خاطرات آرش و هلیا
اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!
توي سه روزي كه تهران بودم يك دفعه باهم حرف زديم جمعه برگشتم شمال با بچه ها رفتيم كنار رودخونه ي دم خوابگاه كه فاطمه گفت هليا ميخوام باهات حرف بزنم منم گفتم خوب بگو گفت آرشو براي چي ميخواي گفتم دوستي فاطمه گفت من با آرش حرف زدمو گفته كه من نميخوام هليا وابسته بشه بهتره كه همين الان همه چي تموم شه ......... اون لحظه خيلي جا خوردم بدجوري عصباني شدم دلم نميخواست اگر قرار بود همه چيز تموم بشه كسه ديگه اي به جز خودش بهم بگه خلاصه برگشتيم خوابگاهو منم به آرش اس ام اس دادم كه بابت اين چند روز ممنونم وخداحافظ اونم جواب داد كه به خدا شرمندم نميدونم چي بگم و همه چيز تموم شد خلاصه روزا ميرفتيم با مريم و فاطمه كلاسو ميومديم سرگرم كارامون بوديم مريم سرگرم پيمان دوست پسرش بود فاطمه هم با مهرداد كلنجار ميرفت(مهرداد توي دانشگاه خودمون بود و دوست پسر فاطمه اونم چه دوستيييييييي همش دعوا) يه روز بچه ها همه رفته بودن الكي دانشگاه منو بهشاد فقط تو اتاق بوديم كه بهشاد گفت پاشو بريم دانشگاه كلاس دارم منم گفتم حال ندارم گفت پاشو باهم ميريم كلاس بعدم با بچه ها ميايم خونه گفتم باشه اماده شديمو رفتيم دانشگاه با بهشاد رفتيم سر كلاس كه بهشاد گفت آرش اس ام اس داده كه اينو برا چي آوردي سر كلاس اين خون من تشنست منم به بهشاد خنديدمو گفتم من به اون چي كار دارم توي همين گيرو دار بوديم كه يه دفعه دكتر احمدي (استاد ميكروبيولوژي) يه دفعه نگاهش افتاد به منو گفت شما شاگرد مني تا حالا سر كلاس نيومدي؟ منم گفتم نه من رشتم فرق داره گفت چي ؟ گفتم بيولوژي دريا بعد يه نگاهي به بهشاد كردو گفت از اين به بعد اگر مهمان آوردين لطفا قبلش اجازه بگيريد.............. كلاس كه تموم شد بهشاد گفت بيا بريم سر شيمي يك ساعت بيشتر نيست منم بيكار بودم باهاش رفتم خوشبختانه استادشون منو ميشناختوگير نداد آخه استاد شيمي آلي خودمونم همينه بهشادم ديد بي كارم دو تا برگه داد بهمو گفت بيا برام گزارش كار ازمايشگاهو بنويس آخه شيميه اونارو من ترم اول داشتم شروع كردم به گزارش كار نوشتن تقريبا دو صفحه اي شد و دادمش به بهشاد كلاس تموم شدو اومديم بيرون رفتيم دم سلف پيش بچه ها كه يكي از همكلاسياي بهشاد صداش كرد اونم رفت پيششو بعدش برگشت پيش فاطمه و در گوش فاطمه يه چيزايي گفت كه فاطمه همش ميگفت نه بعد روبه خود من كردو گفت احسان گفته ميخوام با اين دوست بهشاد دوست بشم منم كه انگار برق گرفتهباشم گفتم غلط كرده مگه من بازيچم كه هي از اينور به اونور پاسم ميدن بهش گفتم اين مگه مليكا رو نميخواست؟ گفت گفته فقط تو بعدشم مگه قبل ازآارش نگفتي من از اين خوشم مياد داشتم ديوونه ميشدم گفتم من مسخره كردم آخه من از چيه اين خوشم مياد؟؟؟؟؟؟؟؟ همون آرش بسم بود ديگه بس كن خلاصه من از بچه ها خدافظي كردمو رفتم كه كتاب ادبياتو بخرم هر چي مغازه تو شهر بود گشتم ولي پيدا نكردمو برگشتم خوابگاه تا در اتاقو باز كردموپامو گذاشتم تو اتاق يه دفعه بچه ها شروع كردن به جيغ زدنو دست زدن هاج وواج نيگاشون كردم گفتم چه خبره؟ عروسيه؟ كه يه دفعه همشون زدن زير خنده و بهشاد گفت آرش اس ام اس داده بهش كه ميخوام در كمال پررويي برگرم با هليا منم گفتم دفعه ي قبل اون چه كاري بود كردي؟ آرشم گفته ايندفعه با دفعه هاي قبلي فرق داره پاي همه چيزشم وايستادم به بهشاد گفتم نه ديگه نميخوام اصلا اونم گفت خودت ميدوني من وظيفم بود كه بگم فكراتو بكن من دارم ميرم تهران تا الانم واسه تو موندم خدافظي كردو رفت منم ناهارمو خوردمو رفتم سر گلهايي كه بايد خشك ميكردم برا مورفولوژي گياهي تا ساعت ده شب با بچه ها داشتيم گل ميچسبونديم كه صداي اس ام اس گوشيم در اومد اس ام اسو باز كردم نوشته بود: اگه يه روز توپت افتاد تو حياط همسايه و توپتو پاره كرد ناراحت نشو چون يكيو داري كه حاضره دلشو بندازه زير پات تا باهاش بازي كني گفتم اين ديگه كيه سريع نوشتم شما؟ اونم گفت به همين زودي يادت رفت؟ منم دوباره نوشتم شما؟ گفت مگه تو هليا نيستي؟ نوشتم گيرم كه باشم امرتون؟ گفت چرا حالا ميزني قبول ما بد كريم ولي تو هم ديگه چوب كاريمون نكن يه دفعه رومو كردم به بچه ها و گفتم اين شماره براتون آشنا نيست؟ كه يه دفعه الهام سرشوبلند كردو گفت خره اين كه شماره ي آرشه ديگه جواب ندادم دوباره اس ام اس داد كه من منتظر ميمونم چه يك دقيقه چه يك سال نميدونم چرا يه جوري شدمو جوابشو دادم و آشتي كرديم تشكر كردو گفت حالا راحت ميخوابم آخه فردا نيم ترم زيست دارم ........... فرداش بعد از ظهر زنگ زدو حرف زديم باهم شبم اس ام اس داديم كه يه دفعه بهم گفت ميتونم باهات راحت باشم؟ گفتم آره گفت نظرت راجب سكس چيه؟ منم گفتم به درد من كه مجردم نميخوره بعدشم اگه برا اين چيزا جلو اومدي طرفتو اشتباه گرفتي شب بخير انگار فهميد كه ناراحت شدم زنگ زد قاطي كرده بودم هرچي زنگ ميزد ريجكتش ميكردم آخرش اس ام اس داد كه قطع نكن كارت دارم دوباره زنگ زد برداشتم كه گفت به خدا منظورمو بد برداشت كردي فقط يه سوال بود منم گفتم اگه سوال بود دليلي نداشت كه بخواي ادامه بدي موضوع رو خلاصه معذرت خواهي كردو تموم شد فرداشم صبح اس ام اس داد كه هنوز ناراحتي؟ منم گفتم نه .......... عصري كه بهشاد اومد گفت دوباره كه با آرش دعواتون شده گفتم نه گفت نصف شب اس ام اس داده به من كه با هليا دعوامون شد منم لجم گرفت گفتم اينجوريه؟ باشه بيا ببين چي اس ام اس داده وقتي خوند داشت از تعجب شاخ در مياورد گفت بيخود كرده همچين حرفي زده . شب كه آرش زنگ زد بهش گفتم ميخوام مثه خودت بشم گفت يعني چي؟ گفتم از اين به بعد هر اتفاقي كه افتاد به بهشاد بگو منم هر چي بهم گفتي ميرم بهش ميگم ميشم مثل خودت گفت نه ديگه نميگم توهم نگوو منم كه عصباني شده بودم بهش گفتم اون ماله اون دفعت كه به جاي اينكه به خودم بگي رفتي به فاطمه گفتي اينم از اندفعت گفت من مگه چي گفتم؟ گوشيو دادم به فاطمه با فاطمه حرف زدو بهش گفت منظورمو به هليا بد رسونديو اونم ناراحت كرد خلاصه كه خر تو خر شدو آخرم براي اينكه جنجال بخوابه معذرت خواهي كرديم از همو تموم شد گفت از فاطمه هم معذرت خواهي كن نميخوام كسي از دستم ناراحت باشه(فداي اون دل كوچولوت بشم) فرداش رفتم از مخابرات بهش زنگ زدم ازش پرسيدم كسي بهت چيزي گفت كه برگشتي گفت نه مگه چيزي گفته بودي ؟ گفتم نه گفت من خودم به بهشاد اس ام اس دادم كه ميخوام برگردم گفت چه طور مگه؟ منم گفتم آخه احسان اينجوري گفته بود به بهشاد ...... گفت ميدونم اومد به خودم هم گفت گفت ميخوام با اين دوست بهشاد دوست بشم تو ميشناسيش منم گفتم نه نميشناسمش بقيه ي حرفامونم زديم كه گفت هليا جونم ديگه خرجت زياد ميشه برو منم خدافظي كردمو اومدم خوابگاه. منو آرش مثله خيلي دخترو پسراي ديگه توي دانشگاه باهم آشنا شديم اولش انقدرام جدي نبود بهشاد هم اتاقيه من توي خوابگاه و همكلاسيه آرش بود خلاصه بهشاد گفت ميخواد منو آرشو باهم دوست كنه منم آرشو تا حالا نديده بودم آرشم منو نديده بود خلاصه چند روز بعدش توي حياط همديگرو ديديمو ........ نكته ي جالب: وقتي كه بهشاد به آرش گفته بودآرش اولش گفته بود بايد ببينمش اگه خوشم اومد كه ميمونيم اگرم نه كه هيچي خلاصه روز موعود فرا رسيد و همه اونروز كلاس داشتيم بلند شديم رفتيم دانشگاه يه پنج نفري ميشديم تقريبا خلاصه كلاسمون كه تموم شد رفتيم حياطو نشستيم كه يه پسره اومد جلوي بهشادو يه جزوه داد بهشو رفت بعد بهشاد گفت خوشت اومد گفتم از كي گفت خاك تو سرت از باباي من دادو رفت گفتم نديدمش حواسم نبود بياد اينطرفه حياط بشينه اونام اومدن نشستن منم به روي خودم نياوردمو بلند شدم رفتم اونور پيش مريم (لازم به تذكر است كه من زيادي خجالتيم البته با افرادي كه تازه آشنا شده باشم) خلاصه تا رفتم اونور بهشاد يه فحش درستو حسابي بهم داد سر جام نشستم خلاصه ديدن تموم شدو قرار شد بريم خوابگاه كه بهشاد گفت يه زنگ بزن بهش كه شمارتو داشته باشه منم زنگ زدمويكي دودقيقه حرف زديم كه نصفي از حرفاشو نفهميدم چون تو سالن خيلي شلوغ بود خدافظي كردمو اومديم خوابگاه . وقتي رسيديم بهشاد گفت زود باش زنگ بزن منم زنگ زدم هر چي كه ميگفت با بله ونه جواب ميدادم خب چيكار كنم خجالت ميكشيدم گوشيو دادم به بهشاد به بهشاد گفت اين چرا انقدر ساكته بهشادم گفت اداشه بعد چند روز خوب ميشه خلاصه اون شب چند دفعه بهم اس ام اس داد منم جوابشو دادمو دوستيمون شروع شد يه روز كه كلاس داشتيم رفته بوديم دانشگاه كه از شانس ما استاد نيومدو رفتيم توي حياط نشستيم كه ارش بهم اس ام اس داد كه من تو حياطم منو ديدي؟ منم جواب دادم نه كجايي گفت بلوز نارنجي تنمه منم برگشتم كه ببينمش يه دفعه جاخوردم مونده بودم چيكار كنم تازه فهميدم كه روز اول دوست آرشو با اون اشتباه گرفته بودم ام اس داد كه حالا ديدي؟ چه جوري بودم ؟ منم جواب دادم آره گفتم از من بهتري بعد اس ام اس داد كه ديگه از اين حرفا نزن خوشم نمياد خلاصه اون روزم اومديم خوابگاهو زنگ زد عصريو باهم حرف زديم گفت نميخواد من بهش وابسته بشم يا به خاطر دوستي به درسام لطمه بخوره منم گفتم مطمئن باشه كه درسامو ميخونم خلاصه يك هفته از دوستيمون گذشتو من اومدم تهران. سلام به همه من توي اين وبلاگ ميخوام قصه ي آشنايي با عشقمو براتون بگم اميدوارم خسته نشين چون ميخوام تمام ماجراهاي تلخو شيريني رو كه توي اين مدت برام پيش اومده رو براتون بگم
خيلي ساده البته
آرشو ميگم گفتم كو؟ گفت الان اومد جزوه
بهشادم زنگ زد به آرشو گفت با دوستاش ![]()
![]()
كه مجبور شدم اومدم ![]()
خلاصه بهش گفتم اونم يه لحظه اومد اينطرفو من ديدمش بعد اس![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


خیلی بده یک نفرو با تمام وجود دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی

