خاطرات آرش و هلیا
اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!
من برای با تو بودن پر عشقو خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پر میکشم .................. شاید چند وقتی نیام دیگه میرم خونه ی قبلیم شاید اونجا برام بهتر باشه راستش تصمیم نداشتم اینجا از خاطره های تلخ زندگیم چیزی بگم اما میگم شاید یکمی سبک بشم شایدم یه تجربه بشه واسه ی دوستای وبلاگیم که میان اینجا خلاصه که از اون خونه رفتم و رویا اومد پیشم به کسی هم نگفتم برای چی از اون خونه رفتم فقط 3 نفر از این جریان خبر داشتن آرش فرشید و رویا که رویا باماهمخونه بود و فرشیدو آرشم سر یه قضیه همه چیو فهمیدن خلاصه که منو رویا همخونه شدیم برای 2 ماه چون رویا دانشگاه ما مهمان بود و ترم جدید باید تهران باشه توی این 2 ماه سرمون به کار خودمون بود خیلی حرفا از اینور اونور میشنیدم اما به روی خودم نمیاوردم میگفتم عیبی نداره از من 2 سال کوچیکتره هنوز بچه است ...تا اینکه رفتیم بندرعباس از طرف دانشگاه ظهر رفتم راه آهن چون من تهران بودم رویا هم با مریم و ایکس از شمال با بقیه بچه ها با قطار شب قبلش اومده بودن و صبح رسیده بودن تهران چندتا از بچه ها هی به منو رویا اصرار کردن که بیاین تو کوپه ی ما ولی من گفتم ما میخوایم بریم با مریم و ایکس بزارین اونام بیان اگه جا نبود میایم پیش شما وقتی سوار قطار شدیم یکدفعه ایکس با صدای بلند به مریم گفت برو به استادبگو ما 4 نفر میخوایم باهم باشیما کس دیگه ای نیاد پیشمون شاید باورتون نشه یک دفعه بغض گلومو گرفت رویا رو کرد بهم گفت عیبی نداره میریم پیش بقیه و دلداریم داد توی بندرعباسم همینجور برام قیافه میگرفت منم به روی خودم نمیاوردم که کسی بفهمه خلاصه که برگشتیم تهران و یک هفته بعدش رفتیم شمال واسه امتحانا توی اون مدت انقدر حرف شنیدم که جدا سوختم نمیدونم شما اینو قبول دارین یانه هر دوستی بین دختر و پسر دعوا قهر ناراحتی و این مسائل رو داره شاید منو آرش تا حالا توی این سه سال دوستی دعوا و قهر نداشتیم اما سر بعضی مسائل بحث داشتیم و شاید من ناراحت میشدم ویه وقت پیش ایکس به عنوان یه خواهر دردودل میکردم که همه ی این مشکلاتم سر چیزای الکی بود اما همین دوست اینارو کرد مثل یه چوب و کوبید توی سرم سر امتحان آمار بود که دوتا از بچه ها اومدن خونه ی ما برا درس خوندن اون شب بهم گفت ایکس گفته آرش هلیا رو گذاشته سر کا ر و فقط چند روز یه بار بهش زنگ میزنه وقتیم که هلیا میره تهران خونشون اصلا موقعیت اینکه با آرش حرف بزنه رو نداره آرش داره مسخرش میکنه وقتیم که آرش میره اصفهان اصلا هلیا رو آدم حساب نمیکنه .....و خیلی چیزای دیگه واقعا داشتم آتیش میگرفتم رو کردم به ملیکا گفتم آره راست میگه فقط نمیدونم از وقتی که شماها اومدین این کیه هر چند ساعت یه بار بهم زنگ میزنه آره راست میگه فقط نمیدونم این کادوهارو کی برام گرفته خوبه جلوی چشم خودش بود ایناروآرش برام گرفت که ملیکا گفت همه چیو میدونم من خودم وقتی گفت موقعیت حرف زدن نداره بهش گفتم تا اونجایی که میدونم مامان بابای هلیا هردو شاغلن و از صبح تو خونه تنهاست تا 7-8 شب بعدم 3 ساله از خوابگاه تا حالا باهم دوستن به کسیم ربطی نداره که چه جورین.... و یه سری حرفای دیگه که شرمم میاد بگم خلاصه که خیلی دلم سوخت آخه مگه من چیکارش کرده بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من فقط واگذارش کردم به خدا خب حالا بریم سر بقیه ی ماجراها آرش برا تولدم یه تاپ مشکی خوشگل خرید البته 4 تیر کادومو داد راستش من شب قبلش زنگ زدم به آرشو گفتم فردا بیاد در خونه کارش دارم اونم قبول کرد و فردا ظهر بعد امتحانش اومد در خونه منم سوغاتی بندرعباسو که براش گرفته بودم دادم بهش که یه دفعه کادومو داد بهم تا اومدم تو خونه رویا دویید و کادو رو از دستم قاپیدو بازش کرد و سر به سرم میذاشت میگفت امروز چون تولد منه پس اینم کادوی منه و کلی خندیدیم شبم فرشید اومدو کادوی تولد رویا رو داد بهش راستش اون شب دلم خیلی پر بود سر یه حرفی که آرش به شوخی بهم زده بود و من جدی گرفته بودم تا اینکه بالاخره بهش گفتم و سبک شدم ودلم آروم گرفت یازدهم هم با رویا رفتیم واسه فرشید کادوی تولد گرفتیم یه ساعت مچی خیلی خوشگل که دوتامون باهم خوشمون اومد بعدشم آرش اومد دم در پاساژ یکم چرخیدیم بعدم خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه الان هر روز که میگذره بیشتر از قبل دوسش دارم امتحانام 13 تیر تموم شد اما تا 16 شمال بودم آخه دلم تنگ میشد چون تا مهر نمیتونیم همدیگرو ببینیم صبح شانزدهم هم سوار اتوبوسم کرد که بیام تهران از سه شنبه هم قرار گذاشتیم باهم یک هفته حرف نزنیم ولی نتونستم و خودم زنگ زدم آخه دلم طاقت نمیاره تا امروز صبح که زنگ زد گفت داره میاد تهران کلی ذوق کردم اما چه فایده نمیتونم برم ببینمش آخه فردا میره کرج بعدم میره اصفهان شانس منه دیگه تا امروز کرج خونه خاله ام بودم اون اصفهان حالا که من اومدم تهران اون میره کرج ولی عیبی نداره شاید به صلاحمونه پی نوشت:خدا جونم سرم داره منفجر میشه دلم میخواد یه مدت تنهای تنها باشم پی نوشت:تا کی باید... پی نوشت:بازم سحر ...آخه واسه چی به من میگی؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام دوست جونای خوبم خوبین خوشین؟ منم خوبم البته تا حدی آخه این مدت خیلی اعصاب خوردی داشتم همشم تقصیر خودم بوده و هست راستش الان که با خودم فکر میکنم تازه میفهمم که چقدر احمق بودم همیشه نزدیکترین دوستام بهم ضربه زدنو برام درس عبرت نشد خلاصه که تصمیم خودمو گرفتم که اگه از تنهایی بمیرم هم دیگه با کسی دوست نشم
که بعدا باعث آزارم بشه نمیدونم شایدم من خیلی پر توقعم شایدم زیادی خوشبینم و فکر میکنم همه مثل خودم رو راستن خلاصه که این مدت کلی عذاب کشیم به خاطر حرفها و چرت و پرت هایی که یه به ظاهر دوست دربارم زد ولی خدایی که بالا سرم بوده و هست همه چیزو به همه ثابت کرد
همونجوری که بیشتر شماها میدونین من از سال 84 تا حالا توی یکی از شهرای شمالی درس میخونم توی این 4 سال با آدمای زیادی آشنا شدم چه دختر چه پسرالبته پسرای همکلاسیم بودن و دوستای آرش ... خلاصه که چیزای زیادی از همشون یاد گرفتم ولی این وسط یه چیزی خیلی عذابم داد اونم حرفایی بود که یک دوست سر یه سری مسائل پشت سرم زد کسی که نزدیک 3 سال باهاش توی یه خونه زندگی کردم کسی که تمام مشکلاتشو تا اونجایی که از دستم بر میومد براش حل میکردم ولی چون آدمی نبودم که سرش منت بزارم خیلی زود همه چیزو فراموش کرد و من شدم آدم بده ی قصه منی که به خاطر اشتباهاتی که کرده بود با آرش بحث میکردمو نمیذاشتم پشت سرش جلوی من بد بگه منی که وقتی با نامزدش دعواش میشد آشتیشون میدادم حالا شدم آدم بده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم شاید چون به خاطر رفتارای بچه گانش دیگه نتونستم تحملش کنم و از 12 اردیبهشت ازش جدا شدم تازه نه به این سادگی ها با کلی آبرو ریزی که سر بعضی جریانات برام پیش آورد ولی من هیچی نگفتم و فقط گریه کردم و زنگ زدم به بابام که بیاد شمال و خونه ی جدا برام بگیره اما تا فهمید حرمت همه ی این سه سالو گذاشت زیر پاش و له کرد هرچی از دهنش دراومد بهم گفت ومن سکوت کردم ولی تا آخر عمرم ازش نمیگذرم![]()
من به کسی چیزی نگفتم اما هرچی تونسته بود پشت سر من به بچه های کلاس گفته بود نمیدونم چه بدی در حقش کردم باورم نمیشد این حرفا راست باشه ولی وقتی رویا هم تایید کرد داشتم دیوونه میشدم منی که 3 سال همخونش بودمو فروخت به چیزایی که حتی گفتنش خجالت آوره یه دختر تا چه حد میتونه بی حیا باشه مثلا من تا چند ماه پیش یه خواستگار سمج داشتم که از هر نظر موقعیتش مناسب بود ولی به خاطریه سری مسائل من نمیخواستم ولی اونا خیلی دوستم داشتن بعدش همون موقع ها که من ناراحت بودم ایکس به رویا گفته بود پسره حتما یه مشکلی داره که انقدر اصرار میکنن که رویام گفته آخه چه ربطی داره؟؟؟
کلیم برام خوراکی خرید لواشک پاستیل کاکائو
که کاکائوشو هنوز نخوردم ![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |

خیلی بده یک نفرو با تمام وجود دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی

