|
اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!
|
||||
|
|
||||
خب اول از همه سلام امروز من در حد اعلایی موزی و بدجنس بودم حتما میپرسید چرا خب راستشو بخاین روز پدر یعنی۴شنبه سحر دوستم بهم زنگ زد ولی از اونجایی که گوشیم رو سایلنت بود نتونستم جوابشو بدم در نتیجه بعد نیم ساعت متوجه شدم زنگ زده به خاطر اینکه قبض گوشیمو ندادم گوشیم یه طرفه شده و نتونستم به سحر اس ام اس بدم در نتیجه مجبور به برقراری تماس شدم خلاصه زنگ زدمو بعد حالو احوالپرسی یه دفعه بهم گفت نیم ساعت پیش آرشو دیدم سوار ماشین بود منم که ذوق زده شدم حالا هی میپرسیدم چی تنش بود با کی بود..... سحرم بیچاره هی میگفت بابا به اندازه ۱ دقیقه دیدمش آخه من از کجا بدونم چی تنش بود........ خلاصه یکم حرف زدیم و بعدش به مامانی در انجام امور آشپزی و تمیز نمودن منزل کمک نمودم آخه شب قبلش داداشی با ندا و خالم اومده بودن خونمون واسه روز پدر آخه من بابا بزرگ ندارم در نتیجه همه اول میان خونه ی ما خلاصه بعد از تمیز کردن مامان و بابا تصمیم گرفتن بریم خونه ی مامان بزرگم منم از خدا خواسته تندی لباسامو برداشتمو به قول مامانم عین بچه ها چمدون بستم و رفتیم جاتون خالی کلی خوش گذشت با دختر عمم کلی مسخره بازی در اوردیم البته بماند که عین کوزت که چه عرض کنم مثل دراز گوش راستی یادم رفت بگم من فردا دارم میرم سوادکوه آخه ترم تابستونی دارم شاید یه ۲ هفته ای نباشم
کار کردیم آخه مامان با عمه و بابا رفتن بیرونو دوتا کیسه ی بزرگ بادمجان خریدن برای پوست کندن و سرخ کردن منو الهامم نشستیم به کمک کردن تا حالا بادمجون پوست نکنده بودم دوتای اولیو که پوست کندم دیدم اااااااااااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه ه دستام شد سیا عین قیر![]()
عذا گرفتم داشتم دیوونه میشدم که الهام گفت غصه نخور برو با وایتکسو مسواک بشورش میره
و درست شد خلاصه این دوروز کلی خوش گذروندم امروز صبح نمیدونم چرا یک دفعه حس اذیت کردنم گرفت از استخر که اومدم یه راست دوئیدم سر تلفنو زنگ زدم به آرشیم تا دوتا زنگ خوردو گوشیو برداشت یکم که حرف زدیم بهش گفتم ۴ شنبه بیرون بودی کجا میرفتی خوش گذشت؟ یه دفعه جا خورد گفت یعنی چی؟ گفتم چهارشنبه صبح دیدمت سوار ماشین بودی.... گفت کجا دیدی گفتم حالا دیگه گفت تو مگه اصفهان بودی؟ گفتم آره گفت پس چرا زنگ نزدی گفتم همینجوری خلاصه اون هی میگفت منم هی میگفتم خب نخواستم بگم آخر سر دیدم انگار داره ناراحت میشه و باورش شده گفتم سحر دیدتت ........ بعدش حالا هی گیر داده که کجا منم گفتم من که اونجاها رو بلد نیستم آخر سر معلوم شد رفته بوده سر خاک بابابزرگش بعدم که داشته برمیگشته توی خیابونه نظیر سحر دیدتش
(کاشکی من جای سحر بودم) خلاصه نشد درستو حسابی سر به سرش بزارم آخه دلم نمیاد اذیتش کنم الانم قرار شد کارش اگه زودی تموم شد بهم زنگ بزنه پس فعلا خداحافظ
مواظبه خونم باشینا ![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:1 توسط هليا
|

روز همه ی باباهای خوبو مهربون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک پی نوشت : چون من روز مادر تهران نبودم در نتیجه برای اینکه تبعیض نشه همینجا روز مادرم که چند هفته ی پیش بود تبریک میگم البته میتونیم بگیم هر روز روزه مادره و هر روز روزه پدره به هر حال اینم یه جورشه دیگه ببخشید مامان بابای خوبم دوستون دارم پی نوشت۲: چون آرشیه من روز زنو بهم تبریک گفت منم با اینکه اون بابا نیست ولی خب یه جورایی میشه گفت روز مردم هست از اینجا بهش روز مردو پدرو تبریک میگم حالا کادو چی بخرم؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:25 توسط هليا
|

آرش من فردا بعد از ظهر امتحان کارشناسی داره براش دعا کنین.....
![]()
![]()
خدای مهربونم کمکش کن ![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:46 توسط هليا
|

دیروز صبح تا دیدم عرفان خوابه فرصتو غنیمت شمردمو رفتم سراغه تلفن که به آرش زنگ بزنم میخواستم بیدارش کنم اما طبق معمول زودتر از من بیدار شده بود آرش جونم جمعه حواستو خوب سر امتحان جمع کن
و طبق معمول بنده خیت شدم یکم که باهم حرف زدیم گفت میره شمال آخه باید بره کارت ورود به جلسه ی آزمونو بگیره منم گفتم میدونم گفت باید بره بابل چون جمعه صبح امتحان داره داشتیم حرف میزدیم که عرفان بیدار شد منم به آرش گفتم من دیگه باید برم به عرفان صبحانه بدم زشته..... اونم گفت باشه..... اومدم دیدم آقا تازه بلند شده داره دورو برشو نگاه میکنه گفتم چه عجب بلند شدی خلاصه صبحونه خوردیمو نشستیم پای ماهواره کانال گمو زدیم دیدیم به به داره پلنگ صورتی نشون میده منم فرصتو غنیمت شمردمو زنگ زدم به آرش گفتم بزن کانال گم تی وی پلنگ صورتیه
و قطع کردم به عرفان گفتم قصد نداری بری خونتون اونم برا اینکه لج منو در بیاره گفت خونه خالمه دوست دارم بمونم .... منم دیدم نمیره رفتم تو آشپزخونه ظرفای صبحونه رو شستم بعدم نشستم سیب زمینی پوست بکنم برا ناهار که پسر خاله ی مهربونمون تیریپ معرفتو محبت برداشت گفت بده من درست کنم منم از خدا خواسته گفتم باشه
بعدم بی چاره وایساد همه رو سرخ کرد..... ناهار درست کرد آخی نازی مثل دادشمه تا مامان اومد ناهار خوردیمو بعدش مامانم شروع کرد به حرف زدن با عرفان که پسر خوب داری درس میخونی برو سر کار چند وقت دیگه زنت بدیمو از این حرفا این پرروهم ذوق کرده بود منم به مامانم میگفتم این بچه است زن چیه؟
آخه این پسر خاله ی مادچار بحران عاشقی از نوع بدی شده ولی چون اول راهه یکم بی جنبه بازی در میاره درکش میکنم مامان منم که میدونست موضوع چیه هی سر به سرش میذاشت خلاصه تا شب کلی خندیدیم بعدم عشقش شب بهش اس ام اس داد و قرار شد فردا بیرون برن...... خوش به حالشون آقا تشریف بردن تیشرتشونو شستنو خودشونو برای فردا آماده کردن صبح زود بیدار شدم دیدم مامان بابا رفتن سر کار رفتم رو طنابو نگاه کردم دیدم به به لباسش هنوز خیسه حس خواهریم گل کرد تی شرتو برداشتمو شروع به اتو زدن کردم یکم بهتر شد ولی از اونجایی که نوک مدادی رنگ بود دورنگ شده بود به هر حال لباسو پوشیدو گفت هوا گرمه تا برسم اونجا خشک میشه صبحونشو خوردو یک من ژل به موهاش زدو رفت ....... منم زنگ زدم به آرش ولی گوشیو برنداشت حوصلم سر رفته بود رفتم تو نت یکم چرخیدم اومدم بیرون که تلفن زنگ خورد دیدم ۰۹۱۳.... گوشیو برداشتم هر چی گفتم الو صدا نمیومد زنگ زدم دیدم آرش گوشیو برداشت واییییییییییییییی خط قبلیه خودش بود شمارشو اصلا یادم رفته بود گفت دوباره وصلش کردم خلاصه یکم حرف زدیم دیدم صدای جوجه و مرغو خروس میاد گفتم آرش کجایی؟ گفت شمال دیروز که گفتم عصری میرم شمال .... وای اصلا حواسم نبود کلی باهم حرف زدیم دلم واسش یه ذره شده بود
بعدشم ترسیدم کسی بیاد خداحافظی کردیم![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 16:34 توسط هليا
|

www.night-skin.com/topblog
سلام من تو نظر سنجی نایت اسکین شرکت کردم اگه قابل دونستین به منم رای بدین راستی برای نظر دادنم پائین لطفا نظر بدین![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:13 توسط هليا

واندر اخبار این مدت که نبودم: اول اینکه 1 تیر آرشو دیدم اومد کوچه ی پشت خونه دیدمش.... ولی این ملاقات زیبا به اندازه ی یک دقیقه بود ولی به اندازه یه دنیا برام ارزش داشت خبر دوم همه ی امتحانامو گند زدمو احتمال 99 درصد مشروط میشم خبر سوم روز مادر (روز زن) صبح آرش بهم یه اس ام اس داد که دوباره رفتم بالای ابرا خبر سوم هفته ی پیش به خاطر فرستادن یه اس ام اس اشتباه به آرش داشت دعوامون میشد ....... یه جورائی بهش حق میدم منم اگه جای اون بودم فکرای عجیب غریب از نوع جنایی میکردم خبر چهارم اینکه دیدار بعدیه ما به دهم یازدهم مهر موکول شد یعنی سه ماهی همو نمیبینیم سه ماه از دستم نفس راحت میکشه خبر پنجم سر امتحان سیستماتیک گیاهی (عذاب بزرگ دنیوی) تقلب بردم و به علت ترس جرات نکردم استفاده کنم4 کلی خجالت کشیدم
تازشم بعدش که اومدم تو خونه یه اس ام اس داد که یه لحظه رفتم تو آسمونا![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونم چرا هر وقت بیشتر درس میخونم بدتر گند میزنم اینم از عجایب خلقت منه خدا به دادم برسه با نامه ای که قراره از دانشگاه بیاد در خونمون![]()
![]()
![]()
و این موضوع باعث شد تا امتحان زیست سلولی مولکولیه 4 واحدیو عالی امتحان بدم
اگه بدونین چقدر سخته![]()
ولی خب به خیر گذشت اما تا چند روز گیر داده بود که میخواستی به کی بدی منم از اونجایی که اون فردو میشناسه گفتم نمیتونم بگم خلاصه فعلا بی خیال شده ولی میدونم هنوزم میخواد بدونه که به کی میخواستم بفرستم (فکر بد نکنین طرف مقابلم دختره و چون نمیخواستم جلوی آرش بد بشه بهش نگفتم کیه) ![]()
![]()
![]()
جلسه ی آخر جزوه رو کامل نوشته بودم ولی دست نخورده موند ........ با مریمو پانی توی یه کلاس افتاده بودیم مراقب اول تقلبای مریمو گرفت بعد ده دقیقه از پانی گرفت نیم ساعت بعدش دوباره از پانی تقلب گرفت...... آخر جلسه گفت خدا بهتون برکت بده به جای اینکه اینارو بنویسین درس میخوندین بعدم گفت صد در صد هم خونه این که تقلباتون یه جوره آبروشون رفت منم هر هر بهشون خندیدم
از در کلاس که اومدیم بیرون تقلبارو از جیبم در آوردم ریختم از لجم توی
حیاط که یه پسره گفت ماشاالله به این فعالیت و پشتکارت چند تا کتابو نوشتی؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:43 توسط هليا
|

www.night-skin.com/topblog
سلام من تو نظر سنجی نایت اسکین شرکت کردم اگه قابل دونستین به منم رای بدین![]()
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:23 توسط هليا
|

۱ ۲ ۳ ۴ اینم عکاس کوچولوی تولدم حالا همه باهم بگین سیببببببب!!!!!! همگی باهم وایستین نگین جون با مجید دوتا کلاغای مهربون هلیا با مهربونش ساناز با توت فرنگیش عرفان با آرزو نازنین با عرشیا لیلی با امین یه کوچولو با آقائیش باران علی لرد آرش۶۱۹ بهار مهشید پویا آوا یک زوج خوشبخت بردیا سیاوش وهرکی عاشقه...... اوااااااااااااا پس منو آرش کجا وایسیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . حالا میخوام کیکمو فوت کنم ولی قبلش آرزو میکنم حالا بیاین بادکنکارو بترکونیم اوااااااااااااااااا پس کادوهام کوششششششششششش؟!؟!؟!؟ . . . از همتون ممنونم که تنهام نذاشتین مخصوصا از آرش خودم ممنون که بهم زنگ زد......... بعدشم نگین جونمو دوتا کلاغای مهربون البته امشب شب تولدمه فردا صبح ساعت ۵ بدنیا میام آرش جونم الانه بهم اس ام اس داد تک زنگم زد


تولد تولد تولدم مبارک
مبارک مبارک تولدم مبارک
![]()
![]()
![]()
![]()

این بخش تولدو خیلی دوست دارم![]()




![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:54 توسط هليا
|

در انتهاي روز كه دروازه هاي غروب
وا مي شود به خلوت مغموم شامگاه
آهنگ پاي خسته اي از عمق دور دست
آواز مي دهد كه روان شد كسي به راه
چشمان من به كاوش نا آشناي خويش
مي جويد آن كسي كه روان است سوي من
اما به عمق اين ره متروك مانده نيست
غير از خيال درهم و پر هیاهوي من
گاهي فرو روم به خيالي كه بي خيال
از روي لحظه لحظه ي عمرم گذر كنم
خود را ز خود برانم و در اين ميان به هيچ
چون رفته ها نيامده ام را هدر كنم
ليكن به عمق جاده باز آن صداي پا
سر مي كند ترانه و نزديك مي شود
خورشيد روز مي رود و روز مي رود
كس سوي من نيامده تاريك مي شود
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 15:55 توسط هليا
|

الانه داشتم بهت فکر میکردم عکستو گذاشتم جلومو داشتم نگات میکردم یاد دو هفته پیش افتادم نمیدونم چم شد بی اختیار اشکم در اومد بازم لوس شدم کاشکی الان بهم زنگ میزدی دلم بدجوری تنگ شده دل آسمونم مثل دل من گرفته داره میباره .......نمیدونم چم شده دلم میخواد بهت زنگ بزنم ولی دلم نمیاد میدونم الان لالا کردی آرشی دلم برا نی نی ننر گفتنات تنگ شده کجایی کوچولو
![]()
؟؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 2:39 توسط هليا
|

امروز میخوام چندتا عکس از مناظر شهری که منو آرش توش درس میخونیمو براتون بزارم واقعا قشنگه شاید بشه گفت یه تیکه از بهشت خداست که رو زمین جا مونده به نظرتون قشنگ نیست؟





+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 16:49 توسط هليا
|

دوشنبه 30 اردیبهشت صبح ساعت 5:4 بهم تک زنگ زدی که رسیدی منم که طبق معمول شب امتحانم بود بیدار بودمو داشتم درس میخوندم جواب تک زنگتو دادمو خیالم راحت شدو بقیه درسمو خوندم مریم گفت دیگه دارم میمیرم رفت خوابید منو پانی بیدار موندیمو همینجور گیاهی بود که حفظ میکردیم ولی مگه به این آسونیا تو سرم میرفت دیگه کم کم احساس میکردم دارم شبیه جلبک و خزه و تک لپه ایو دو لپه ای ها میشم حالم از هر چی گیاه بود بهم میخورد ولی کاریش نمیشد کرد امتحان نیم ترم بودو 6 نمره داشت با یه استادی که به هیچ صراطی مستقیم نیست حرف حرف خودشه خلاصه با هر بدبختی که بود4 فصل از 5 فصل سیستماتیک گیاهی رو تا ساعت 7 تموم کردم و یه فصل موند که دیگه بیخیالش شدم مریمو بیدار کردمو آماده شدیم سه تایی رفتیم دانشگاه منتظر استاد زیست سلولی که بهش بگیم امتحان داریم نمیتونیم بریم آزمایشگاه ولی از استاد خبری نشد ما هم بی خیال شدیم رفتیم سر سیستماتیک خانوم خ.و اومد سر کلاسو طبق معمول جاهارو عوض کردو برگه هارو بهمون داد و امتحان شروع شد وای خدایا مرگم بده فقط 2 تا سوالو بلد بودم بقیه از فصل 5 بود بدشانس تر از من توی دنیا نیست برگمو دادمو از کلاس رفتم بیرون رفتم تو حیاط یکم اینور اونورو نگاه کردم دیدم رزیتا اومد عصبانی بهش گفتم چی شده گفت استاد طبری پور لج کرده گفته حالا که هیچ کس آزمایشگاه نیومده هفته ی دیگه امتحان دارین ... خلاصه برگشتیم تو کلاس دیدم به به نمره ی درخشان۱.۷۵ از این بهتر نمیشد استاد درس دادو بدش رفتیم سر کلاس زیست سلولی و امتحان نیم ترم زیست سلولی .......... گند زدم 0.5 استاد فقط نگام کرد گفت از هرکی توقع داشتم جز تو یکی من که میدونم هر کی تو این کلاس درس نخونه تو یکی میخونی آخه هر چی استاد میپرسید من بلد بودمو سریع جواب میدادم میشه گفت اطلاعات عمومیم خوبه مخصوصا راجب این درس خلاصه استاد بی خیال شدو درس داد بعدم ساعت 2 کلاسو تعطیل کردو اومدیم خونه انقدر خسته بودم که ناهار نخورده سه تایی خوابمون بردو ساعت 10 بود بیدار شدیم شام خوردیمو یکم مسخره بازی در آوردیمو فیلم دیدیمو ضبطو زیاد کرده بودیمو خودمونم آواز میخوندیم که یکی با لگد کوبید تو در خونه چی کار کنیم فرهنگ آپارتمان نشینی نداریم شانس اوردیم همه تو آپارتمان دختریمو خانواده اینجا نیست اگرنه تا الان دیوونه میشدن صدای ضبطو کم کردیمو اسم فامیل بازی کردیمو.......... ساعت 5 بود که خوابمون برد ساعت 8:55 بود که با زنگ موبایل بیدار شدم الهی فدات شم آرش بود گفت خوابی هنوز؟ گفتم آره گفت خوب برو بخواب گفتم نه دیگه باید بیدار میشدم عیبی نداره یکم حرف زدیم که گفت امروز میای دانشگاه گفتم نه گفت مگه کلاس نداری؟ گفتم چرا ولی جانورشناسی دارم استاد میشناستم سر کلاسش نرم مشکلی نیست گفت من میام دانشگاه امروز میای بریم بیرون گفتم الان؟ گفت نه هر وقت تونستی گفتم نه امروز که نمیتونم گفت باشه منم میرم ساری پیش مجتبی اداره شیلات با مهندس ناظر اونجا کار دارم گفتم باشه و خدافظی کردیم نمیدونم چرا تا ظهر دلم طاقت نیاورد بهت زنگ زدم گفتم میای بریم بیرون؟ گفتی عزیزم من ساریم تازه رسیدم اگه این مهندسه زود اومد اس ام اس میدم بریم بیرون نزدیکای ساعت 4 اس ام اس دادی که من تازه رسیدم اینجا 5 کیلومترم پیاده اومدیم مهندسم نیست فردا میام دانشگاه از اونجا باهم بریم منم زنگ زدم یکم حرف زدیمو بی خیال شدم شب اس ام اس دادی عزیزم ببخشید نشد امروز بریم بیرون ولی فردا حتما میریم منم زنگ زدم گفتم عیبی نداره .... شب بخیر گفتیمو خوابیدیم ولی این مریمو پانی مگه گذاشتن بخوابم هی میگفتن خونه جن داره ترسیده بودن تا 4 صبح بیدار بودیم تا اینا خوابیدن صبح از ذوقم ساعت 9 بیدار شدمو تا ساعت 11 آماده شدم ساعت 12.30 بهت زنگ زدم گفتی استاد هنوز نیومده گزارش کارورزیمو تحویل بدم ساعت 3 بالاخره اومدی و رفتیم بیرون باورم نمیشد لباسامون یه رنگ بود خندم گرفته بود من بلوز روسری کفش آبی با سارافون سفید پوشیده بودم توهم بولیزت درست رنگ روسریو بلوز من بود رفتیم قائمشهر رفتیم کافی شاپ نشستیم هر چی دختر اونجا بود نگامون میکردن انگار خیلی عجیب بودیم خودمم تعجب کرده بودم آرشم میگفت اینا به چی نگاه میکنن گفتم فیلم سینمایی یه دفعه نگام کرد گفت خوابت میاد گفتم آره دیشب....... خندید نمیدونم چی گرفته بود بخوریم همه چی قاطی پاطی توش بود بعدش چند تا اسم گفتی خندیدیم.......بعد از ظهر با بچه ها رفتیم بیرون رفتیم یه جایی بالای آلاشت خیلی قشنگ بود تا صبح اونجا بودیم با دوست مریمو پسر خاله ی دوستش و پانی خیلی خوش گذشت ولی جای تو خالی بود وقتی مریمو پیمانو میدیدم بهشون حسودیم میشد دوست داشتم توهم پیشم بودی ولی میخواستی بری اصفهان صبح ساعت 8 تک زدی که رسیدی عصری بهت زنگ زدم گفتی هنوز نرفتی مشکل پیش اومده تازه امروز میری اصفهان تک زنگم که زدی واسه این بوده که من نگران نشم گفتی اگه میدونستم میومدم باهاتون دلم گرفت فردا صبح تک زنگ زدی که رسیدی ................................................................................................................... ضربه ی اساسیه این چند هفته هفته پیش 4 شنبه صبح خواب بودم احساس کردم یه چیزی رو دستم داره راه میره دستمو تکون دادم دیدم نه عینه کنه چسبیده بهم دستمو محکم تکون دادم که کاشکی نمیدادم یه چیزی مثل سوزن رفت تو دستم بلند شدم دیدم به به زنبور بود که نیشم زد راستی یک خرداد سالگرد دوستیه منو آرش بود دوسال شد
گفت بخورگفتم زیاده اونو بده من اینو بخور گفت دهنیه گفتم عیبی نداره ازش گرفتم ....... گولش زدم بازم نخوردم
یه دونه از اون نگاها بهم کرد گفتم الان یه چیزی بهم میگه ولی مهربونتر از این حرفاست میدونم بعد یه بسته گذاشت رو میز گفت این مال تو......... بعد گفتی بریم زودتر من باید برم ترمینال بلیط بگیرم برای فردا اصفهان خلاصه اومدیم بیرون تا دم ایستگاه باهم اومدیم که یه دفعه دستمو دوباره گرفتی نگام کردیو هیچی نگفتی رفتیم سوار ماشین شدم خدافظی کردی رفتی یه دفعه یادم افتاد زنگ زدم بهت گفتم آرش عکست یادت رفت برگشتی عکسو دادی بهمو رفتی تا رسیدم خونه رفتم تو اتاقو بهت تک زنگ زدم که رسیدم بعد کاغذ کادو رو باز کردم دیدم وای یه خرس نازه توش انقدر ازش خوشم اومد گرفته بودمش تو بغلم فشارش میدادم که مریم درو باز کرد گفت داری چه غلطی میکنی؟ که خرسو دید گفت این دیگه چیه گفتم آرش گرفته گفت آخی چه نازه بهت اس ام اس دادم ....... شب که میخواستم بخوابم بغلش کردم همینجوری عکستو نگاه میکردم که نمیدونم چرا .....
مریم اومد پیشم بغلم کرد بهم گفت باز دیوونه شدی
ترم بعد دوباره برمیگرده دلم نمیخواست بری دلم تنگ شده بود ولی کاریش نمیشد کرد فرداش زنگ زدم بهت گفتم که با خرسه بازی میکنیم
خندیدی گفتم اسمشو چی بزارم گفتی رو پاش نوشته
و جنازش افتاد رو بالشتم فقط پانی روآروم بیدار کردم گفتم توروخدا این نیشو از دستم بیرون بکش ......... تا شب انگشتم شد عین یه بادکنک درد نمیکرد ولی میسوخت خلاصه بعد دو روز ورمش خوابید ولی نمیدونم چی شد بعد 1 هفته باز ورم کرده باید برم دکتر ببینم چی میگه
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 19:49 توسط هليا
|

حضرت زهرا (س) فرمود: خدايا مرا فارغ كن كه تمام توجه ام به آن باشد كه براي آن خلق شده ام.
ایام فاطمیه را به همه تسلیت میگم يا علي رفتم بقيع اما چه سود
هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود
يا علي قبر پرستويت كجاست
آن گل صدبرگ خوشبويت كجاست
هر چه ياشد من نمك پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش كرده ام
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:28 توسط هليا
|

اون اولا كه باهم دوست شديم يه بار دعوامون شد نميدونم يادت هست يا نه بعدش كه دوباره همه چيز درست شد ازم پرسيدي هليا دوسم داري؟ يادته بهت چي گفتم؟ گفتم آره خيلي بيشتر ازاوني كه فكرشو بكني بعدش منم گفتم تو چي منو دوست داري؟ يادته بهم چي گفتي؟گفتي اوني رو كه دوستش داري بهش نگو دوسش داري اگه بگي برا هميشه ميره ... و سوال من بي جواب موند گفتم شايد دوستم داريو اينجوري گفتي كه بفهمم با اين خيال كه دوسم داري يك سال زندگي كردم هر روزو هر شبم شده بود يه اسم تمام كتابام جزوه هام پر شده بود از اسمت تمام صندليهايي كه توي دانشگاه روشون ميشستم پر اسمت شده بود توي خيالم باهات زندگي ميكردم تا اون شب كه بهم گفتي ميخواي يه كاري كني ولي الان وضعيت ماليت مناسب نيست گفتم ميخواي بري نمايشگاه كتاب؟ گفتي نه گفتم ميخواي بري شارژر گوشيتو عوض كني؟ خنديدي گفتي آخه شارژر مگه چنده كه وضعيت ماليه خوب بخواد منم گفتم نميدونم ديگه بعدش به شوخي بهت گفتم ميخواي زن بگيري الان که دارم اینارو مینویسم نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده داره بارون میاد انگار دل آسمونم مثل دل من تنگ شده میخواد بباره نمیدونم چیکار کنم فقط از خدا میخوام کمکم کنه بهم صبرو تحمل بده دوست دارم کوچولوی دوست داشتنی![]()
؟ گفتي آره گفتم مبارك باشه گفتي ميشناسيش توي كلاستونه گفتم الهام؟ گفتي نه يكم فكر كن گفتم نميدونم گفتي اسمش هلياست![]()
![]()
![]()
![]()
خندم گرفت گفتم حالت خوبه![]()
؟ گفتي آره ميخوام فكراتو بكني بعد جوابم بدي نميخوام به درساتم لطمه بخوره گفتم شوخي نكن گفتي شوخي نيست جدي دارم ميگم فكر ميكني؟گفتم به چي؟ گفتي همين حرفايي كه الان زدم گفتم باشه و خداحافظي كرديم نميدونم چرا ترسيده بودم همش حرفاتو عين يه نوار توي ذهنم مرور ميكردم ولي بي نتيجه بود فرداش زنگ زدي آروم بهم گفتي فكراتو كردي گفتم درباره ي چي؟عصباني شدي گفتي درباره ي حرفاي ديشبم گفتم آهان نه كجايي؟ گفتي خونه ي امين اينا رفته ناهار درست كنه .. و خدافظي كرديم هر چي بيشتر فكر ميكردم بدتر ميشدم دلم ميخواست بايكي حرف بزنم از يكي بخوام كمكم كنه ولي نميشد بايد خودم حلش ميكردم بي فايده بود هر چي بيشتر فكر ميكردم بيشتر ميترسيدم عصري زنگ زدم به گوشيت ديدم گوشيت خاموشه فهميدم شارژ گوشيت تموم شده يكم درس خوندمو با مريم رفتم بيرون يكم گشتيم كه يه دفعه مريم نگام كرد گفت تو از ديروز تا حالا يه چيزيت شده گفتم نه گفت خر خودتي بعد دوسال نشناسمت مريم نيستم گفتم نه بابا چيزيم نيست
يه نگاه معنا داري بهم كردكه يعني كه يعني... خلاصه اومديم خونه و شام خورديم خوابيديم البته ساعت 2:30 يه ربع به سه بود كه خوابمون بردصبح بيدار شديم كه بريم كلاس بهت زنگ زدم ديدم هنوز گوشيت خاموشه ساعت 12 بود اومديم خونه بهت تك زنگ زدم ديدم گوشيتو روشن كردي جواب تك زنگمو دادي خيالم راحت شد از اونجايي كه دچار كمبود خواب شده بودم ناهار نخورده خوابيدم تا ساعت 4 كه بازنگ موبايل بيدار شدم ديدم تويي يكم كه حرف زديم گفتي فكراتو كردي؟ گفتم نه هنوز گفتي باشه ......... داشتم ديوونه ميشدم نميدونستم چي بگم به خدا اغراق نمي كنم واقعا عقلم كار نميكرد ديگه نميدونستم چيكار كنم به خودم گفتم تو كه دوسش داري پس چرا الكي با خودت كلنجار ميري بهش بگو ديگه تصميممو گرفتم گفتم فردا ميگم فرداش بعد از ظهر بهت زنگ زدم داشتيم حرف ميزديم كه بهم گفتي فكراتو كردي؟ گفتم آره ولي ميخوام بدونم جدي گفتي گفتي آره جدي جدي گفتم گفتي حالا جوابت چيه گفتم يعني چي يه دفعه بي مقدمه گفتي زنم ميشي؟ جا خوردم هم خندم گرفته بود ![]()
و هم خجالت ميكشيدم
بالاخره گفتم آره يه دفعه گفتي من كه ميدونستم دوست داري زنم بشي گفتم خيلي بدجنسي
خنديدي گفتم يه سوال بپرسم؟ گفتي بگو گفتم براي چي اين حرفو زدي گفتي دليلش براي خودمه گفتم خوب نميشه بگي؟ گفتي پررو ميشي ولي ميگم براي اينكه ميدونم واقعا دوسم داري دختر خوبي هستي بهم دروغ نميگي كه دوسم داري....... حالا تو چرا جواب آره دادي؟ دليلت چيه؟ گفتم خوب من دوست دارم گفتم به بعدنش فكر كردي گفتي نه الان نه فعلا گفتم پس دربارش فعلا حرف نميزنيم بهتره گفتي باشه بعدش گفتي خرج گوشيت زياد ميشه بريم گفتم باشه...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:27 توسط هليا
|

آخ که دلم چقدر برای شیطونیهای توی مدرسه تنگ شده واسه اون نمره بداش واسه جریمه هاش
واسه ی الکی مریض شدناش واسه تقلب کردناش دلم واسه ی امتحان دادن صبح زود بیدار شدن خندیدنای یواشکیه سر کلاس جیغ زدنای تو زنگ تفریح وایسادن توی صف صبحگاهی حرف زدنای سر صف واسه روز شماریه روزای تعطیل تقویم واسه نماز خوندن توی نماز خونه مدرسه واسه اردوهای دسته جمعی واسه ی همه ی اینا دلم تنگ شده کاشکی هنوز بچه بودم........................
*********روز معلم مبارک*********![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38 توسط هليا
|

نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سو پریشان حالمو بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست نمیدانی چه غمگین رهسپارم لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه میجویم پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل دلم تنگ است تنهایی به لب می آوردجانم بیا تا با توگویم از هیاهوی غریب دل که بی پرواتلنگر میزند به من ومیگوید به من نزدیک نزدیکی به دنبال تو میگردم به سویت پیش می آیم چه شیرین است پاز احساس خوشبختی نابم پر از امید سبز خوب دیدارم و میخواهم که نامت را به لوح سینه بنگارم و نجوایی کنم در دل و گویم تا ابد من دوستت دارم.........
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:0 توسط هليا
|

آرش میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟
هفته ی پیش که اومدی دانشگاه برای گزارش کارورزیت وقتی دیدمت اگه بدونی چه حالی شدم انگار تمام خوشیهای دنیا رو خدا توی اون ۲ دقیقه که توی سالن دیدمت یک دفعه بهم داد داشتم دیوونه میشدم یادت هست برای چی اومدی توی سالن؟؟؟؟؟ با برناک توی آزمایشگاه سیستماتیک بودیم که استاد بهمون گفت در آزمایشگاهو قفل کنیم تا کسی نفهمه بدون استاد تویآزمایشگاهیم استاد رفت منم درو قفل کردم بعد یک ساعت برناک گفت بریم بیرون آب بخوریم ..... اما هر کاری کردیم قفل باز نشد زنگ زدم به مریم که بیاد درو باز کنه ولی گفت دانشگاه بالاست مجبور شدم رفتم بالای میز که ببینم کسی توی سالن هست یا نه هیچکی نبود منم مجبور شدم بهت اس ام اس دادم که من تو ازمایشگاه گیر کردم بیا من کلیدو بدم درو از بیرون باز کنی نمیدونم چه جوری شد که کلید یه دفعه درو باز کرد تا اس ام اس دادم که نیا رسیدی دستگیررو تکون دادی رفتی با امین ته سالن اومدم بیرون گفتم باز شد................... دوست دارم کوچولو
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:40 توسط هليا
|

یه کاری کن که میتونی یه خونه شو تو ویرونی تو این تقویم دل برده کسی اشکاشو نشمرده سلام بابت این مدت که نبودم معذرت میخوامو شرمندم ممنونم که توی این چند ماه خونمو تنها نذاشتین راستش این مدت اصلا نت نیومدم این ترم سرم خیلی شلوغ بود درسام بدجوری سنگین بود ……. و اما چندتا خبر جدید: بالاخره بعد یک سال با آرش رفتم بیرون واسه ی تولدش 4آذر البته تولدش2 آذر بود ولی چون امتحان کارشناسی داشت مجبور شدیم چهارم بیرون رفتیم خیلی خوش گذشت….. خبر دوم آرش درسش تموم شد برگشت اصفهان واما خبر سوم آرش کارشناسی دانشگاه خودمون قبول شد
از این بیشتر نپرس از عشق نمیدونم نمیدونی
کجا دیدی که تنهایی غماشو با خودش برده
یه کاری کن از این بیشتر نیفتم توی غم اخر
نزار شمع حضور من یه شعله شه تو خاکستر
نگو دوره نگو دیره نگو این قصه دلگیره
یه عمری رفته از دستم نیای عشق تو میمیره.....![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
ولی قول داده که ترم پاییز برگرده
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:24 توسط هليا
|

میخوام بهت بگم که چقدر دوست دارم
میخوام بگم عاشقتم میخوام بگم اگه یه روزی تنهام بزاری میمیرم خودتم خوب میدونی که چقدر دوست دارم خودتم میدونی که تمام شب و روزم شده سه تا حرف آرش پس قول بده که تنهام نمیزاری قول بده که که تنهام نمیزاری بهم بگو پیشم میمونی بگو دوسم داری بگو باورم میکنی اینارو همون نی نی ازت میخواد همونی که هر شب بهت فکر میکنه همون نی نی لوسه که سر به سرش میزاری همونی که عاشقته و بی تو میمیره ![]()

+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:27 توسط هليا
|

ميخوام برات قصه بگم چشاتو روي هم بزار واسه شكستن دلم بهونه ي تازه بيار يكي بودو يكي نبود اول آشناييه ميخوام بگم تو اين روزا آخر عشق جدائيه
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:52 توسط هليا
|

به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:3 توسط هليا
|

مخمل شب تبدار است جيرجير، جيرجير ابر و بادی نيست آسمان خميازهکشان
ملافههای چروکيده
با صدايی موجدار
زمزمه میکنند حکايت بیقراری را
بر استخوانهای آهنی تخت
جيرجيرکی نيست
نالهی تخت است
بر امتداد گرم درد و بیخوابی
نسيم هم گم شده است
باغچهی کوچک تنهايی
نشان سبزينه از ياد برده است
باغچه دلسوخته است
برشته در کورهی تابستان
خواب رگبار میبيند
شب را به سپيده سپرد
پيکرمچالهای
در ميان ملافههای چروکيده
باز هم گريخت
از هيولای سرخ درد
از آبی بیپايان درد
از
يک شب ديگر..........
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:40 توسط هليا
|

+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 1:26 توسط هليا
|

عشق من بمون دلواپسم نزار بي تو نميگذره اين روزو روزگار
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 15:34 توسط هليا
|

درختی پیر شکسته خشک تنها گم نشسته در سکوت وهمنک دشت نگاهش دور فسرده در غروب مرده دلگیر و هنگامی که بر می گشت کلاغی خسته سوی آشیان خویش غم آور بر سر آن شاخه های خشک فروغ واپسین خنده خورشید شد خاموش...................
غروب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 13:48 توسط هليا
|

من اینجایم به دور ازهرچه بی توست به خوابی تلخ که میبندد،چشم من به دور از هرچه بی توست به یاد آن که سرشتس زهر چه سنگ بوده تا به آنروز بتی خونین، نهاده آن به پشت آن قفسها که میخوانند آن را پناهی بی پناهم به هر اشکی و آهی که بستست کمر این چرخ که بیند هر روز و هر لحظه پناهم بی پناهیتر شود هر روزو هر لحظه به الرحمانی که آواز وجودم گشته از چندی به آن مهتاب که نیما شناساندم به آن قیصی که مجنونش تو میخوانی به هر آبیوهر خاکی به دور از هرچه از بی توست من آزادم و فریادی به دل آرم که سرسامی به گوش آرد تورا هر روز و هر لحظه بر آشوبد تو را . . به هر عشقیست جوانمرگی. دیروز دلم دیگه طاقت نیاورد بهت زنگ زدم باهم حرف زدیم یکم بهتر شدم گفتی میخوای بری شمال (دانشگاه) بیستم امتحان کارشناسی داری مواظب خودت باش کوچولو واست دعا میکنم ایشالا قبول بشی آرش جونم حواستو جمع کن انقدرم اين گوشيتو خاموش نكن.........
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 16:6 توسط هليا
|

او را به رؤياي بخار آلود و گنگ شامگاهي دور، گويا ديده بودم من . . . لالائي گرم خطوط پيكرش، در نعره هاي دوردست و سرد مه، گم بود. لبخند بي رنگش به موجي خسته مي مانست؛ در هذيان شيرينش. ز دردي گنگ مي زد گوئيا لبخند . . . هر ذره چشمي شد وجودم تا نگاهش كردم، از اعماق نوميدي صدايش كردم: «ـ اي پيداي دور از چشم! «ديري است تا من مي چشم رنجاب تلخ انتظارت را «رؤياي عشقت را، در اين گودال تاريك، آفتاب واقعيت كن!» و آندم كه چشمانش، در آن خاموش، بر چشمان من لغزيد در قعر ترديد اين چنين با خويشتن گفتم: «ـ آيا نگاهش پاسخ پرآفتاب خواهش تاريك قلب يأسبارم نيست؟ «آيا نگاه او همان موسيقي گرمي كه من احساس آن را در هزاران خواهش پر درد دارم، نيست؟ «نه! «من نقش خام آرزوهاي نهان را در نگاهم مي دهم تصوير!» آنگاه نوميد، از فروتر جاي قلب يأسبار خويش كردم بانگ باز از دور: «ـ اي پيداي دور از چشم! . . .» او، لب ز لب بگشود و چيزي گفت پاسخ را اما صدايش با صداي عشق هاي دور از كف رفته مي مانست . . . لالائي گرم خطوط پيكرش، از تار و پود محو مه پوشيد پيراهن. گويا به رؤياي بخارآلود و گنگ شامگاهي دور او را ديده بودم من . . .
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 17:2 توسط هليا
|

آرش خيلي دلم ازت گرفته واقعا خجالت نمي كشي الان ۹ روزه كه بهم زنگ نزدي يعني تا وقتي كه من بهت زنگ نزنم تو هم زنگ نميزني؟ اينجوري دوسم داري؟ آخه اين چه جور دوست داشتنيه؟ چه جوري دلت مياد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:21 توسط هليا
|

روز همه ی مامانای خوب و مهربون مبارک مامان جونم دوست دارم 
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:49 توسط هليا
|

سلام سلام ببخشید دیر کردم آخه تا ۴ تیر امتحان داشتم نبودم بعدشم که اومدم تهران دیدم کامی ویروس گرفته تا میومدم توی نت دستگاه خاموش میشد البته۳۰ ثانیه بهم فرصت میداد و بعد خاموششششششششش اینم از شانس منه به هر حال الان اومدم راستی با تاخیر طولانی تولدم مبارک خوشبختانه امتحان نداشتم ولی در عوضش سی ویکم امتحان بیوشیمی داشتم که بهتره نگم چیکارش کردم
![]()
آخه تولدم ۲۹ خرداد بود.
خدا به دادم برسه اگه................
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 18:30 توسط هليا
|
