تبليغاتX
خیلی بده یک نفرو با تمام وجود دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی خاطرات آرش و هلیا


خاطرات آرش و هلیا

اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!



سلام سلام به همه دوست جونای گلم خوبین خوشین؟؟؟ درساتونو میخونین ببخشید این مدت نبودم

راستش از روزی که رفتم شمال دیگه نتونستم بیام تهران خیلی دلم براتون تنگ شده بودا ولی خب نمیشد کاریش کنم  خب

 حالا بریم سراغ ماجراهای این مدت که نبودمو بی خبر موندین حتما خبر دارین که آرش دوباره برای کارشناسی اومد دانشگاه

خودمون البته سراسری قبول شد اما چون راهش دورتر بود ترجیح داد بیاد دوباره سوادکوه .... منم که انگار تمام دنیارو بهم

داده بودن بالاخره بعد اون همه عذاب کشیدنو غصه خوردنا اومد پیشم  و تقریبا بعد ۳ ماه همدیگرو دیدیم درست ۵شنبه ی

 هفته ی پیش بود که ساعت ۵ باهم قرار گذاشتیم اونم نه تو سوادکوه قائمشهر (تقریبا 40 دقیقه فاصله داره)شاید باورتون

نشه ولی انقدر ذوق داشتم که اون شب تا صبح خوابم نبرد همش قیافشو جلوم مجسم میکردم همش دعا میکردم زودتر

 صبح بشه زمان بگذره نمیدونم شاید نتونین درکم کنین آخه فکر نمیکنم کسی به اندازه ی ما دوتا از هم دور باشه و بعد ۳ ماه

 بخوان همو ببینن خلاصه دوروبر ساعت ۵ صبح بود که نمازمو خوندمو خوابم برد البته خوابو بیدار بودم صبح ساعت ۹ بود بیدار

شدم و چون شب قبلش ظرفای شامو نشسته بودم شروع کردم به شستن ظرفا که چشمتون روز بد نبینه یه دفعه عین

آتشفشان از چاه کف آشپزخونه آب زد بالا داشتم دیوونه میشدم آخه خونه ی نوسازم مگه چاهش باید اینجوری باشه دیدم

 اینجوری نمیشه دستکشامو در آوردمو رفتم پایین در مغازه صاحبخونمون و بهش گفتم چی شده گفت الان که نمیشه کاریش

 کرد بعد از ظهر میام بالا ... منم اومدمو به هر بدبختی بود ظرفارو بردم توی حمومو شستم  بعد اومدم برا بچه ها چایی

درست کنم که دوباره تا شیرو باز کردمو کف آشپزخونه شد پر آب دیوونه شده بودم از طرفیم مریمو پانی که ظرف میشورن

هرچی باقی مونده ی غذاست همونجا تو ظرفشویی میریزنو آب گیر میکنه آستینمو زدم بالا و شروع کردم به باز کردن زیر

ظرفشویی ولی دیدم نه چیزی توش گیر نکرده و دوباره به هر بدبختی بود بستمش که گوشیم دیدم روشن شد آرش اس ام

 اس داده بود که پاشو تنبل چقدر میخوابی زنگ زدم بهش گفتم بیدارم و چی شده بهم خندید گفت آخه کار بلد نیستی بکنی

مگه مجبوری خراب کاری کنی آخه زیر ظرفشویی آب پس میداد خداحافظی کردیمو قرار عصرو گذاشتیم خدا رو شکر اندفعه

ساعتشو روزش عوض نشد آخه هر دفعه یا برا من مشکل پیش میاد یا واسه آرش

کارامو کردم که درو زدن فکر کردم صاحبخونس اومده کفو درست کنه ولی خیال باطل تارا بود با جسی (سگ تارا) اومدو گفت

صبح پاشدم سوپ درست کردم واسه شمام گفتم بیارم جاتون خالی خیلی خومشزه بودددددددد تا حالا صبح سوپ نخورده

بودم خیلی مزه داد مریمو  پانیو  مهرا هم بیدار شدن و صبحونه خوردیم بعدش مریم بیچاره موهای منو صاف کردو خونه رو

جمعو جور کردیم چون شب چند تا از بچه ها قرار بود بیان تا ۱۲ کارامون تموم شدو منم نمازمو خوندمو مثل این بچه کوچولوها 

ناهارمو خوردمو رفتم سر کارایی که باید میکردم بچه هام هی سر به سرم میذاشتن میگفتن تازه ساعت ۲ بعدازظهره هولی

مگه انقدر زود آماده میشی؟؟؟؟؟ منم که عین خیالم نبود کار خودمو میکردم تا ساعت ۴ آماده ی آماده شدمو از بچه ها

خداحافظی کردمو  راهی شدم ساعت ۴:۱۵ بود ماشین پر شدو حرکت کرد منم اس ام اس دادم به آرش گفتم من راه افتادم

 بیام کجا کی میای؟اونم گفت من الان راه میفتم بیا میدون طالقانی بلدی که؟ گفتم آره یک ربع به پنج رسیدم قائمشهر و

رفتم دم میدون آرش هنوز نرسیده بود منم دیدم جاش ناجوره و هی دارم متلک بارون میشم رفتم سمت پاساژ سپهر و زنگ

 زدم به آرش گفتم گفت تا یه دور بزنی میرسم منم حوصله نداشتم عین مجسمه وایسادمو مردمو نگاه میکردم ۱۰ دقیقه

گذشت دیدم خبری نشد دیگه حوصلم داشت سر میرفت که یهو دیدم از در پاساژ اومد تو قلبم داشت از جا کنده میشد

خیلی ناز شده بود 

دلم میخواست بپرم بغلش ولی گفتم زشته این لوس بازیا چیه دست همو گرفتیمو رفتیم بیرون توی راه همینجور

باهام حرف میزد ...

میتونم بگم اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود  

راستی داداشی آرش رفت خواستگاری هفته ی دیگم عقدشونه ایشالا خوشبخت بشن

شاید بعدا مفصل براتون بگم چی شد  همتونو دوست دارمو ممنونم که این مدت سراغمو گرفتین

پی نوشت:

هی میگن مثبت فکر کنین آخه چه جوری؟؟؟میدونین چیه به خدا نمیخوام منفی بافی کنمو فکرای چرتو پرت کنم

اما مگه میشه راستش از روزی که رفتم شمال یعنی اول ترم امسال یه فکری بدجوری مثل کابوس افتاده توی

جونمو داره دیوونم میکنه شاید دارم اشتباه میکنم اما اگه شماهم جای من بودین حتما مثل من به سرتون میزدو

فکرای عجیب غریب میکردین اگه یادتون باشه تابستون امسال مصادف با روز پدر بود که سحر دوستم بهم زنگ زدو

گفت آرشو اصفهان دیده البته به همین سادگیام که براتون قبلا گفتم نبود سحر بهم زنگ زده بودو گوشیه منم روی

 سایلنت بود اومدم سر گوشیم دیدم زنگ زده منم بهش زنگ زدم بعد حالو احوال پرسی بهم گفت تو هنوزم با

آرشی؟ منم گفتم آره چطور مگه؟ اونم گفت هیچی امروز توی خیابون دیدمش گفتم مگه تو اهواز نیستی گفت نه

 اصفهانم خونه داییم اومدم بعدش گفت میدونستی ماشین داره؟ منم گفتم آره تازه خریده... بعدم هی از ذوقم

 میپرسیدم چی تنش بودو کجا بود اونم میگفت نمیدونم پشت فرمون بود...خلاصه خدافظی کردیمو تموم شد

بعدش چند روز بعد زنگ زدمو به آرش گفتم که کجا داشتی میرفتیو سر به سرش گذاشتمو... بعد جریانو گفتمو

این قضیه تموم شد تا این ترم که تقریبا چند هفته پیش بود که آرش بهم گفت سحر بهش گفته که اصفهان

دیدمت سوار ماشین بودی دست تکون دادم واست ولی متوجه نشدی آرشم بهش گفته بود که خبرا زودتر رسیده

(یعنی من بهش گفتم)

منم خندیدمو گفتم سحر همینجوریه  منظوری نداره آرشم گفت میدونم زیادی خونگرمه و قضیه تموم شد تا اینکه

هفته پیش پانی که از دانشگاه اومد منو کشید تو اتاقو گفت هوای خودتو داشته باش گفتم چطور مگه گفت آخه

سحر منو امروز توی دانشگاه دیده و بهم گفت پانی یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟ پانیم گفته آره سحرم

 گفته هلیا هنوز با آرش دوسته پانیم گفته آره  سحرم گفته صمیمین پانیم گفته آره خیلی چطور مگه؟ اونم گفته

آخه آرشو اصفهان دیدم..... پانیم گفته حالا که چی خب دیدی که دیدی اینا باهم خیلیم خوبنو از این حرفا ...گیج

 شده بودم آخه یعنی چی؟ منظورش از اینکارا چیه؟خدا کنه اون فکرایی که توی سرمه فقط

یه توهم باشه نه چیز بیشتری

طاقت نیاوردم 5شنبه هفته پیش که با آرش رفتیم بیرون به آرش گفتم که سحر به پانی اینجوری گفته اونم تعجب

کرد گفت یعنی چی سر در نمیارم

خلاصه که بدجوری ذهنم مشغول شده هی به خودم میگم نکنه چیزی هست که از من دارن پنهان میکن نمیدونم

 خدا باید کمکم کنه ....

 http://night-skin.com/topblog/list

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 13:30 توسط هليا| |


Design By : Night Skin

کلیه حقوق مادی و معنوی وبلاگ فوق مربوط به اینجانب و هرگونه کپی برداری از مطالب ممنوع میباشد