تبليغاتX
Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers خیلی بده یک نفرو با تمام وجود دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی خاطرات آرش و هلیا


خاطرات آرش و هلیا

اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!



 

              

باز باران

 با ترانه

 با گهرهای فراوان

 میخورد بر بام خانه

...

همیشه عاشق این شعر بودمو هستم

الان که دارم این پستو مینویسم با تمام وجودم دارم بوی بارونو حس میکنم راستش الان چند روزه که اینجا داره بارون میاد اونم چه بارونه قشنگی دوست دارم برم توی خیابونو زیر بارون راه برم کاشکی میشد با راه رفتن زیر بارون غمو قصه های دل آدمها هم شسته بشن

کاش یکی باشه که دست آدمو زیر بارون غمهای زندگی بتونه بگیره و آدم بهش تکیه کنه فرقی نمیکنه عشقت باشه یا دوستت مادرت یا پدرت برادر یا خواهر مهم اینه که بتونی باهاش باشی و غبار دلتو سبک کنه

برای من که تکیه گاهم همیشه مامانم بوده همیشه آرومو مهربون به حرفام گوش داده همیشه نگرانم بوده یه نمونشم همین تازگیا بود که فقط نگاهش میکردم دلم میخواست پیشم باشه اجازه ندادن بیاد توی اتاق(بیمارستان) تا وقتیکه دوباره به هوش اومدمو تونستم ببینمش وای که مادر چه نعمت بزرگیه چرا بعضیامون قدرشو نمیدونیم؟؟چرا انقدر زود یادمون میره

راستش نمیخواستم حالا حالا ها پستی بزارم اما به خاطر یه سری اتفاقا گفتم یه پست نسبتا کوتاه بزارم درباره این چند وقت

راستش روز دختر آرش برای دومین سال بهم اس ام اس داد و تبریک گفت یه اس ام اس بامزه با طرز نوشتنی که خودمون دوتا فقط سر در میاریمدوست دارم مهربون حیف که روز پسر نداریم

به خاطر یه سری مشکلات از ۲۱ آبان تا دوشنبه هفته پیش بنا به تجویز پزشک تهران بودم و نرفتم دانشگاه تا دوشنبه که رفتم  که خنده بازاری شده بود که بعدا یه پست مفصلو بهش اختصاص میدم راستی سه شنبه که رفتم دانشگاه موردی رو که رویا روش تاکید کرده بود ملاقات کردم جالب این بود که قبل از این که رویا بیاد دانشگاه دختررو دیده بودم و به مریم گفته بودم که نمیدونم چرا حس خوبی نسبت به این دختره ندارم...وقتیکه رویا بهم نشونش داد تازه فهمیدم بعضی حسای زنانه چقدر قوی میتونه باشهنمیدونم چیکار کنم خدا باید فقط مثل همیشه کمکم کنه

۷ آبان عروسیه داداشه آرش بود ایشالا خوشبخت بشن

۸ آبان هم نامزدیه دختر عمه ام بود که کاشکی نمیرفتم نمیخوام غیبت کنم اما هیچوقت از خانواده ی باباییم خوشم نیومدهمشون یه جورین مخصوصا عمه هام ولی خوب نمیشد نرم حوصله ی حرفای بعدشو نداشتم ولی انگار بدتر شدو فامیلای دوره دامادفکر کرده بودن عروس منم که برای خودم خنده دار بود اما برای عمه ام ناراحت کننده خب آخه تقصیره من چی بود که اونا اشتباه گرفته بودنعمه خانومم تا لحظه آخر ناراحت بود...

واما تصمیمو راجع به پست قبل گرفتم که بعدا به موقعش میگم چیه

همتونو دوست دارمو بابت راهنماییهاتونم ممنون

بای

---------------------

دو پاسخ برای کامنت دوستان

۱)لاله عزیز

سلام خوبی ؟
من تازه با وبت آشنا شدم
خیلی قشنگ می نویسی ایشاله که عقت پایدار باشه
1تا سوال داشتم
دو تا لینگ هست تو وبت که مثل اسم وب خودت. اون 2 تا هم مال خودته؟
اونارو که خودندم نمی دونم ادامه داستان خدت هست یا نه؟ مرسی
موفق باشی

پاسخ :عزیزم وبلاگی که توی پیوندهای دوستانه من هست مربوط به یه دوسته که در نهایت تعجب تشابه اسمی و یکسری تشابه سلیقه ای با هم داریم  و یکی از اولین دوستان وبلاگیم محسوب میشه و یکسری تفاوتهایی داریم که از جمله سن ما ۴ نفره و رشته های دانشگاهیمون و محل زندگیمون من و تو امیدوارم همیشه عاشق هم باشن وشاد شاد

سارا جونیه گرامی هم که اشتباهی فکر کرده بود عروسیه آرشهدر صورتیکه عروسیه برادر آرش بود

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 2:4 توسط هليا| |


Design By : Night Skin

کلیه حقوق مادی و معنوی وبلاگ فوق مربوط به اینجانب و هرگونه کپی برداری از مطالب ممنوع میباشد