خاطرات آرش و هلیا
اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!
راستی یادم رفت بگم من فردا دارم میرم سوادکوه آخه ترم تابستونی دارم شاید یه ۲ هفته ای نباشم روز همه ی باباهای خوبو مهربون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک پی نوشت : چون من روز مادر تهران نبودم در نتیجه برای اینکه تبعیض نشه همینجا روز مادرم که چند هفته ی پیش بود تبریک میگم البته میتونیم بگیم هر روز روزه مادره و هر روز روزه پدره به هر حال اینم یه جورشه دیگه ببخشید مامان بابای خوبم دوستون دارم پی نوشت۲: چون آرشیه من روز زنو بهم تبریک گفت منم با اینکه اون بابا نیست ولی خب یه جورایی میشه گفت روز مردم هست از اینجا بهش روز مردو پدرو تبریک میگم حالا کادو چی بخرم؟ خدای مهربونم کمکش کن آرش جونم جمعه حواستو خوب سر امتحان جمع کن سلام من تو نظر سنجی نایت اسکین شرکت کردم اگه قابل دونستین به منم رای بدین راستی برای نظر دادنم پائین لطفا نظر بدین واندر اخبار این مدت که نبودم: اول اینکه 1 تیر آرشو دیدم اومد کوچه ی پشت خونه دیدمش.... ولی این ملاقات زیبا به اندازه ی یک دقیقه بود ولی به اندازه یه دنیا برام ارزش داشت خبر دوم همه ی امتحانامو گند زدمو احتمال 99 درصد مشروط میشم خبر سوم روز مادر (روز زن) صبح آرش بهم یه اس ام اس داد که دوباره رفتم بالای ابرا خبر سوم هفته ی پیش به خاطر فرستادن یه اس ام اس اشتباه به آرش داشت دعوامون میشد ....... یه جورائی بهش حق میدم منم اگه جای اون بودم فکرای عجیب غریب از نوع جنایی میکردم خبر چهارم اینکه دیدار بعدیه ما به دهم یازدهم مهر موکول شد یعنی سه ماهی همو نمیبینیم سه ماه از دستم نفس راحت میکشه خبر پنجم سر امتحان سیستماتیک گیاهی (عذاب بزرگ دنیوی) تقلب بردم و به علت ترس جرات نکردم استفاده کنم4 کلی خجالت کشیدم
سلام من تو نظر سنجی نایت اسکین شرکت کردم اگه قابل دونستین به منم رای بدین
کار کردیم آخه مامان با عمه و بابا رفتن بیرونو دوتا کیسه ی بزرگ بادمجان خریدن برای پوست کندن و سرخ کردن منو الهامم نشستیم به کمک کردن تا حالا بادمجون پوست نکنده بودم دوتای اولیو که پوست کندم دیدم اااااااااااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه ه دستام شد سیا عین قیر![]()
عذا گرفتم داشتم دیوونه میشدم که الهام گفت غصه نخور برو با وایتکسو مسواک بشورش میره
و درست شد خلاصه این دوروز کلی خوش گذروندم امروز صبح نمیدونم چرا یک دفعه حس اذیت کردنم گرفت از استخر که اومدم یه راست دوئیدم سر تلفنو زنگ زدم به آرشیم تا دوتا زنگ خوردو گوشیو برداشت یکم که حرف زدیم بهش گفتم ۴ شنبه بیرون بودی کجا میرفتی خوش گذشت؟ یه دفعه جا خورد گفت یعنی چی؟ گفتم چهارشنبه صبح دیدمت سوار ماشین بودی.... گفت کجا دیدی گفتم حالا دیگه گفت تو مگه اصفهان بودی؟ گفتم آره گفت پس چرا زنگ نزدی گفتم همینجوری خلاصه اون هی میگفت منم هی میگفتم خب نخواستم بگم آخر سر دیدم انگار داره ناراحت میشه و باورش شده گفتم سحر دیدتت ........ بعدش حالا هی گیر داده که کجا منم گفتم من که اونجاها رو بلد نیستم آخر سر معلوم شد رفته بوده سر خاک بابابزرگش بعدم که داشته برمیگشته توی خیابونه نظیر( نظر) سحر دیدتش
(کاشکی من جای سحر بودم) خلاصه نشد درستو حسابی سر به سرش بزارم آخه دلم نمیاد اذیتش کنم الانم قرار شد کارش اگه زودی تموم شد بهم زنگ بزنه پس فعلا خداحافظ
مواظبه خونم باشینا ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و طبق معمول بنده خیت شدم یکم که باهم حرف زدیم گفت میره شمال آخه باید بره کارت ورود به جلسه ی آزمونو بگیره منم گفتم میدونم گفت باید بره بابل چون جمعه صبح امتحان داره داشتیم حرف میزدیم که عرفان بیدار شد منم به آرش گفتم من دیگه باید برم به عرفان صبحانه بدم زشته..... اونم گفت باشه..... اومدم دیدم آقا تازه بلند شده داره دورو برشو نگاه میکنه گفتم چه عجب بلند شدی خلاصه صبحونه خوردیمو نشستیم پای ماهواره کانال گمو زدیم دیدیم به به داره پلنگ صورتی نشون میده منم فرصتو غنیمت شمردمو زنگ زدم به آرش گفتم بزن کانال گم تی وی پلنگ صورتیه
و قطع کردم به عرفان گفتم قصد نداری بری خونتون اونم برا اینکه لج منو در بیاره گفت خونه خالمه دوست دارم بمونم .... منم دیدم نمیره رفتم تو آشپزخونه ظرفای صبحونه رو شستم بعدم نشستم سیب زمینی پوست بکنم برا ناهار که پسر خاله ی مهربونمون تیریپ معرفتو محبت برداشت گفت بده من درست کنم منم از خدا خواسته گفتم باشه
بعدم بی چاره وایساد همه رو سرخ کرد..... ناهار درست کرد آخی نازی مثل دادشمه تا مامان اومد ناهار خوردیمو بعدش مامانم شروع کرد به حرف زدن با عرفان که پسر خوب داری درس میخونی برو سر کار چند وقت دیگه زنت بدیمو از این حرفا این پرروهم ذوق کرده بود منم به مامانم میگفتم این بچه است زن چیه؟
آخه این پسر خاله ی مادچار بحران عاشقی از نوع بدی شده ولی چون اول راهه یکم بی جنبه بازی در میاره درکش میکنم مامان منم که میدونست موضوع چیه هی سر به سرش میذاشت خلاصه تا شب کلی خندیدیم بعدم عشقش شب بهش اس ام اس داد و قرار شد فردا بیرون برن...... خوش به حالشون آقا تشریف بردن تیشرتشونو شستنو خودشونو برای فردا آماده کردن صبح زود بیدار شدم دیدم مامان بابا رفتن سر کار رفتم رو طنابو نگاه کردم دیدم به به لباسش هنوز خیسه حس خواهریم گل کرد تی شرتو برداشتمو شروع به اتو زدن کردم یکم بهتر شد ولی از اونجایی که نوک مدادی رنگ بود دورنگ شده بود به هر حال لباسو پوشیدو گفت هوا گرمه تا برسم اونجا خشک میشه صبحونشو خوردو یک من ژل به موهاش زدو رفت ....... منم زنگ زدم به آرش ولی گوشیو برنداشت حوصلم سر رفته بود رفتم تو نت یکم چرخیدم اومدم بیرون که تلفن زنگ خورد دیدم ۰۹۱۳.... گوشیو برداشتم هر چی گفتم الو صدا نمیومد زنگ زدم دیدم آرش گوشیو برداشت واییییییییییییییی خط قبلیه خودش بود شمارشو اصلا یادم رفته بود گفت دوباره وصلش کردم خلاصه یکم حرف زدیم دیدم صدای جوجه و مرغو خروس میاد گفتم آرش کجایی؟ گفت شمال دیروز که گفتم عصری میرم شمال .... وای اصلا حواسم نبود کلی باهم حرف زدیم دلم واسش یه ذره شده بود
بعدشم ترسیدم کسی بیاد خداحافظی کردیم![]()
![]()
![]()
تازشم بعدش که اومدم تو خونه یه اس ام اس داد که یه لحظه رفتم تو آسمونا![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونم چرا هر وقت بیشتر درس میخونم بدتر گند میزنم اینم از عجایب خلقت منه خدا به دادم برسه با نامه ای که قراره از دانشگاه بیاد در خونمون![]()
![]()
![]()
و این موضوع باعث شد تا امتحان زیست سلولی مولکولیه 4 واحدیو عالی امتحان بدم
اگه بدونین چقدر سخته![]()
ولی خب به خیر گذشت اما تا چند روز گیر داده بود که میخواستی به کی بدی منم از اونجایی که اون فردو میشناسه گفتم نمیتونم بگم خلاصه فعلا بی خیال شده ولی میدونم هنوزم میخواد بدونه که به کی میخواستم بفرستم (فکر بد نکنین طرف مقابلم دختره و چون نمیخواستم جلوی آرش بد بشه بهش نگفتم کیه) ![]()
![]()
![]()
جلسه ی آخر جزوه رو کامل نوشته بودم ولی دست نخورده موند ........ با مریمو پانی توی یه کلاس افتاده بودیم مراقب اول تقلبای مریمو گرفت بعد ده دقیقه از پانی گرفت نیم ساعت بعدش دوباره از پانی تقلب گرفت...... آخر جلسه گفت خدا بهتون برکت بده به جای اینکه اینارو بنویسین درس میخوندین بعدم گفت صد در صد هم خونه این که تقلباتون یه جوره آبروشون رفت منم هر هر بهشون خندیدم
از در کلاس که اومدیم بیرون تقلبارو از جیبم در آوردم ریختم از لجم توی
حیاط که یه پسره گفت ماشاالله به این فعالیت و پشتکارت چند تا کتابو نوشتی؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
پی نوشت:مشروط نشدمممممممممممممممممم![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



