تبليغاتX
Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers خیلی بده یک نفرو با تمام وجود دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی خاطرات آرش و هلیا


خاطرات آرش و هلیا

اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!



   زندگی تکراریست 

 خنده ها تکراری گریه ها تکراریست

 من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت

دیگران می خندندو دلم می داندکه چقدرتکراریست

 همه جا غرق سکوت 

 کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است

 پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی

 دل من می ترسد

 ترس هم تکراریست ....


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 23:43 توسط هليا| |

 حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تُرا در يافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان؛
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين سرود ها را
و تُرا که مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد
زيرا که من
ريشه هاي تُرا دريافته ام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست
 


                     

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 23:12 توسط هليا| |

 

داره بارون میاد دلم بدجوری هواتو کرده انگار دل آسمونم مثل من گرفته دلم بدجوری برات تنگ شده

کاشکی بهم زنگ میزدی یه کم حالو هوام عوض میشد دلم داره برای شنیدن صدات پرپر میزنه

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 19:32 توسط هليا| |

                                                      

کاش می توانستم فراموش کنم انتظار کشیدنت را کاش می توانستم ترک کنم بی دریغ دوست داشتنت

 را .....................

در شب کوچک من ، افسوس باد با برگ درختان ميعادي دارد در شب کوچک من دلهرهء ويرانيست گوش کن وزش ظلمت را مي شنوي ؟ من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم من به نوميدي خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را مي شنوي ؟ در شب اکنون چيزي مي گذرد ماه سرخست و مشوش و بر اين بام که هر لحظه در او بيم فرو ريختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهء باريدن را گوئي منتظرند لحظه اي و پس از آن، هيچ. پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد و زمين دارد باز مي ماند از چرخش پشت اين پنجره يک نامعلوم نگران من ...........

دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد . آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد . دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري . خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است . امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود . خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است . يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 14:25 توسط هليا| |


Design By : Night Skin

کلیه حقوق مادی و معنوی وبلاگ فوق مربوط به اینجانب و هرگونه کپی برداری از مطالب ممنوع میباشد