گلی که به آب دادمو برا آرش گفتم اونم عصبانی شد گفت این کارا چیه میکنی اینجوری مواظب خودتی؟اومدی شب عیدی مامانتو مثلا خوشحال کنی بهش کمک کنی این کارا رو میکنی آخه کار بلد نیستی چرا دست میزنی ؟؟؟؟؟؟؟بعدم گفت برو چایی بخور که گلوت خوب بشه دیگم از این کارا نکن تو حمومم نرو نمیگی اینارو قاطی میکنی تولید اسید میکنه میمیری اگه میریخت روت که الان سوراخ سوراخ شده بودی منم میخندیدم دعوام کرد بعدم گفت دیگه از این کارا نکن برو چایی بخور گلوت خوب بشه... 



به پایان دلتنگی می اندیشم
آن نهایتی
که همیشه تو را خواهم داشت...

![]()
رفتیم سمت امامزاده اما از شانس ما درش بسته بود و برگشتیم ...ازهم خدافظی کردیم اومدیم سمت خونه که یه پژو گیر داد بهمون منم داد زدمو ...مردم گفت صداتو واسه من بلند میکنی من تازه از حبس اومدما منم گفتم واسه گنده تر از توهم بلند میکنم ببینم چیکار میکنی...بعدم دوئیدیم اومدیم خونه زود خوابیدیم که فردا بریم دانشگاه صبح ساعت ۶ آرش تک زنگ زد که رسیده بیدار شدم آماده شدم بریم دانشگاه رفتیم سر کلاس همش دو نفر بودیم منو رویا استاد خوشمو برا اولین بار خندش گرفت گفت کلاس خصوصیه؟و خندیدیم بعد کلاس آرش زنگ زدو حرف زدیم گفت دارم دیوار میشورم کلی بهش خندیدم گفتم حقته دیگه منو اذیت نکنیابعدش گفت دوروغ گفتم لجمو در آورد تا ساعت ۱۲ موندیم دانشگاه الکی که پانیم کلاسش تموم بشه بیایم داشتیم راه میرفتیم توی حیاط بالای دانشگاه که یه پسره از تو کلاس داشت بیرونو نگاه میکرد که پانی داد زد گفت مگه استاد سرتون نیست درستو گوش کن که رویا گفت آبرو بر فرشید بوددددد کلی خندیدیم رویام حرص میخورد
اومدیم خونه تا ساعت ۳ خوابیدیم ساعت ۶ هم تازه ناهار خوردیم قرار شد بریم خونه یکی از بچه ها که پشیمون شدیم ساعت ۸ رفتیم جاده ی پشت امامزاده یکم قدم زدیم بعدم اومدیم خونه تا ۱۱ فیلم دیدیم بعدم نشستیم جدول حل کردیم چندتاشو بلد نبودیم اس ام اس دادیم از فرشید بپرسیم اونم گفت بلد نیستم جدول ترکی حل کنین بلدم!!!بعدم یه کلمه شمالی گفت گفت اگه معنیشو فهمیدین یه جایزه دارین ماهم دست به دامن کل آپارتمان شدیم تا آخر فهمیدیم یعنی چی و گفتیم حالا بعد عید باید جایزه بده![]()
![]()
![]()



شما جای من باشید چی فکر میکنین؟
تازه اندفعه از آرش پرسیده هنوز با هلیایی؟ باهم خوبین؟آرشم گفته آره هر روزم بهتر میشیم بعدش به آرش گفته اومدم اصفهان نمیدونستم پاتوقت کجاست بیام اونجا آرشم بهش گفته..... آخه این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟
بعدش آرش اومده به من میگه بعدم سر به سرم میزاره میگه لابد دختر دائیش عاشقم شدهآخه سحر با دختر دائیش اومده بود
منم بهش گفتم اگه دوسش داری مشکلی نیست برو...به خدا شاید باورتون نشه اما اینو از ته دل بهش گفتم ...با اینکه...خدا جونم کمکم کن![]()
![]()

آخه من دقت نکرده بودم...بعدش که خدافظی کردیم اومدم به مریم گفتم مریمم غش کرد از خنده گفت این چه حواسش به همه چی هست بعدم قرار شد ساعت 4 بریم قائمشهر که مریم گفت اس ام اس بده ساعت 5 منم به آرش گفتم قبول کرد بعد یه دفعه یادمون افتاد که پانی کلیدو نبرده با خودش آخه پانی مجبور شده بود دانشگاه ساری مهمان بشه برا همینم رفته بود ساری منم زنگ زدم به آرشو گفتم چی شده قرار شد اون بیاد سوادکوه بریم بیرون...این دوروزه همش باهم بودیم کلیم خوش گذشت....
![]()
![]()
![]()

دلتون بسوزه انقده نازه البته نتونستم بیارمش تهران دفعه ی بعد میارمش که عکسشو بزارم ببینین یه عالمه دوسش دارم (pink love)))
کادوی آرشم دادم

آخه معلوم نیستش کی همدیگرو ببینیم جفتمون هول بودیم![]()
خواهر آرش (آتوسا)وبلاگو دید آبروم رفت
البته مشکلی نیست چون میدونست قبلا یکی دوبار باهم حرف زده بودیم
عکسشم آرش بهم نشون داده انقده نازه![]()
گفت آتوسا گفته 4 صبح کجا بودی ازت تعهد گرفتن ؟![]()
![]()
![]()
![]()

ولی خداییش خیلی سخت بود ...... و یه درس ۴ واحدیه دیگه که اونم دست کمی از فیزیولوژی نداشت که اونم ۱۸.۷۵ شدم![]()
![]()
حرصم در اومد تازه معدل کلشم ۱۶... شد ولی من هنوز اندر خم ۱۳ و خورده ای موندم بی انصافی نیست که اون انقدر درسش خوب باشه ؟البته خب بایدم نمره هاش خوب بشه چون فکری جز درس نداره ولی من چی همش فکرای عجیب غریب....
حال کردم توی اون ۱ ساعتو نیم کلی بهم خوش گذشت آخه اولین شب یلدایی بود که باهم بودیم بعدشم که آرش ازمون خدافظی کردو رفت خونه ی دوستاش آخه بهشون قول داده بود بره اونجا ما هم تا صبح ۵ تایی خونرو ترکوندیم کلی سر و صدا کردیم تا ساعت ۴ که بالاخره خوابیدیم صبحش که از خواب به زور بیدار شدیم که بریم دانشگاه البته منو پانی کلاس داشتیمو بقیه راحت خوابیده بودن که یه دفعه یه اس ام اس اومد به گوشیم دیدم آرشه و درباره دیشب اس ام اس داده بود خندم گرفته بود انقدر بامزه نوشته بود که هنوز از ذوقم نگهش داشتم آخه تا حالا اینجوری بهم اس ام اس نداده بود ظهرش که اومدیم خونه بهم زنگ زدو گفت میخوام ببینمت دلم تنگ شده خندم گرفته بود گفتم حالت خوبه؟ ما که دیشب همو دیدیم گفت خب مگه عیبی داره؟ منم گفتم نه و قرار شد فرداش همو ببینیم به پانی که گفتم خندش گرفت گفت منم اگه جای آرش بودم دلم تنگ میشد آخه خیلی ناز شده بودی![]()
![]()
(اعتماد به نفس)خلاصه که پانی کلی باهام حرف زدو گفت تورو خدا انقدر باهاش سرد نباش من تا قبل از اینکه آرشو از نزدیک ببینمو باهاش برخورد داشته باشم چون تو دائما میدیدم اذیت میشی ازش بدم میومد ولی الان دیدم که کرم از توئه و اخلاقه تو گنده نه اون بی چاره
بعدم بهم گفت یه نمونش دیشب چرا وقتی بهت میگه بیا پیش من بشین میگی اینور راحتترم؟؟؟؟ چرا وقتی بغلت کرد خودتو کشیدی کنار؟؟؟؟؟ منم گفتم خب جلوی شماها خجالت میکشم پانیم گفت خاک تو سرت مگه چیکار کرد بیچاره تو مشکل داری خودتو درست کن وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.......
یه وقتام که ۲ روز ازم بی خبره روز سوم زنگ میزنه و میگه معلوم هست کجایی؟ چیکار میکنی ؟ خلاصه که خیلی بیشتر از قبل هوای همدیگرو داریم آخه یه جورایی بیشتر از قبل بهم نزدیک شدیم![]()
عکس قبلیشم که دستم بود مال ۳ سال پیش بود کوچولو بود انقدر که الان که میزارم کنار این یکی تازه معلوم میشه چقدر بزرگ شده![]()
![]()
![]()
پی نوشت:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و میخواستم برا تولدش یه چیز قشنگ بگیرم برا همینم به اصرارو التماس بچه ها رو بردم قائمشهر کلی دور زدیمو اینورو اونور گشتیم تا اینکه چیزیو که میخواستم. بالاخره پیدا کردم (یه سوئیشرت خاکستری کلاه دار با یقه ی نوک مدادی )خداییش واقعا قشنگ بود بچه هام تایید کردن و خریداری شد حالا باید دنبال یه باکس یا کاغذ کادوی قشنگ براش میگشتم هرچی گشتم باکس اندازش پیدا نکردم و به کاغذ کادو اکتفا کردم شاممونو خوردیمو اومدیم خونه از ذوقم تندی کادوش کردمو گذاشتمش تو کمد همش میترسیدم اندازش نباشه واسه همینم تقریبا 1 هفته قبل از تولدش کادوشودادم بهش که اگه بزرگ یا کوچیک بود زودتر عوضش کنه ولی خوشبختانه اندازش بود انقدر ناز بود توی تنش که دوست داشتم اونروز وسط دانشگاه بپرم بغلش کنم...ولی نیشد
!خلاصه که توی این مدت خیلی باهم خوب بودیم تا اینکه سرو کله ی یه نفر توی زندگیم پیدا شد که با اومدنش تمام زندگیم داشت خراب میشد ماجرا از اینجا شروع شد که این پسره توی دانشگاه خودمون بود و ما چند وقت پیش با 4 تا پسر آشنا شده بودیم که آدمای بدی نبودن یه چندبار که رفته بودیم بالای دانشگاه همو دیده بودیم اینم با اینا دوست بود و از شانس گند من از من خوشش اومد
و سه پیچ من شد
خلاصه که زبون آدم حالیش نمیشد تا اینکه با اخلاق گند من صبرش تموم شد و همه چیز به روال عادی برگشت ولی آرامش قبل طوفان بود ...خلاصه که یکی از همین دوستاش از دهنش پریدو همه چیو به پانی لو داد که آقای عاشق پیشه متولد 69 هست باورتون نمیشه داشتم شاخ در میاوردم
به من گفته بود 64...
خلاصه که بیشعور هروقت منو تو دانشگاه میبینه چپ چپ نگام میکنه بعدم نمیدونم در گوش دوستاش چی برمیگرده میگه... منم دیدم داره اوضاع بد میشه همه چیو تا اونجایی که امکان داشت به آرش گفتم که قبل از اینکه خودش بفهمه خودم گفته باشم حتی به آرش نشونش دادم و همین باعث شد تا دو روز آرش باهام سرو سنگین شد و تقریبا بهم محل نمیذاشت تا اینکه یه روز زنگ زدو بهم گفت پس به خاطر اینکه این پسره ریشش اینجوری بود به منم میگفتی اینجوری کن دوست دارم؟؟؟؟؟ داغ کردم اصلا انتظار همچین حرفیو نداشتم بهش گفتم حرفت خیلی سنگین بود
اون هی حرف میزدو من سکوت کرده بودم تا اینکه ساکت شدو خداحافظی کردیم بدجوری دلم گرفته بود
نتونستم جواب بدم صبح دوباره همون اس ام اسو داد و من جوابی ندادم شبش بهم اس ام اس داد که اگه ایندو روز بد باهات حرف زدم معذرت میخوام آخه یه جورایی بهم حق بده من گفتم فهمیدم اشتباه کردم... و دوباره مثل سابق شدیم و الانم تقریبا آتش بسه حتی احساس میکنم بیشتر از قبل دوسش دارم اونم همینجوری شده و بیشتر از قبل بهم زنگ میزنه و محبتش 2 برابر شده 
![]()
![]()
بعدم گفتیم قرار ازدواج کنیمو از اونجایی که آرشو (پ)هم آروم حرف زدن باهاشون تعهد دادیمو اومدیم بیرون و 12000 تومن براشون به اصطلاح شیرینی گرفتیمو بعدم برگه تعهدو پاره کردنو همه چی به خوبی تموم شد آخر سرم پلیسه برگشت به آرش گفت خدا به دادت برسه اگه اینو بگیری معلومه خیلی بد اخلاقه![]()
![]()
![]()



اینم عکس تابلوییه که آرشیم برام گرفت![]()
درست ۵شنبه ی
خلاصه دوروبر ساعت ۵ صبح بود که نمازمو خوندمو خوابم برد
البته خوابو بیدار بودم صبح ساعت ۹ بود بیدار 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
خلاصه که به خوبی تموم شد و آرامش بنده تا حدود دوسومش برگشت البته ماجرا رو خلاصه نوشتم چون میدونم فعلا روزه اینو حوصله ندارین زیاد بخونین برای همینم بعدا کامل میگم...
راستی قالبمو عوض کردم از بس دعوام کردین که دلمون گرفت با این قالب نخواستم دلتون بشکنم
خیلی بدجنسم نه؟؟؟؟؟ ولی بد فکر نکنین من چندبار زنگ زدم ولی آرش جوابمو نمیداد خب دوباره فکر بد نکنین دعوا معوا در کار نبود راستش اول آرش مریض شده بود حالش خوب نبود بعدشم که خوب شد بازم نشد حرف بزنیم آخه میخواست تنها باشه و یه مدت فکر کنه منم که در مقابلش نمیتونم چیزی بگم قبول کردم ....... تا امروز که زنگ زدم
ذوق مرگ شدم گفت سراسری ۴۰ تا محمودآباد میخواست بقیه هم راهش دور بود منم باز اومدم همینجا انقده خوشحالممممممممممم که باورتون نمیشههه![]()
کلی خندیدیم بعدش دیدم میخواد بره دانشگاه کار داره منم گفتم بره به کارش برسه و خداحافظی کردیم
![]()
![]()
![]()
کار کردیم آخه مامان با عمه و بابا رفتن بیرونو دوتا کیسه ی بزرگ بادمجان خریدن برای پوست کندن و سرخ کردن منو الهامم نشستیم به کمک کردن تا حالا بادمجون پوست نکنده بودم دوتای اولیو که پوست کندم دیدم اااااااااااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه ه دستام شد سیا عین قیر![]()
عذا گرفتم داشتم دیوونه میشدم که الهام گفت غصه نخور برو با وایتکسو مسواک بشورش میره
و درست شد خلاصه این دوروز کلی خوش گذروندم امروز صبح نمیدونم چرا یک دفعه حس اذیت کردنم گرفت از استخر که اومدم یه راست دوئیدم سر تلفنو زنگ زدم به آرشیم تا دوتا زنگ خوردو گوشیو برداشت یکم که حرف زدیم بهش گفتم ۴ شنبه بیرون بودی کجا میرفتی خوش گذشت؟ یه دفعه جا خورد گفت یعنی چی؟ گفتم چهارشنبه صبح دیدمت سوار ماشین بودی.... گفت کجا دیدی گفتم حالا دیگه گفت تو مگه اصفهان بودی؟ گفتم آره گفت پس چرا زنگ نزدی گفتم همینجوری خلاصه اون هی میگفت منم هی میگفتم خب نخواستم بگم آخر سر دیدم انگار داره ناراحت میشه و باورش شده گفتم سحر دیدتت ........ بعدش حالا هی گیر داده که کجا منم گفتم من که اونجاها رو بلد نیستم آخر سر معلوم شد رفته بوده سر خاک بابابزرگش بعدم که داشته برمیگشته توی خیابونه نظیر( نظر) سحر دیدتش
(کاشکی من جای سحر بودم) خلاصه نشد درستو حسابی سر به سرش بزارم آخه دلم نمیاد اذیتش کنم الانم قرار شد کارش اگه زودی تموم شد بهم زنگ بزنه پس فعلا خداحافظ
مواظبه خونم باشینا ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و طبق معمول بنده خیت شدم یکم که باهم حرف زدیم گفت میره شمال آخه باید بره کارت ورود به جلسه ی آزمونو بگیره منم گفتم میدونم گفت باید بره بابل چون جمعه صبح امتحان داره داشتیم حرف میزدیم که عرفان بیدار شد منم به آرش گفتم من دیگه باید برم به عرفان صبحانه بدم زشته..... اونم گفت باشه..... اومدم دیدم آقا تازه بلند شده داره دورو برشو نگاه میکنه گفتم چه عجب بلند شدی خلاصه صبحونه خوردیمو نشستیم پای ماهواره کانال گمو زدیم دیدیم به به داره پلنگ صورتی نشون میده منم فرصتو غنیمت شمردمو زنگ زدم به آرش گفتم بزن کانال گم تی وی پلنگ صورتیه
و قطع کردم به عرفان گفتم قصد نداری بری خونتون اونم برا اینکه لج منو در بیاره گفت خونه خالمه دوست دارم بمونم .... منم دیدم نمیره رفتم تو آشپزخونه ظرفای صبحونه رو شستم بعدم نشستم سیب زمینی پوست بکنم برا ناهار که پسر خاله ی مهربونمون تیریپ معرفتو محبت برداشت گفت بده من درست کنم منم از خدا خواسته گفتم باشه
بعدم بی چاره وایساد همه رو سرخ کرد..... ناهار درست کرد آخی نازی مثل دادشمه تا مامان اومد ناهار خوردیمو بعدش مامانم شروع کرد به حرف زدن با عرفان که پسر خوب داری درس میخونی برو سر کار چند وقت دیگه زنت بدیمو از این حرفا این پرروهم ذوق کرده بود منم به مامانم میگفتم این بچه است زن چیه؟
آخه این پسر خاله ی مادچار بحران عاشقی از نوع بدی شده ولی چون اول راهه یکم بی جنبه بازی در میاره درکش میکنم مامان منم که میدونست موضوع چیه هی سر به سرش میذاشت خلاصه تا شب کلی خندیدیم بعدم عشقش شب بهش اس ام اس داد و قرار شد فردا بیرون برن...... خوش به حالشون آقا تشریف بردن تیشرتشونو شستنو خودشونو برای فردا آماده کردن صبح زود بیدار شدم دیدم مامان بابا رفتن سر کار رفتم رو طنابو نگاه کردم دیدم به به لباسش هنوز خیسه حس خواهریم گل کرد تی شرتو برداشتمو شروع به اتو زدن کردم یکم بهتر شد ولی از اونجایی که نوک مدادی رنگ بود دورنگ شده بود به هر حال لباسو پوشیدو گفت هوا گرمه تا برسم اونجا خشک میشه صبحونشو خوردو یک من ژل به موهاش زدو رفت ....... منم زنگ زدم به آرش ولی گوشیو برنداشت حوصلم سر رفته بود رفتم تو نت یکم چرخیدم اومدم بیرون که تلفن زنگ خورد دیدم ۰۹۱۳.... گوشیو برداشتم هر چی گفتم الو صدا نمیومد زنگ زدم دیدم آرش گوشیو برداشت واییییییییییییییی خط قبلیه خودش بود شمارشو اصلا یادم رفته بود گفت دوباره وصلش کردم خلاصه یکم حرف زدیم دیدم صدای جوجه و مرغو خروس میاد گفتم آرش کجایی؟ گفت شمال دیروز که گفتم عصری میرم شمال .... وای اصلا حواسم نبود کلی باهم حرف زدیم دلم واسش یه ذره شده بود
بعدشم ترسیدم کسی بیاد خداحافظی کردیم![]()
تازشم بعدش که اومدم تو خونه یه اس ام اس داد که یه لحظه رفتم تو آسمونا![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونم چرا هر وقت بیشتر درس میخونم بدتر گند میزنم اینم از عجایب خلقت منه خدا به دادم برسه با نامه ای که قراره از دانشگاه بیاد در خونمون![]()
![]()
![]()
و این موضوع باعث شد تا امتحان زیست سلولی مولکولیه 4 واحدیو عالی امتحان بدم
اگه بدونین چقدر سخته![]()
ولی خب به خیر گذشت اما تا چند روز گیر داده بود که میخواستی به کی بدی منم از اونجایی که اون فردو میشناسه گفتم نمیتونم بگم خلاصه فعلا بی خیال شده ولی میدونم هنوزم میخواد بدونه که به کی میخواستم بفرستم (فکر بد نکنین طرف مقابلم دختره و چون نمیخواستم جلوی آرش بد بشه بهش نگفتم کیه) ![]()
![]()
![]()
جلسه ی آخر جزوه رو کامل نوشته بودم ولی دست نخورده موند ........ با مریمو پانی توی یه کلاس افتاده بودیم مراقب اول تقلبای مریمو گرفت بعد ده دقیقه از پانی گرفت نیم ساعت بعدش دوباره از پانی تقلب گرفت...... آخر جلسه گفت خدا بهتون برکت بده به جای اینکه اینارو بنویسین درس میخوندین بعدم گفت صد در صد هم خونه این که تقلباتون یه جوره آبروشون رفت منم هر هر بهشون خندیدم
از در کلاس که اومدیم بیرون تقلبارو از جیبم در آوردم ریختم از لجم توی
حیاط که یه پسره گفت ماشاالله به این فعالیت و پشتکارت چند تا کتابو نوشتی؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
پی نوشت:مشروط نشدمممممممممممممممممم![]()
![]()
![]()
؟؟؟؟
گفت بخورگفتم زیاده اونو بده من اینو بخور گفت دهنیه گفتم عیبی نداره ازش گرفتم ....... گولش زدم بازم نخوردم
یه دونه از اون نگاها بهم کرد گفتم الان یه چیزی بهم میگه ولی مهربونتر از این حرفاست میدونم بعد یه بسته گذاشت رو میز گفت این مال تو......... بعد گفتی بریم زودتر من باید برم ترمینال بلیط بگیرم برای فردا اصفهان خلاصه اومدیم بیرون تا دم ایستگاه باهم اومدیم که یه دفعه دستمو دوباره گرفتی نگام کردیو هیچی نگفتی رفتیم سوار ماشین شدم خدافظی کردی رفتی یه دفعه یادم افتاد زنگ زدم بهت گفتم آرش عکست یادت رفت برگشتی عکسو دادی بهمو رفتی تا رسیدم خونه رفتم تو اتاقو بهت تک زنگ زدم که رسیدم بعد کاغذ کادو رو باز کردم دیدم وای یه خرس نازه توش
انقدر ازش خوشم اومد گرفته بودمش تو بغلم فشارش میدادم که مریم درو باز کرد گفت داری چه غلطی میکنی؟ که خرسو دید گفت این دیگه چیه گفتم آرش گرفته گفت آخی چه نازه بهت اس ام اس دادم ....... شب که میخواستم بخوابم بغلش کردم همینجوری عکستو نگاه میکردم که نمیدونم چرا .....
مریم اومد پیشم بغلم کرد بهم گفت باز دیوونه شدی
ترم بعد دوباره برمیگرده دلم نمیخواست بری دلم تنگ شده بود ولی کاریش نمیشد کرد فرداش زنگ زدم بهت گفتم که با خرسه بازی میکنیم
خندیدی گفتم اسمشو چی بزارم گفتی رو پاش نوشته
و جنازش افتاد رو بالشتم فقط پانی روآروم بیدار کردم گفتم توروخدا این نیشو از دستم بیرون بکش ......... تا شب انگشتم شد عین یه بادکنک درد نمیکرد ولی میسوخت خلاصه بعد دو روز ورمش خوابید ولی نمیدونم چی شد بعد 1 هفته باز ورم کرده باید برم دکتر ببینم چی میگه

![]()
؟ گفتي آره گفتم مبارك باشه گفتي ميشناسيش توي كلاستونه گفتم الهام؟ گفتي نه يكم فكر كن گفتم نميدونم گفتي اسمش هلياست![]()
![]()
![]()
![]()
خندم گرفت گفتم حالت خوبه![]()
؟ گفتي آره ميخوام فكراتو بكني بعد جوابم بدي نميخوام به درساتم لطمه بخوره گفتم شوخي نكن گفتي شوخي نيست جدي دارم ميگم فكر ميكني؟گفتم به چي؟ گفتي همين حرفايي كه الان زدم گفتم باشه و خداحافظي كرديم نميدونم چرا ترسيده بودم همش حرفاتو عين يه نوار توي ذهنم مرور ميكردم ولي بي نتيجه بود فرداش زنگ زدي آروم بهم گفتي فكراتو كردي گفتم درباره ي چي؟عصباني شدي گفتي درباره ي حرفاي ديشبم گفتم آهان نه كجايي؟ گفتي خونه ي امين اينا رفته ناهار درست كنه .. و خدافظي كرديم هر چي بيشتر فكر ميكردم بدتر ميشدم دلم ميخواست بايكي حرف بزنم از يكي بخوام كمكم كنه ولي نميشد بايد خودم حلش ميكردم بي فايده بود هر چي بيشتر فكر ميكردم بيشتر ميترسيدم عصري زنگ زدم به گوشيت ديدم گوشيت خاموشه فهميدم شارژ گوشيت تموم شده يكم درس خوندمو با مريم رفتم بيرون يكم گشتيم كه يه دفعه مريم نگام كرد گفت تو از ديروز تا حالا يه چيزيت شده گفتم نه گفت خر خودتي بعد دوسال نشناسمت مريم نيستم گفتم نه بابا چيزيم نيست
يه نگاه معنا داري بهم كردكه يعني كه يعني... خلاصه اومديم خونه و شام خورديم خوابيديم البته ساعت 2:30 يه ربع به سه بود كه خوابمون بردصبح بيدار شديم كه بريم كلاس بهت زنگ زدم ديدم هنوز گوشيت خاموشه ساعت 12 بود اومديم خونه بهت تك زنگ زدم ديدم گوشيتو روشن كردي جواب تك زنگمو دادي خيالم راحت شد از اونجايي كه دچار كمبود خواب شده بودم ناهار نخورده خوابيدم تا ساعت 4 كه بازنگ موبايل بيدار شدم ديدم تويي يكم كه حرف زديم گفتي فكراتو كردي؟ گفتم نه هنوز گفتي باشه ......... داشتم ديوونه ميشدم نميدونستم چي بگم به خدا اغراق نمي كنم واقعا عقلم كار نميكرد ديگه نميدونستم چيكار كنم به خودم گفتم تو كه دوسش داري پس چرا الكي با خودت كلنجار ميري بهش بگو ديگه تصميممو گرفتم گفتم فردا ميگم فرداش بعد از ظهر بهت زنگ زدم داشتيم حرف ميزديم كه بهم گفتي فكراتو كردي؟ گفتم آره ولي ميخوام بدونم جدي گفتي گفتي آره جدي جدي گفتم گفتي حالا جوابت چيه گفتم يعني چي يه دفعه بي مقدمه گفتي زنم ميشي؟ جا خوردم هم خندم گرفته بود ![]()
و هم خجالت ميكشيدم
بالاخره گفتم آره يه دفعه گفتي من كه ميدونستم دوست داري زنم بشي گفتم خيلي بدجنسي
خنديدي گفتم يه سوال بپرسم؟ گفتي بگو گفتم براي چي اين حرفو زدي گفتي دليلش براي خودمه گفتم خوب نميشه بگي؟ گفتي پررو ميشي ولي ميگم براي اينكه ميدونم واقعا دوسم داري دختر خوبي هستي بهم دروغ نميگي كه دوسم داري....... حالا تو چرا جواب آره دادي؟ دليلت چيه؟ گفتم خوب من دوست دارم گفتم به بعدنش فكر كردي گفتي نه الان نه فعلا گفتم پس دربارش فعلا حرف نميزنيم بهتره گفتي باشه بعدش گفتي خرج گوشيت زياد ميشه بريم گفتم باشه...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
*********روز معلم مبارک*********![]()

از این بیشتر نپرس از عشق نمیدونم نمیدونی
کجا دیدی که تنهایی غماشو با خودش برده
یه کاری کن از این بیشتر نیفتم توی غم اخر
نزار شمع حضور من یه شعله شه تو خاکستر
نگو دوره نگو دیره نگو این قصه دلگیره
یه عمری رفته از دستم نیای عشق تو میمیره.....![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
ولی قول داده که ترم پاییز برگرده
![]()
![]()
![]()
كه گيج شد دلم نيومد بهش گفتم منم گفت تو چندتا
منم با اينكه
تابستونم داشت تموم ميشد نوزده شهريور بود كه رفتم برا ثبت
به هر
ثبت نام تموم شد ومنتظر مامان اينا شديم تا بيان
آخه جفتمون روزه بوديم ناچار![]()
فاطمه با مهرداد بهم زده![]()
![]()
و رفتيم كافي شاپ تا اومدم بشينم پيش مريم گفت مااينور ميشينيم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
كمكم امتاحانامونم داشت شروع ميشد بايد تمام فكرمو![]()
) خلاصه ريختيم تو ماشينو رفتيم خدارو ![]()
گفتم دست خودم نيست
آخر سر![]()
![]()
![]()
آخه اولين نفري بود كه تولدمو تبريك گفت تاشب بيشتر از ده![]()
![]()
![]()
ولي خوب كاريش نميشد كرد بهر حال روزا باهم حرف
خيلي ساده البته
آرشو ميگم گفتم كو؟ گفت الان اومد جزوه
بهشادم زنگ زد به آرشو گفت با دوستاش ![]()
![]()
كه مجبور شدم اومدم ![]()
خلاصه بهش گفتم اونم يه لحظه اومد اينطرفو من ديدمش بعد اس![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |




