تبليغاتX
Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers خیلی بده یک نفرو با تمام وجود دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی خاطرات آرش و هلیا


خاطرات آرش و هلیا

اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!



خیالم رنگ پائیز می گیرد

و ذره ذره وجودم

در پاییز غرق میشود

من این همه حجم سردی را

از خودخواهی تو میبینم...

 نیمه شب

شاید یه مدت زیادی نیام احساس می کنم اینجوری واسم بهتره پس فعلا خداحافظ

                               

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 2:16 توسط هليا| |

سلام سلام به دوستای گل خودم امیدوارم خوب و خوش باشین منو آرشیم خوبیم راستش توی این یک ماه که پستی نداشتم یه عالمه اتفاقای خوبو بد برام پیش اومد نمیدونم از کجا شروع کنم

خب همونطور که میدونین منو آرش تقریبا دو سالو نیم از دوستیمون میگذره و بنده هنوزم ازش خجالت میکشم سر همه چیز باهاش رو در بایستی دارم نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟

واما ماجرای اول: 2 آذر تولد آرش بود و میخواستم برا تولدش یه چیز  قشنگ بگیرم برا همینم به اصرارو التماس بچه ها رو بردم قائمشهر کلی دور زدیمو اینورو اونور گشتیم تا اینکه چیزیو که میخواستم. بالاخره پیدا کردم (یه سوئیشرت خاکستری کلاه دار با یقه ی نوک مدادی )خداییش واقعا قشنگ بود بچه هام تایید کردن و خریداری شد حالا باید دنبال یه باکس یا کاغذ کادوی قشنگ براش میگشتم هرچی گشتم باکس  اندازش پیدا نکردم و به کاغذ کادو اکتفا کردم  شاممونو خوردیمو اومدیم خونه از ذوقم تندی کادوش کردمو گذاشتمش تو کمد همش میترسیدم اندازش نباشه واسه همینم تقریبا 1 هفته قبل از تولدش کادوشودادم بهش که اگه بزرگ یا کوچیک بود زودتر عوضش کنه ولی خوشبختانه اندازش بود انقدر ناز بود توی تنش که دوست داشتم اونروز وسط دانشگاه بپرم بغلش کنم...ولی نیشد!خلاصه که توی این مدت خیلی باهم خوب بودیم تا اینکه سرو کله ی یه  نفر توی زندگیم پیدا شد که با اومدنش تمام زندگیم داشت خراب میشد ماجرا از اینجا شروع شد که این پسره توی دانشگاه خودمون بود و ما چند وقت پیش با 4 تا پسر آشنا شده بودیم که آدمای بدی نبودن یه چندبار که رفته بودیم بالای دانشگاه همو دیده بودیم اینم با اینا دوست بود و از شانس گند من از من خوشش اومدو سه پیچ من شد خلاصه که زبون آدم حالیش نمیشد تا اینکه با اخلاق گند من صبرش تموم شد و همه چیز به روال عادی برگشت ولی آرامش قبل طوفان بود ...خلاصه که یکی از همین دوستاش از دهنش پریدو همه چیو به پانی لو داد که آقای عاشق پیشه متولد 69 هست باورتون نمیشه داشتم شاخ در میاوردم به من گفته بود 64... خلاصه که بیشعور هروقت منو تو دانشگاه میبینه چپ چپ نگام میکنه بعدم نمیدونم در گوش دوستاش چی برمیگرده میگه... منم دیدم داره اوضاع بد میشه همه چیو تا اونجایی که امکان داشت به آرش گفتم که قبل از اینکه خودش بفهمه خودم گفته باشم  حتی به آرش نشونش دادم و همین باعث شد تا دو روز آرش باهام سرو سنگین شد و تقریبا بهم محل نمیذاشت تا اینکه یه روز زنگ زدو بهم گفت پس به خاطر اینکه این پسره ریشش اینجوری بود به منم میگفتی اینجوری کن دوست دارم؟؟؟؟؟ داغ کردم اصلا انتظار همچین حرفیو نداشتم بهش گفتم حرفت خیلی سنگین بود اون هی حرف میزدو من سکوت کرده بودم تا اینکه ساکت شدو خداحافظی کردیم بدجوری دلم گرفته بود

آخر شب بهم اس ام اس داد گاهی اوقات آنقدر غرق در آرزوهایت میشوی که فراموش میکنی آرزوی کسی هستی نتونستم جواب بدم صبح دوباره همون اس ام اسو داد و من جوابی ندادم شبش بهم اس ام اس داد که اگه ایندو روز بد باهات حرف زدم معذرت میخوام آخه یه جورایی بهم حق بده من گفتم فهمیدم اشتباه کردم... و دوباره مثل سابق شدیم و الانم تقریبا آتش بسه حتی احساس میکنم بیشتر از قبل دوسش دارم اونم همینجوری شده و بیشتر از قبل بهم زنگ میزنه و محبتش 2 برابر شده

و اما ماجرای دوم : دوست آرش (پ) از یکی از بچه های آپارتمان خوشش اومد منم چون دختره رو میشناختم بهش گفتمو قرار شد باهم حرف بزنن ساعت دوازده شب رفتیم بیرون (ساری و بابلسر) رفتیم کنار دریا کلی خوش گذشت منو آرش اولین بارمون بود که باهم رفتیم کنار دریا خلاصه ازشون جدا شدیم که حرف بزنن ما هم

قدم میزدیم که دوست آرش صدامون کردو گفت میدونین شبیه دوتا جوجه شدین هلیا صورتیه تو زرد  خندمون گرفت راست میگفت شبیه جوجه رنگی شده بودیم با تقریبا 17 18 سانت اختلاف قدی

تو ماشینم که بودیم از اونجایی که اخمم همیشه توی همه (پ)بهم گفت بد اخلاق چرا این آرشو انقدر اذیت میکنی اخماتو باز کن منم گفتم این سه ساله عادت کرده (پ) تعجب کرد گفت آرش واقعا سه ساله آرشم گفت آره که الناز یه دفعه گفت چه خبره 3 سال خب برو خواستگاریش دیگه بسه آرشم گفت هر وقت خسته شدیم چشم کلی خجالت کشیدم از حرف الناز...

خلاصه که تا برگردیم ساعت شد3و من تو ماشین سرمو گذاشتم رو پای آرشو خوابم برد که یک دفعه آرش آروم تکونم داد که بلند شو فکر کردم رسیدیم خونه  که یک دفعه آرش گفت پلیس جلومونو گرفته نترس چیزیم بگن من مامانم همه چیو میدونه هول نشو بدجوری ترسیده بودم ساعت 4 صبح بود خلاصه پیاده شدیمو رفتیم توی پاسگاه منم مانتوم کوتاه بود داشتم میمردم از ترس خلاصه یکم سوالو جوابمون کردنو النازم هی (پ) رو نگاه میکردو میخندید آخر سر پلیسه گفت تو چرا انقدر میخندی؟ النازم گفت آخه (پ) پولیورشو پشتو رو پوشیده و همه خندیدیم بعدم گفتیم قرار ازدواج کنیمو از اونجایی که آرشو (پ)هم آروم حرف زدن باهاشون تعهد دادیمو اومدیم بیرون و 12000 تومن براشون به اصطلاح شیرینی گرفتیمو بعدم برگه تعهدو پاره کردنو همه چی به خوبی تموم شد آخر سرم پلیسه برگشت به آرش گفت خدا به دادت برسه اگه اینو بگیری معلومه خیلی بد اخلاقه

راستی هفته ی پیش آرش یه تابلوی کوچولو برام گرفت انقدر نازه منم کلی ذوق کردم الانم با خودم آوردمش تهران که یه وقت اونجا خراب نشه...

                           

پی نوشت: چقدر قشنگه وقتی که بعضی از کلمات فقط واسه ی خودتو عشقت معنی داشته باشه

(باغچه   هواپیما  همستر   جوجه    نی نی    کوچولو   قیمه  صبحانه  در زدن   ....)

دوست دارم

 اینم عکس تابلوییه که آرشیم برام گرفت

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:49 توسط هليا| |


Design By : Night Skin

کلیه حقوق مادی و معنوی وبلاگ فوق مربوط به اینجانب و هرگونه کپی برداری از مطالب ممنوع میباشد