تبليغاتX
Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers خیلی بده یک نفرو با تمام وجود دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی خاطرات آرش و هلیا


خاطرات آرش و هلیا

اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!



 حضرت زهرا (س) فرمود: خدايا مرا فارغ كن كه تمام توجه ام به آن باشد كه براي آن خلق شده ام.       

                   

                          ایام فاطمیه را به همه تسلیت میگم     

          

     يا علي رفتم بقيع اما چه سود
              هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود
                    يا علي قبر پرستويت كجاست
                          آن گل صدبرگ خوشبويت كجاست
                                    هر چه ياشد من نمك پرورده ام
                                            دل به عشق فاطمه خوش كرده ام


 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:28 توسط هليا| |

اون اولا كه باهم دوست شديم يه بار دعوامون شد نميدونم يادت هست يا نه بعدش كه دوباره همه چيز درست شد ازم پرسيدي هليا دوسم داري؟ يادته بهت چي گفتم؟ گفتم آره خيلي بيشتر ازاوني كه فكرشو بكني بعدش منم گفتم تو چي منو دوست داري؟ يادته بهم چي گفتي؟گفتي اوني رو كه دوستش داري بهش نگو دوسش داري اگه بگي برا هميشه ميره ... و سوال من بي جواب موند گفتم شايد دوستم داريو اينجوري گفتي كه بفهمم با اين خيال كه دوسم داري يك سال زندگي كردم هر روزو هر شبم شده بود يه اسم تمام كتابام جزوه هام پر شده بود از اسمت تمام صندليهايي كه توي دانشگاه روشون ميشستم پر اسمت شده بود توي خيالم باهات زندگي ميكردم  تا اون شب كه بهم گفتي ميخواي يه كاري كني ولي الان وضعيت ماليت مناسب نيست  گفتم ميخواي بري نمايشگاه كتاب؟ گفتي نه گفتم ميخواي بري شارژر گوشيتو عوض كني؟ خنديدي گفتي آخه شارژر مگه چنده كه وضعيت ماليه خوب بخواد منم گفتم نميدونم ديگه بعدش به شوخي بهت گفتم ميخواي زن بگيري؟ گفتي آره گفتم مبارك باشه گفتي ميشناسيش توي كلاستونه گفتم الهام؟ گفتي نه يكم فكر كن  گفتم نميدونم گفتي اسمش هلياست خندم گرفت گفتم حالت خوبه؟ گفتي آره  ميخوام فكراتو بكني بعد جوابم بدي نميخوام به درساتم لطمه بخوره گفتم شوخي نكن گفتي شوخي نيست جدي دارم ميگم فكر ميكني؟گفتم به چي؟ گفتي همين حرفايي كه الان زدم گفتم باشه و خداحافظي كرديم نميدونم چرا ترسيده بودم همش حرفاتو عين يه نوار توي ذهنم مرور ميكردم ولي بي نتيجه بود فرداش زنگ زدي آروم بهم گفتي فكراتو كردي گفتم درباره ي چي؟عصباني شدي گفتي درباره ي حرفاي ديشبم گفتم آهان نه كجايي؟ گفتي خونه ي امين اينا رفته ناهار درست كنه .. و خدافظي كرديم هر چي بيشتر فكر ميكردم بدتر ميشدم دلم ميخواست بايكي حرف بزنم از يكي بخوام كمكم كنه ولي نميشد بايد خودم حلش ميكردم بي فايده بود هر چي بيشتر فكر ميكردم بيشتر ميترسيدم عصري زنگ زدم به گوشيت ديدم گوشيت خاموشه فهميدم شارژ گوشيت تموم شده يكم درس خوندمو با مريم رفتم بيرون يكم گشتيم كه يه دفعه مريم نگام كرد گفت تو از ديروز تا حالا يه چيزيت شده گفتم نه گفت خر خودتي بعد دوسال نشناسمت مريم نيستم گفتم نه بابا چيزيم نيست يه نگاه معنا داري بهم كردكه يعني كه يعني... خلاصه اومديم خونه و شام خورديم خوابيديم البته ساعت 2:30 يه ربع به سه بود كه خوابمون بردصبح بيدار شديم كه بريم كلاس بهت زنگ زدم ديدم هنوز گوشيت خاموشه  ساعت 12 بود اومديم خونه بهت تك زنگ زدم ديدم گوشيتو روشن كردي جواب تك زنگمو دادي خيالم راحت شد از اونجايي كه دچار كمبود خواب شده بودم ناهار نخورده خوابيدم تا ساعت 4 كه بازنگ موبايل بيدار شدم ديدم تويي يكم كه حرف زديم گفتي فكراتو كردي؟ گفتم نه هنوز گفتي باشه ......... داشتم ديوونه ميشدم نميدونستم چي بگم به خدا اغراق نمي كنم واقعا عقلم كار نميكرد ديگه نميدونستم چيكار كنم به خودم گفتم تو كه دوسش داري پس چرا الكي با خودت كلنجار ميري  بهش بگو ديگه تصميممو گرفتم گفتم فردا ميگم فرداش بعد از ظهر بهت زنگ زدم داشتيم حرف ميزديم كه بهم گفتي فكراتو كردي؟ گفتم آره ولي ميخوام بدونم جدي گفتي گفتي آره جدي جدي گفتم گفتي حالا جوابت چيه گفتم يعني چي يه دفعه بي مقدمه گفتي زنم ميشي؟ جا خوردم هم خندم گرفته بود و هم خجالت ميكشيدم بالاخره گفتم آره يه دفعه گفتي من كه ميدونستم دوست داري زنم بشي گفتم خيلي بدجنسي خنديدي گفتم يه سوال بپرسم؟ گفتي بگو گفتم براي چي اين حرفو زدي گفتي دليلش براي خودمه گفتم خوب نميشه بگي؟ گفتي پررو ميشي ولي ميگم براي اينكه ميدونم واقعا دوسم داري دختر خوبي هستي بهم دروغ نميگي كه دوسم داري....... حالا تو چرا جواب آره دادي؟ دليلت چيه؟ گفتم خوب من دوست دارم گفتم به بعدنش فكر كردي گفتي نه الان نه فعلا گفتم پس دربارش فعلا حرف نميزنيم بهتره گفتي باشه بعدش گفتي خرج گوشيت زياد ميشه بريم گفتم باشه...

الان که دارم اینارو مینویسم نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده داره بارون میاد انگار دل آسمونم مثل دل من تنگ شده میخواد بباره نمیدونم چیکار کنم فقط از خدا میخوام کمکم کنه بهم صبرو تحمل بده

                                               دوست دارم کوچولوی دوست داشتنی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:27 توسط هليا| |

آخ که دلم چقدر برای شیطونیهای توی مدرسه تنگ شده واسه اون نمره بداش واسه جریمه هاش  

واسه ی الکی مریض شدناش واسه تقلب کردناش دلم واسه ی امتحان دادن صبح زود بیدار شدن

 خندیدنای یواشکیه سر کلاس جیغ زدنای تو زنگ تفریح وایسادن توی صف صبحگاهی حرف زدنای سر

صف واسه روز شماریه روزای تعطیل تقویم واسه نماز خوندن توی نماز خونه مدرسه واسه اردوهای دسته

 جمعی واسه ی همه ی اینا دلم تنگ شده کاشکی هنوز بچه بودم........................

 

                                   *********روز معلم مبارک*********

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38 توسط هليا| |

                               

نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سو

 

پریشان حالمو بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست نمیدانی چه غمگین رهسپارم لحظه های بی

 

قرارم من به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه میجویم پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل

 

دلم تنگ است

 

تنهایی به لب می آوردجانم بیا تا با توگویم از هیاهوی غریب دل که بی پرواتلنگر میزند به من ومیگوید به من

 

نزدیک نزدیکی

 

به دنبال تو میگردم به سویت پیش می آیم چه شیرین است پاز احساس خوشبختی نابم پر از امید سبز خوب

 

دیدارم و میخواهم که نامت را به لوح سینه بنگارم و نجوایی کنم در دل و گویم

 

تا ابد من دوستت دارم.........

         
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:0 توسط هليا| |

آرش میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟

هفته ی پیش که اومدی دانشگاه برای گزارش کارورزیت وقتی دیدمت اگه بدونی چه حالی شدم انگار تمام خوشیهای دنیا رو خدا توی اون ۲ دقیقه که توی سالن دیدمت یک دفعه بهم داد داشتم دیوونه میشدم  یادت هست برای چی اومدی توی سالن؟؟؟؟؟

با برناک توی آزمایشگاه سیستماتیک بودیم که استاد بهمون گفت در آزمایشگاهو قفل کنیم تا کسی نفهمه بدون استاد تویآزمایشگاهیم استاد رفت منم درو قفل کردم  بعد یک ساعت برناک گفت بریم بیرون آب بخوریم ..... اما هر کاری کردیم قفل باز نشد زنگ زدم به مریم که بیاد درو باز کنه ولی گفت دانشگاه بالاست  مجبور شدم رفتم بالای میز که ببینم کسی توی سالن هست یا نه هیچکی نبود منم مجبور شدم بهت اس ام اس دادم که من تو ازمایشگاه گیر کردم بیا من کلیدو بدم درو از بیرون باز کنی نمیدونم چه جوری شد که کلید یه دفعه درو باز کرد تا اس ام اس دادم که نیا رسیدی دستگیررو تکون دادی رفتی با امین ته سالن اومدم بیرون گفتم باز شد...................

                                    

                                                  دوست دارم کوچولو

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:40 توسط هليا| |


Design By : Night Skin

کلیه حقوق مادی و معنوی وبلاگ فوق مربوط به اینجانب و هرگونه کپی برداری از مطالب ممنوع میباشد