تبليغاتX
Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers خیلی بده یک نفرو با تمام وجود دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی خاطرات آرش و هلیا


خاطرات آرش و هلیا

اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!



حذف اضافه بود منو مريم هم تربيت بدنيمونو حذف كرديم و من تنظيم خانواده

 

 گرفتم چون دو واحد بود مريم هم مثل من همين كارو كرد  رفتم فيش بانكو بگيرم

 

كه يه دفعه اول چشمم افتاد به امين و بعد آرش ولي سريع برگشتم كه يعني نديدمتو

 

 اومد اينور حياط كه مريم بهم گفت آرش داشت از پله ها ميرفت بالا يه جوري

 

 نگات كرد منم گفتم يعني چي؟ و گذشت تا اينكه دوباره ديدمش ولي اون منو نديد

 

خيلي بامزه شده بود سوئشرت مشكي با شلوار لي سرمه اي عصري كه رفتم خونه

 

زد به سرم بهش زنگ زدم گوشيو برداشت سلام كرديم نفسم بند اومده بود باهم

 

حرف زديم و قرار شد كارت تلفن بخريم و با كارت حرف بزنيم كه قبضامون زياد

 

 نياد فرداش با گوشي زنگ زدم ريجكتم كرد بعد اس ام اس داد كه انگار يادت رفت

 

 چه قراري گذاشتيما؟ منم چيزي نگفتم منم عصري رفتم و از بيرون بهش زنگ

 

زدم و حرف زديم اما سخت بود آخه توي مخابرات كه نميشه راحت حرف زد آروم

 

 حرف ميزدم كه كسي متوجه نشه چي ميگم از اون طرف آرش ميگفت هيچي

 

 نميشنوم يكم بلند حرف بزن به هر بدبختي بود حرف زديم و اومدم خونه(مردم

 

فضول)

 

يه شب مريمو فاطمه گفتن چرا ازش نميپرسي كه براي چي دوباره بهت زنگ زد؟

 

 اصلا هدفش از اين دوستي چيه؟ منم ديدم بد حرفي نميزنن زنگ زدم به آرش

 

گوشيو برداشت بهش گفتم يه سوال ازت دارم گفت بگو گفتم براي چي با من حرف

 

ميزني ميخوام راستشو بگي اونم خيلي راحت گفت براي اينكه از تنهايي درت بيارم

 

ديوونه شده بودم گفتم همين؟ گفت آره گفتم ممنون به اندازه ي كافي از تنهايي در

 

 اومدم و خدافظي كردم  داشتم ديوونه ميشدم هرچي اس ام اس تا اونروز بهم داده

 

بود رو براش فرستادم همين جور اشكام بي اختيار ميومد داشتم از سرما يخ ميزدم

 

اما براي اينكه بچه ها نفهمن همونجا توي حياط نشستم  تا دو ساعت توي توهم

 

همون يك كلمه بودم تا اينكه رفتم بالا  بچه ها هم از قيافم فهميدن چي شده ولي نگفتم

 

كه بهم چيگفته  تا سه چهار روز همونجوري مونده بودم تا رفتم تهران يكم بهتر شده

 

 بودم اما هنوزم دوسش داشتم جمعه برگشتم شمال توي اتوبوس بهش اس ام اس دادم

 

 ولي نميرفت آنتن گوشيم هم رفته بود رسيدم بلافاصله رفتم مخابرات بهش زنگ

 

زدم ولي گوشيه اونم آنتن نميداد هر چيم اس ام اس ميدادم نميرفت عصري با بچه ها

 

 رفتيم امامزاده و كلي گريه كرديم و برگشتيم دلم بدجوري براش تنگ شده بود

 

طاقت نياوردم بهش دوباره اس ام اس دادم كه رسيد بالاخره و جواب داد بهش گفتم

 

 بيا مثل قبلا باشيم گفت نه نميشه منم گفتم من دوست دارم خجالتم نميكشم كه اينو

 

 بهت بگم ولي اون گفت نه گفتم ديگه از اين حرفا نميزنم گفت بتشه ولي من ديگه

 

 نه ميگم دوست دارم نه ميگم كه دوست ندارم قبول؟ منم گفتم من از تو نخواستم

 

همچين حرفي بزني من حرف دلمو زدم و آشتي كرديم ساعت پنج رفتم بهش زنگ

 

 زدم و قرار شد يه دوستيه ساده باشه مثل بقيه  بهم گفت مطمئني ميتوني؟گفتم آره

 

 گفت يعني اگه من از يكي توي دانشگاه خوشم بياد ميري به خاطر من بهش بگي؟

 

 كم آوردم گفتم اينو نه ولي هر وقت خوشت اومد آزادي من حرفي نميزنم و دوباره

 

آشتي كرديم  ديگه سعي ميكردم اخلاقمو عوض كنمو دست از بچه بازيام بردارم و

 

 به حرف كسي گوش نكنم  خيلي از قبل بهتر شده بوديم راحت تر حرف ميزديم ولي

 

 كمتر آخه نميخواستم دعوامون بشه از طرفي بيشتر ايني كه دائما دعوامون ميشد

 

تقصير من بود زيادي گير ميدادم بهش مثلا با اينكه ميدونستم گوشيش خراب شده و

 

 خود به خود خاموش ميشه بهش الكي گير ميدادم يا يادم ميرفت كه تا ساعت شش

 

 كلاس داره زنگ ميزدم جوابمو نمداد يا ريجكت ميكرد منم اس ام اس ميدادم كه

 

باشه ديگه زنگ نميزنم اونم عصباني ميشدو ميگفت باز گير دادي سر كلاسم.

 

يه روزسه شنبه بود و ما اونروز جانور شناسي داشتيم يكي از بچه ها عكس

 

نامزديشونو آورده بود داشتيم ميديديم كه يكي ديگه ازش پرسيد اسمه نامزدت چيه

 

 اونم گفت آرش  منم يه آهي كشيدم دوستم گفت بابا جلوي اين اسمه آرشو نيارين

 

 دختره هم گفت چرا؟ كه خودم گفتم دوست پسر منم اسمش آرشه  خنديد گفت آخي

 

تو مگه دوست پسر داري؟ بهت نمياد كجاست تهرانه؟ گفتم نه بابا همينجا تو

 

 دانشگاست گفت پس نشونم بده منم گفتم باشه اومديم بريم سر كلاس كه يه دفعه 

 

آرش با دوستاش اومدتن توي سالن منم سريع نشونش دادم آرشم تندي اس ام اس داد

 

كه منو به كي نشون دادي؟( پشت سرشم انگار چشم داره )منم گفتم تورو نشون ندادم

 

 يكي ديگه رو نشون ميدادم رفتيم سر كلاس  و شروع كرديم به شيطوني كردن و

 

 مزه پروني  استادم باهامون بعضي وقتا خودش همكاري ميكرد تنها كلاسي بود كه

 

 واقعا دوست داشتم هم درسو هم استادو ولی افتادم وقتي برگشتيم خونه فاطمه بهم

 

 گفت ميخوام يه سوال ازت بپرسم گفتم بگو گفت اوني كه شبا بعضي وقتا باهاش

 

حرف ميزني آرشه يا كسه ديگه ايه؟ گفتم نه آرشه چه طور مگه؟ گفت ميتوني

 

دهنتو ببندي اگه يه چيزي بهت بگم؟ گفتم آره بگو گفت بهشاد به مليكا گفته كه آرش

 

ميخواد باهات دوست بشه مليكا هم گفته مگه آرش با هليا نيست بهشادم گفته كه هليا

 

 خودش به آرش گير داده راحتتر بگم آرش گفته هليا وبالشه باز دوباره داشتم ديوونه

 

 ميشدم لباسامو هنوز در نياورده بودم موبايلو برداشتمو زنگ زدم به آرش تا گوشيو

 

 برداشت فهميدم خواب بوده نه گذاشتم نه برداشتم گفتم آقا آرش من وبال توام آره؟

 

 اونم جا خورد گفت باز چي شده؟ منم بهش گفتم تو كه ميخواستي با يكي دوست

 

بشي چرا اينارو پشت من گفتي؟ گفت آخه با كي ميخواستم دوست بشم ؟ گفتم مهم

 

 نيست با كي بوده كه خودش يه دفعه گفت مليكا بوده آره؟ منم گفتم فرض كن آره

 

 گفت كي همچين حرفي زده منم طاقت نياوردم گفتم بهش خيلي عصباني شده بود

 

 گفت اين قضيه اصلا ربطي به الان نداره من ميخواستم با مليكا دوست بشم اما نه

 

 الان پارسال فروردين اين حرفو زدم قبل از اينكه اصلا تورو ديده باشم كه بهشاد

 

 گفت مليكا با فاميلشون دوسته و تموم شد حالا تازه اومده اينو گفته؟ گفت من به

 

بهشاد ميرم ميگم گفتم نه ولش كن من حوصلشو ندارم چون اگه يك كلمه بگه هرچي

 

 از دهنم در بياد بهش ميگم  و ازش قول گرفتم كه بهش نگه بعدشم بهش گفتم همه

 

 چيز همين جا تموم اين دوستي فايده نداره گفت يعني چي  فهميد گريم گرفته گفتم تا

 

 يه چيز ديگه بهم نچسبونده تموم بشه بهتره كه گفت نه ما با هم حرف ميزنيم ولي

 

از اين به بعد هركي ازت پرسيد بگو ديگه حرف نميزنيم منم همينو ميگم بعدشم گفت

 

 داري گريه ميكني؟ گفتم نه كفت دروغ نگو صدات معلومه ديگه دلم نميخواد گريتو

 

 ببينما گفتم نميبيني كه خنديد گفت  باشه ميفهمم و خدافظي كرديم بعدش اس ام اس

 

 داد كه:

Dige az chsham oftadi mifahmi midoni koja oftadisaf oftadi to ghalbam

3

3

3

3

3

3fareshi douset daram

 

شب راحت خوابيدم ساعت يه ربع به شش صبح بود كه ديدم گوشيم تك زنگ خورد

 

 و بعدشم اس ام اس اومد كه اولين تك ماه جديدو من زدم

 

نميدونين چه لذتي داره آدم صبحا با صداي زنگ كسي كه دوسش داره از خواب

 

بيدار بشه

بلند شدم رفتم دستو صورتمو شستمو اومدم دراز كشيدم  ساعت هفت بود كه مريمو

فاطمه رو بيدار كردم كه آماده شن بريم دانشگاه كه طبق معمول گفتن ولش كن مهم

 نيست (البته درس تخصصي بود منتها استادش واقعا ماه بود با اينكه يه جلسه در

 طول ترم رفتيم سر كلاسش ولي منو مريم بيست شديم و فاطمه نوزده اميدوارم هر

 جايي كه هست شاد و موفق باشه(استاد) 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:6 توسط هليا| |

رفتم خونه ي خالم به پسر خالم شماره رو دادمو گفتم زنگ بزنه خونه ي آرش اينا

 

اونم زنگ زد مامانش گوشيو برداشت  گفت آرش نيست  يه ضدحاله اساسي خوردم

 

عصري با خالم رفتيم بيرون خريد كرديم  تا اومدم به عرفان(پسر خالم) گفتم زود

 

 باش يه زنگ بزن به آرش اونم زنگ زد واي باباش گوشيو برداشت عرفانم گفت

 

ببخشيد آرش هست كه باباش گفت آره و آرش گوشيو گرفت تا گفت الو گفتم سلام يه

 

 لحظه ساكت شد گفت تويي هليا منم گفتم نه عمه ي هليام كه خنديد گفت صدات

 

عوض شده پس ديروزم تو بودي؟ گفتم اره منتها پسر خالم حرف زد گفت خب

 

خودت حرف ميزدي من مامانم اينا ميدونن جا خوردم هيچي نگفتم گفت چه خبرا

 

 چيكار ميكني؟ گفتم هيچي ميرم استخر..... گفت اينم شد كلاس؟ گفتم مگه چيه ؟

 

 گفت برو كلاس آشپزي خياطي و....

 

خندم گرفته بود قرار شد هروقت تونست زنگ بزنه خونه ي خالم يا به موبايل

 

خداحافظي كرديم اون يك هفته خونه ي خالم تقريبا يه روز در ميون حرف ميزديم

 

باهم تا اينكه يه روز قرار شد تو اينترنت حرف بزنيم آن شديم جفتمون و شروع

 

كرديم به تايپ كردن كه يه دفعه زد به سرم كه سر به سرش بزارم با چهارتا

 

 پروفايل همزمان بهش پي ام دادم كه گيج شد دلم نيومد بهش گفتم منم گفت تو چندتا

 

 آيدي داري منم بهش گفتم چيكار كردم كه يه دفعه دي سي شد فهميدم كارتش تموم

 

 شده منم دي سي شدم  چند روز بعدش اومدم خونه  همين جور واسه ي خودم

 

كلاس ميرفتم شبام ميرفتم تو اينترنتو واسش يا آف ميذاشتم يا وبمو مينوشتم يا تو

 

 سايتاميچرخيدم يا برنامه دانلود ميكردم چند دفعه عرفان زنگ زده بود به آرش اما

 

هر دفعه نبود كم كم احساس كردم كه ديگه نميخواد باهام حرف بزنه منم با اينكه

 

 برام سخت بود به خودم قول دادم كه زنگ نزنم ديگه و مزاحمش نشم نميخواستم

 

 خودمو بهش تحميل كنم

 

 توي همين گيرو دار بودم كه گوشيه منم به علت عدم پرداخته به موقع صورت

 

حساب گوشيم قطع شد. روزا ميگذشتن و منم كم كم ديگه همه چيزو داشتم به دست

 

 خاطره ها ميسپردم  تابستونم داشت تموم ميشد نوزده شهريور بود كه رفتم برا ثبت

 

 نام نمرات درخشانمو گرفتم واي(مورفولوژي 9)(شيمي آلي9) گند زده بودم به هر

 

 بدبختي كه بود 17 واحد گرفتمو ثبت نام تموم شد ومنتظر مامان اينا شديم تا بيان

 

و بريم محمود آباد بالاخره ساعت نه شب مامان اينا رسيدن سر كمربنديه آمل و همه

 

 با هم رفتيم محمود آباد تا جا گرفتيمو شام خورديم ساعت 12 شده بود انقدر خسته

 

 بوديم كه تا رفتيم خونه خوابيديم فرداش رفتيم بيرون براي گردش مامانم زودتر از

 

 همه از خونه رفت بيرون كه يه دفعه من ديدم مامانم داره جيغ ميزنه زود پريدم تو

 

 كوچه ديدم سگ همسايه داره از مامانم ميره بالا(يه سگ كوچولوي قهوه اي شبيه

 

پا كوتاه سگ حنا) منم كه اصولااز اين چيزا نميترسم رفتم كشوندمش سمت خودم تا

 

مامانمو ول كنه ولي ول كن نبود تا بالاخره مجبور شدم دمشو كشيدم كه دويد دنبالم

 

و حالا ول كن من نبود خلاصه به هر بدبختي بود از دستش خلاص شدم و سوار

 

 ماشين شديمو رفتيم بيرون بازار دريا رستوران......... و برگشتيم  2 روز بعدش

 

 برگشتيم تهران روزا ميگذشتن ديگه حوصله نداشتم  دلم ميخواست زودتر برگردم

 

پيش بچه ها.........

 

بالاخره روز موعود رسيدو با فاطمه رفتيم ترمينالو سوار اتوبوس شديم ساعت 6

رسيديم تا رسيديم رفتيم دم خونه اي كه اجاره كرده بوديم ولي از شانس بد ما

صاحبخونه نبود ماهم داشتيم از گرسنگي ميمرديم آخه جفتمون روزه بوديم ناچار

 رفتيم توي شهر ولي همه مغازه ها بسته بودن به هر بدبختي يه بسته نون خريديمو

 برگشتيم خونه زنگ زديم به سحر اما گوشيش آنتن نميداد مجبوري رفتيمو در

 مستاجر طبقه ي پايينو زديم و اونام تعارف كردنو ما رفتيم خونشون آخه داشتيم از

 سرما يخ ميزديم بدجوري بارون ميومد افطار كرديمو بعد يك ساعت صاحبخونه

 اومد و ما رفتيم بالا عذا گرفته بوديم كه الان بايد تازه بريم وسائلمونو بچينيم كه تا

رفتيم ديديم بنده هاي خدا همه ي وسائلو برامون چيدن داشتيم بال در مياورديم

راستش شماليا خيلي مهربونن  خلاصه تشكر كرديمو گرفتيم خوابيديم صبح مريم با

مامانش اينا اومد و بقيه ي وسائلو چيديم و زندگي 3 نفرمون شروع شد انقدر حرف

 داشتيم براي هم كه تا ساعت سه نصف شب حرف ميزديم فاطمه با مهرداد بهم زده

 بود مريم فقط مونده بود و پيمان كه سر به سرش ميذاشتيمو ميگفتيم چون ما تنهاييم

تو هم بايد بهم بزني و جيغشو در مياورديم شب سوم بود كه گوشيه من تك زنگ

 خورد تا اومدم بردارمو قطع شده بود ديدم به به شماره ي خونه ي آرش ايناست

 انگار اونم زنگ ميزده ببينه گوشيم وصل شده يا نه منم جواب تكو دادمو خوابيديم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:52 توسط هليا| |

خلاصه همه چي به خوبي تموم شد چند روز بعدش قرار شد باهم بريم بيرون براي

 

 اولين بارورفتيم (از اون جايي كه اينجانب خجالتيم تا ديدمش عين بچه ها

 

ساكت شدم) و رفتيم كافي شاپ  تا اومدم بشينم پيش مريم گفت مااينور ميشينيم

 

 شماهم اونور بشينيد(مريم فاطمه امين مجتبي) منو اونم اون ور شروع كرد به

 

 حرف زدن منم عينه بچه ها فقط نگاش كردم نميتونستم حرف بزنم نميدونم چم شده

 

بودگفت هيچي نميخوري گفتم نه گفت ميخواي عوض كنيم گفتم نه ممنون گفت دهني

 

 شده ميگي نه؟ گفتم نه  بعد يه چاقوي پلاستيكي نشونه من داد گفت اينو ببين كه يه

 

دفعه امين گفت اينو از كجا آوردي بعد خنديد گفت مال پيتزاي ديروزه با تعجب

 

 نگاش كردم گفت قراره هر جا هر چي ميخوريم يه چيزيشو يادگاري نگه داريم

 

 خندم گرفت قاشقشو برداشت داد بهم گفت اينم مال امروز تو نگهش دارازش گرفتم

 

 گذاشتم تو كيفم

 

(قابل توجه الان كه دارم اينارو مينويسم قاشقه پيشمه اسمشو گذاشتم قاشق عشق)

 

اون روزم تموم شدو اومديم خونه كه تا رسيدم خوابگاه حالم بهم خورد بدجوري حالم

 

 بد بود گرما زده شده بودم هرچي گفتن پاشو بريم بيمارستان گفتم نه كه بهشاد

 

 عصباني شد زنگ زد به آرش گفت اين حالش بده بهش بگو پاشه بره دكتر نه اينكه

 

 بخوام خودمو لوس كنما نه آخه دكتراي اونجا اندازه ي يه مورچه تخصص ندارن

 

 خلاصه آرش زنگ زدو گفت يا همين الان ميري دكتر يا ديگه باهات حرف نميزنم

 

 گفتم باشه ميرم تا قطع كرد خوابيدم كه بهشاد دوباره زنگ زد گفت آرش اين

 

دوباره خوابيد آرشم عصباني شد بهش گفت به هليا بگو اگه همين الان نره دكتر

 

 ديگه جوابشو نميدم منه بدبختم مجبور شدمو رفتم يه سرم با يه آمپول نوش جان

 

كردمو اومدم تا رسيدم ساعت نه ونيم شده بود كه اس ام اس داد بهتري عزيزم؟ گفتم

 

 نه دارم ميميرم داري از دستم راحت ميشي گفت داروهاتو بخور اگه داري

 

استراحت كن صبح بهت زنگ ميزنم نفهميدم كي صبح شد چشمامو باز كردم ديدم

 

 فقط سحر تو اتاقه بچه ها رفته بودن كلاس يه چيزي خوردمو خوابيدم كه گوشيم

 

 زنگ خورد آرش بود گفت بهتري گفتم آره گفت موقعي كه بهت ميگم يه چيزي

 

بخور هي لج كن تا اينجوري بشي........ بعد خدافظي كرديم عصري اس ام اس داد

 

 كه ميدوني فاصله ي بين انگشتاي دست براي چيه؟ براي اينكه يكي دستتو بگيره و

 

اون فاصله هارو پر كنه. كمكم امتاحانامونم داشت شروع ميشد بايد تمام فكرمو

 

 ميذاشتم واسه ي درس خوندن منم شروع كردم كمكم به درس خوندن  سر گياهايي

 

 هم كه جمع كرده بودم هنوز در گير بودم پنج تا كم آورده بودم ناچار شدم برم

 

هرباريوم و از اونجا بگيرم دانشگاه براي فرجه هاي امتحاني  ميخواست تعطيل بشه

 

 آرشم ميخواست بره اصفهان  بهشاد گفت تا نرفته ميخواي بريم بيرون گفتم باشه و

 

 رفتيم(بد باروني ميومد از اون باروناي سيل آساي شمال) آرش ساعت پنج بليط

 

 داشت منو الهام رفتيم دانشگاه كه تحقيقه ادبياتمونو تحويل بديم كه استاد گفت بعدا

 

 بيارين يه ماشينم نبود ناچار تا خوابگاه پياده اومديم عينه موشه آب كشيده شديم تا

 

 رسيديم  سريع لباسامونو عوض كرديمو راه افتاديم(من الهام مريم فاطمه مليكا

 

بهشاد) مونديم با چي بريم كه يه دفعه  يه پيكان سفيد جلوي پامون نگه داشت (بعدها

 

 عاشق فاطمه شد يه پير مرد شصت ساله) خلاصه ريختيم تو ماشينو رفتيم خدارو

 

شكر هنوز نرسيده بودن وقتي اومدن نشستيمو منم طبق معمول خفه شدم بهشاد

 

 عصباني شدو منو كشوند بيرون گفت چرا اينجوري ميكني؟گفتم دست خودم نيست

 

گفت برو بشين حرف بزن عين آدم تا نشستيموشير موزمونو بخوريم مسئول كافي

 

 شاپ اومد گفت منكرات داره مياد پاشين برين ما هم بلند شديم رفتيم يه جاي ديگه

 

 دو تا خيابون اونورتر نشسته بوديم حرف ميزديم كه ديديم يه مرده نشسته اون روبه

 

 رو و داره بربر نگامون ميكنه ماهم محل نذاشتيم بهشادو مجتبي مسابقه گذاشتن كه

 

 همو نگاه كنن ولي نخندن كه مجتبي باخت مرده بدجوري نگاه ميكرد آخر سر

 

 ترسيديم بلند شديم اومديم بيرونو خدافظي كرديموو جدا شديم آرش اينام رفتن از

 

مسئول كافي شاپ درباره ي مرده پرسيدن گفت اين عادتشه هر روز مياد اينجا و

 

 همه رو نگاه ميكنه خيالمون راحت شد  آرشم ساعت پنج رفت

 

منم فرداش اومدم تهران اولين امتاحانم انديشه اسلامي1بود عينه خر ميخوندم فرجه

 

ها تموم شدو اومدم شمال اولين امتحانو دادم ظهرشم قرار شد برم هرباريوم بقيه ي

 

 گياهامو بگيرم قائمشهر بودم كه آرش زنگ زد گفت كجايي گفتم هرباريوم  بعدم

 

ميريم خونه گفت من نيم ساعت ديگه ميرسم تا اون موقع هستي گفتم آره هرباريوم

 

 بسته بود مجبور شديم رفتيم نشستيم توي بانك تا اومدن با گوشيه امين زنگ زد كه

 

 كجايي؟ منم گفتم  رفتيم سر جاي هميشگيمون تا اومدن  يكم نشستيم حرف زديمو

 

 برگشتيم يكي دوبار بعد اون روز همديگرو تو امتاحانا ديديم يه روز رفته بوديم

 

كتابخونه كه درس بخونيم كه ديدم آرش اومد تو كتابخونه با دوستاش و نشستن به

 

درس خوندن البته آرش راه ميرفتو درس ميخوند خلاصه ساعت امتحان شدو رفت

 

سر جلسه (ميكروبيولوژي) بعد يك ساعت اس ام اس دادم كه بياد تو كتابخونه اومد

 

 كه بياد شلوغ شد نشد بياد تو گفت بيا دم در كنار ماشينا منم با فاطمه رفتم دم ماشينا

 

 تا اومد بياد سمتمون يه دفعه يكي ازهمكلاسياش صداش كردومجبور شد بره اس ام

 

اس داد كه جلوي بچه ها نميشه منم خدافظي كردمواومديم چند روز بعدش دوباره

 

منو ديد ولي من نديدمش البته فاطمه گفت آرش تو كتابخونه است ولي نديدمش

 

 اومديم بريم كه اس ام اس داد آي خانوم كجاكجا ما به خدا تو كتابخونه ايم خندم

 

گرفته بود ولي خوب نميشدبرگرديم تابلو بودامتاحانام داشت كمكم تموم ميشد صبح

 

 ساعت شش صبح بهم اس ام اس داد كه تولد تولد تولدت مبارك هليا جونم انقدر

 

خوشحال شدم كه نگوآخه اولين نفري بود كه تولدمو تبريك گفت تاشب بيشتر از ده

 

 تا اس ام اس بهم  داد (ني ني خوبي؟آخي نازي هنوز يه روزتم نشده ني ني شيرتو

 

 خوردي كوچولو؟......) بهش گفتم حالم خوب نيست فكر كنم دارم سرما ميخورم

 

گفت تقصير خودته ديگه شيرتو نخوردي به جاش رفتي سرما خوردي اون روزم

 

تموم شد .

 

راستي يادم رفت بگم كه آرش خيلي شيطونه هر روز صبح ساعت شش كه بيدار

 ميشد به همه ي ما تك زنگ ميزد كه بيدارمون كنه  و داد بچه ها رو در مياورد

 بهشادو الهام هم گوشي هاشونو ميذاشتن رو سايلنت اما من گوشيم در هر شرايط

زنگش روشن بود(به جز سر كلاس) خلاصه آخرين امتحانمونم كه مورفولوژي بود

 دادمو(گند زدم) و اومدم تهران همش به خودم ميگفتم خاك بر سرت اينم كار بود

كردي تا سه ماه ديگه ميخواي چيكار كني؟ البته دلم خوش بود كه نهم مياد تهران

عروسيه فاميلشون خلاصه همينجور خودمو دلداري ميدادمو از هر فرصتي كه ميشد

 استفاده ميكردمو بهش زنگ ميزدم يا اون زنگ ميزد تا نهم كه شد دهم و خبري

ازآرش نشد زنگ زدم بهش ديدم هنوز اصفهانه گفت ماشين جا نداشت منم نتونستم

بيام حالم بدجور گرفته شد ولي خوب كاريش نميشد كرد بهر حال روزا باهم حرف

ميزديم تا اينكه به علت عدم پرداخت به موقع صورت حساب گوشيه آرش قطع شد

  منم كه روم نميشد زنگ بزنم خونشون  ديدم كاري نميشه كرد اكثر روزا ميرفتم

استخر كه حداقل يكم وقتم پر بشه  ديدم اينجوري نميشه...... 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:46 توسط هليا| |


Design By : Night Skin

کلیه حقوق مادی و معنوی وبلاگ فوق مربوط به اینجانب و هرگونه کپی برداری از مطالب ممنوع میباشد