خاطرات آرش و هلیا
اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!
بالاخره یکشنبه رفتم دانشگاه ثبت نام کردم البته یکم مشکلات داشتم که آرش به دادم رسید و با کمک فکری بالاخره پول شهریه ثابتمو ریختم به حساب بابای آرش که آرش برام بریزه به حساب دانشگاه و ثبت نامم کنه آخه هیچکس دورو برم حساب سیبا نداشت فقط یکی بود که دوست نداشتم بهش رو بندازم خلاصه که آرش برام ثبت نام کرد و انتخاب واحدمم خودش کرد و قرار شد بعدا هزینه ی ثبت نامو ازم بگیره البته به خیال خودش که گفت 4 تا بوس منم گفتم فعلا بزن به حساب تا ببینم چی میشه خلاصه که اون یه روز خیلی خوش گذشت با آرش قرار شد یه مورد مناسب براش پیدا کنیم و آرشم سریع گفت آقای ((ک )) از خنده پای تلفن ترکیدم حالا دختر عمومم ذوق کرده بود هی میگفت کیو میگه میخوام ببینمش منم جلوی چشمم قیافه ی مریمو مجسم میکردم که کنار آقای ک وایسته واقعا از نظر قدی خیلی بهم میخوردن عین فیلو فنجون پی نوشت ۱:اسم جدیدم از نظر آرش چوب شوره پی نوشت۲: ۲۹/۶/۸۸ بله برون دختر عمه ام بود یکی دیگم پرید پی نوشت ۳: برای دونفر دعا کنید

که یکشنبه با دختر عموم رفتم دانشگاه حسابی توی شهر و جنگل چرخوندمش بی چاره دپرس شده بود میگفت من میخوام بیام دانشگاه شما درس بخونم منم بهش گفتم نخیر میسپرم راهت ندن برو همون دانشگاه سراسری تهران خودتون درس بخون اونم جیغ میزد میگفت نمیخوام اگه شده یه ترم مهمان میشم اینجا منم مسخرش میکردم اونم هی میگفت کوفتت بشه اینجا اینهمه درخت داره انقدر هواش خوبه....منم اداشو در میاوردم شده بود عین بچه های 7 -8 ساله توی کوچه دنبال غازها میکرد
که باهاشون عکس بندازه منم هی میگرفتمش میگفتم آبروی منو بردی انقدر اینور اونور ندو
...خلاصه که بیچاره دپرس شده بود همش میگفت دانشگاه ما یه درختم نداره 6 طبقه ساختن الکی هی میریم بالا میایم پایین منم بهش میخندیدم از همه اینا بگذریم انقدر که دختر عموم توی اون یه روز از سوادکوه و دانشگاه ما عکس انداخت فکر نکنم من توی این 4 سال عکس انداخته باشم آخرم به زور آوردمش خونه با کلی وعده وعید
راستی یادم رفت توی دانشگاه از یکیم خوشش اومد که بچه حالش گرفته شد یکی از استادای سختگیر که متاهله... ظهرم ساعت 1 اومدیم تهران کلی توی ماشین خندیدیم راننده از بس حرف زد سرمونو برد مامانمم که دیگه خسته شده بود فقط با سر تکون دادن حرفای راننده رو تایید میکرد و ماهم میخندیدیم
از اینا که بگذریم میرسیم به اینکه دوباره من امروز صبح(در واقع دیروزآخه الان که اینارو مینویسم پنجشنبه میشه دیگه)دوباره برگشتم شمال که چک دانشگاهمو ببرم آرشم اومده بود شمال صبح ساعت 5:30 رسیده بود ساعت 11 هم اومد دم پل دنبالم که باهم بریم دانشگاه وای وقتی دیدمش انقدر ذوق کردم خیلی بامزه شده بود سوار ماشین شدیم که بریم دانشگاه توی ماشین بهم گفت زود باش هزینه کافی نتو بده منم گفت هوم چی؟؟؟؟خوبی؟ ![]()
خندش گرفته بود وقتی که رسیدیم دانشگاه دم در به علت رعایت فرهنگ و ادب و حرمت دانشگاه از هم جدا شدیم (نگهبانی گیر نده) بعد دوباره چسبیدیم بهم
و رفتیم ساختمون اداری امور مالیو کارامونو کردیم بعدم تا دم پلیس راه باهم اومدیم که من ماشین بگیرم بیام تهران همین جور سر به سر هم میذاشتیم و قرار شد همدیگرو بندازیم تو رودخونه... بعدشم آرش گفت یادم رفت برات فیلم عصر یخبندان جدیدرو بیارم یه سنجاب ماده توشه شبیه توکاراش همش مثه تو خودشو لوس میکنه که آدمو گول بزنه...
آخرم که رسیدیم دم پلیس راه دوباره با کمال تعجب همون ماشینی که یکشنبه باهاش رفتم تهران اومد آرشم یک لحظه اخم کرد گفت با این میخوای بری گفتم آره اون دفعم باهاش رفتیم تهران نگران نباش بعدم خداحافظی کردیمو آرش برگشت دانشگاه دنبال بقیه ی کاراش منم اومدم خونه وسایلمو برداشتمو اومدم تهران الانم مهربون توی ماشینه و داره میره اصفهان با اینکه 24 ساعتم نشده که دیدمش ولی دلم خیلی واسش تنگ شده بیش از حد ![]()
![]()
میگه روزه گرفتی شبیه چوب شور شدی![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


خیلی بده یک نفرو با تمام وجود دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی

