








خیلی سخته یه نفرو باتمام وجودت دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی
|
|
|
اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!! |
|
البته فردا ۵ صبح به دنیا میام واییییییییییییییییییییی باورم نمیشه یعنی الان من ۲۴ ساله که دارم زندگی میکنم؟؟؟؟؟؟؟ واقعا که عمر آدم مثل برق و باد میره خب حالا یکم خودمو تحویل بگیرم ۱ ۲ ۳ تولد تولد تولدم مبارک وای وای وای شب تولدم چه بارونی میاد اینم کیک تولد خب عیبی نداره همین که اومدین یه دنیا برام ارزش داره
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 23:5 توسط هليا
|
مامان جونم دوست دارممممممممممممممم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:36 توسط هليا
|
واییییییییییییییییییی میدونین بالاخره بعد چند وقت تونستم بیام نت؟ تقریبا بعد 2 ماه اونم به علت قطعیه تلفن اتاقم
اااااا راستی ببخشید یادم رفت سلام کنم خوبین خوشین چه خبرا؟؟؟؟؟ البته از اکثرتون خبر دارم مثلا نفر اول سمیرا با اون نی نی نازش(پسر فروردین)ارنیا کوچولو که واقعا خواستنیه کلاغ مهربون که همیشه بهم سر میزنه و سراغمو میگیره مهناز جون و شیما جونو رعنا جون و...اما یه چیزی که این وسط خیلی تعجب کردم بی خبریم از دونفر بود یکی نگین و یکی هلی نمیدونم چرا خبری ازشون نیست به هر حال امیدوارم هرجا که هستن شاد شاد باشن خب اول یه معذرت خواهی کلی از همه ی دوستای خوبم به خاطر تاخیر طولانی خب دوباره اومدم تا شروع کنم و خاطرات این چند وقتو تا اونجایی که میشه رو براتون بگم راستش نمیدونم از کجا شروع کنم اما از جاهای خوب خوبش شروع میکنم بعد از تعطیلات عید نوروز امسال چهاردهم فروردین رفتم شمال به اصرار بچه ها عصری حوالی ساعت 6 بود که رسیدم شمال البته قرار بود با مریم برم اما دیر کردمو مریم زودتر رفت ولی شانس با من بود و مریم دیرتر از من رسید آخه ماشینشون تو جاده خراب شد خلاصه که وقتی رسیدم منو پانی بودیم خونه انقدر سرد بود که احساس کردم یه لحظه مرغیم که تو سردخونه گذاشته بودنمون واسه انجمادخلاصه که به هر بدبختی بود اون شب خوابیدیم و یه سرمای حسابی خوردیم فرداش رویا هم اومد دیگه واقعا نمیشد سرما رو تحمل کرد واسه همینم 4 تایی رفتیم خونه ی دوستامون البته بیشتر دوست منو رویا بودن چون مریمو پانی نمیشناختنشون کلیم آبرو ریزی شد سر یه سری مسایل که هنوزم خودمو لعنت میکنم تا صبح بیدار بودیمو فیلم میدیدیم ساعت 7 صبح بالاخره خوابمون برد ساعت 11 هم بیدار شدیمو اومدیم خونمون خوشبختانه صاحبخونه ی محترم شوفاژها رو روشن کرده بود و خونه گرم شده بود و ما بسی خرسند گشتیم خب این ترم به خاطر اینکه اکثر بچه ها قائم شهر کلاس داشتن سر کلاسا نمیومدن و فقط منو رویا میرفتیم سر کلاسا (خود شیرین بازی)آخر ترمم همشون مجبور شدن از من جزوه بگیرن راستش توی این 8 ترم کسی ازم جزوه ی همه ی درسارو نگرفته بود خب از اینا که بگذریم میرسیم به سوغاتیام :راستش امسال آرش یه کار عجیب غریب کرد اولین باری که همدیگرو دیدیم یه پاکت بزرگ سبز داد بهم وقتی وسایل توشو در آوردم عین این بچه ها ذوق کردم یه خرس بامزه ی کوچولوی صورتی با 4 تا هاپوی نازه چوبی (خانواده ی خوشبخت)با یه تی شرت صورتی و یه سیم کارت ایرانسل با یه عالمه سوغاتی خوشمزه(گز سوهان نون برنجی)یه لحظه خجالت کشیدم آخه یه دفعه این همه.... بعدشم کلی سر به سر هم گذاشتیمو همدیگرو زدیم البته شوخی بودا توی این مدت احساس میکنم یه جورایی زیادی رابطمون عجیب غریب شده و اما خبر بعدی یه سنجاب کوچولوی بازیگوش به اتاقم اضافه شده که قرار بود اسمشو با آرش بزاریم فندوق اما ندا زودتر براش اسم گذاشته بود منم دیگه عوضش نکردم و همون بنل موند کلی اتفاقای دیگم توی این مدت افتاد که مثل بقیه عجیب غریب بود و یه روزی شاید گفتم خلاصه که این مدت بهترین روزابرام بود به جز چند تا مسئله که دلم خیلی گرفت البته بین منو آرش نبود 16 خرداد هم بالاخره از طرف دانشگاه رفتیم بندرعباس برای درسامون و بازدید با اینکه هوا واقعا گرم بود عینه انسانهای اولیه شده بودیم مثلا تا حالا ماکارونی رو توی یه جمع 19 نفره که استادتون هم اونجا باشه با حراست دانشگاه با دست خوردین یا نه ما که خوردیم خیلیم با حال بود
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:57 توسط هليا
|
اولین پست سال ۱۳۸۸
سلام به همه ی دوست جونای خوبم امیدوارم سال جدید برای همتون پر از شادی و موفقیت بوده و باشه خب راستش امسال عید من رفتم مشهد البته سر جهازی بودم (با داداشمو زن داداشم...)رفتیم جاتون خالی خیلیم خوش گذشت راستش سال تحویل ما توی راه بودیم خدا آخرو عاقبتمو به خیر کنه تا آخر سال دیگه فکر کنم توی راهم خب راستش یه جورای میشه گفت 1 سال توی راه بودیم تا رسیدیم مشهد آخه ساعت 6 صبح راه افتادیم از تهران حدودای ساعت 2 بعداز ظهر بود که رسیدیم یه جایی به اسم مزینان همونجا دم یه محوطه تفریحی که مثل پارک بود توقف کردیم که سال تحویل همه دور هم باشیم خلاصه که ناهارمونو خوردیمو سفره رو جمع کردیم که هفت سین بچینیم وای که چه هفت سینی بود همه چی داشتیم جز دوتا چیز ماهیو سبزه هر چی فکر کردیم چیزی به ذهنمون نرسید سارا کوچولو هم مرتبا نق میزدو میگفت من ماهی میخوام من سبزه میخوام... تا آخر سر یه فکر بکر کردمو برای اینکه سارا موقع سال تحویل ناراحت نباشه با گوجه فرنگی براش ماهی درست کردمو انداختم توی یه لیوان آب که دلش خوش بشه همه خندیدن چندتام خیار پوست کندیمو پوستاشو باریک کردیمو گذاشتیم کنار همو دورشو با کش سر خود سارا بستیم (خلاقیتو حال کنین) راستی توی حرم برا همتون دعا کردم مخصوصا یکی از دوستام که تا چند روز دیگه قراره یه نی نی ناز به خانوادشون اضافه بشه و اما بقیه ی عید تا به امروز خوب از اونجایی که علاقه ی شدید من به جانوران زیاده امسال دوازده تا ماهی واسه سفره هفت سینم گرفتم که یکیش چند روز پیش به دیار باقی شتافت و بسی مارا غمگین نمود راستش این چند روزه کلی با آرش حرف زدم یا اون زنگ میزنه یا من واسه خودمم عجیبه ما که قبلا به زور هفته ای دو یا سه بار اونم ده دقیقه یا آخرش یک ربع حرف میزدیم الان روزی چند دفعه باهم حرف میزنیم خلاصه که بنده خجالتم که ریخت هیچی رومم زیاد شده جدیدا(بی جنبه گیو میبینین)خلاصه که کلی با هم خوب شدیم هر روزم سر کلاه قرمزی بهم یا اس ام اس میدیم یا تک زنگ میزنیم که یادمون باشه با هم ببینیم فرداشم کلی باهم میخندیم خلاصه که هرچی میگذره نمیدونم چرا احساس میکنم بیشتر از قبل دوسش دارم به طوریکه2 یا 3 ساعت که از هم بی خبریم احساس میکنم یه چیزیو گم کردم(بی جنبه ام دیگه) صبح هام که تماشاخانه میبینیم (کانال 5 تهران)البته آرش از ماهواره مجبوره ببینه چون اصفهانه دیروزم یه اتفاق جالب افتاد زن داییه بابای آرش قرار شده آرشو زن بده راستی آرش برای بار سوم رفته بود سینما و فیلم اخراجیهارو دیده بود هی هم به من میگه برو ببین با حاله...
دیشب قرار شد برای دومین بار آرش بیاد نت و اونجا باهم صحبت کنیم اما به خاطر بارندگیه زیاد در اصفهان تلفنشون قطع شده بود و نتونست بیاد
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:10 توسط هليا
|
همچنین از لحاظ استوره شناسی ، پریدن از روی آتش را میتوان به گذر از آتش سیاوش، برای اثبات بی گناهیاش نسبت داد.در دوران باستان و حتی بعد از آن در بسیاری از تمدنها ، گذر از آتش برای اثبات بیگناهی انجام میشده است از مراسمی كه در این جشن رواج دارد میتوان به فالگوش ،فالكوزه ، قاشق زنی و خوردن آجیل مشكل گشا اشاره كرد. خب امسالم با همه ی خوبیها و بدیهاش داره تموم میشه و فقط خاطره هاش برامون به یادگار میمونه چه خوب و چه بد خب بالاخره کم کم آقا موشه داره میره و جاشو به آقا گاوه میده به احتمال زیاد این آخرین پست من توی سال ۸۷ هست امیدوارم سال جدید برای همتون پر از شادی و برکت باشه پیشاپیش عید همتون مبارک راستی سر سفره ی هفت سین منو هم دعا کنین
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 2:43 توسط هليا
لغت نامه ی منو آرش وقتی یه نفرو دوست داری تمام لحظه ها و ثانیه های زندگیت پر از حرفها کارها و صدای اون میشه و تازه این اول بدبختی آدمه البته در اوج خوشبختی میدونم منظورمو نفهمیدین راستش خودمم نفهمیدم که چی گفتم اصلا ولش کنین نمیدونم منظورمو چه جوری بهتون برسونم حالا بعدا سعی میکنم روش فکر کنمو یه جمله ی بهتر براش گیر بیارم کوچولو:این واژه به معنای موجود کوچک و ظریف است اما در لغت نامه ی ما اسم دوم آرشه که واسه اولین بار بهش گفتم نی نی: به نوزاد و بچه ی کوچک انسان گفته میشود اما در لغت نامه ی ما اختصاص دارد به اینجانب یعنی اسم دوم من که آرش به تلافیه گفتن کوچولو این اسمو برام گذاشت و در حال حاضر به این اسم توی گوشیش سیو شدم با یه عکس نی نی جوجه:اسم دیگه ی آرش که یه روز هوس کردم به این اسم بهش اس ام اس بدم البته این اسم بعضی وقتا مخفف میشه و به جوجو ارتقا پیدا میکنه همستر :اسم یک موجود جونده ی اهلی خانگی که شبیه به موش هست ونام دوم من که با نینی در گیر شده و به این اسم خونده میشم(نی نی همستر) مارمولک:یک خزنده ی کوچولو و با نمک که مامانم دل خوشی ازش نداره ولی من عاشقشم برا همینم اسم سوم مهربون شد مارمولک که به اضافه ی جوجه میشه البته بعضی وقتا(جوجه مارمولک) خرسی :اسم بعدیه من که آرش روم گذاشت حالا نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟ هواپیما و باغچه :که نمیدونم این دوتا رو آرش از کجا آورد فقط یادمه انقدر خوابش میومد که هذیون گفتو هر دفعه کلی الکی به این دوتا کلمه میخندیم گیلاس:یک میوه ی تابستونیه خوشمزه به رنگ قرمز که کمپوتش خیلی خوشمزست اگه...دلتون بسوزه خوابالو:اسم دیگه ی آرش چون هروقت به من میرسه خوابش میگیره بد اخلاق اخمو:اسم دیگه ی من که اینو حق داره بهم بگه سیب زمینی و مرغ فرانسوی:که حاصل دستپخت رویاست با اعتماد به نفس بالا که همیشه یادمون میمونه لجباز:اسم دیگه ی من در صورتیکه من اصلا لجباز نیستم سفید برفی:ایضا اسم دیگه ی من لوبیا پلو :غذای مورد نفرت آرش که هر دفعه میخوام لجشو در بیارم میگم ناهار یا شام لوبیا پلو خوردم آخه من این غذا رو دوست دارم فضول:یه وقتایی مجبور میشم به آرش بگم البته هردومون فضولیم البته از نوع خوبش مردم آزار نیستیم ناحیه ی ثبت مغزی:که این ناحیه توی مغز آرش زیادی فعاله جدیدا هم به قول خودش کامپیوتری شده(کوچکترین کار یا حرف من که بهش بگم بعدا میگمو توی مغزش ثبت میکنه و یادش نمیره حالا من چیکار کنم با این ناحیه) خروس:صدای زیبا و دلنشینی دارد البته از نوع بی محلش گربه یا پیشی:صدای مخصوص ارتباط بین ما دوتا البته من بهترم ببعی:البته صداش که مهربون صداشو خیلی خوب در میاره و یکسری اصوات بی معنی که فقط خودمون معنیشو میفهمیم (هوم اهوم هوممممممم) خب لغت نامه تا اینجاش فعلا بسه تا بعد واما اتفاقات امروز امروز حدودای ساعت یک یکو ربع بود زنگ زدم به آرش ببینم کاراش درست شده یا نه که گفت هنوز نه بعدم گفت از دوازده و نیم تا حالا دارم پیاده راه میرم هیچی ماشین نیست سوار بشم منم در کمال بدجنسی خوشحال شدم گفتم خوبه حقته تا تو باشی منو اذیت نکنی آرشم گفت باشه حقمه دیگه تو میای شمال دیگه من دستم بهت میرسه اونوقت بهت میگم منم خندیدم گفتم ایشالا تا ساعت 2 ماشین گیرت نیاد پیاده بری همینجور که یه دفعه یه اتوبوس اومدو دوست دارم مهربونم
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:26 توسط هليا
|
من (نیمه شب) خب بازم بعد تقریبا یک ماه اومدم راستش توی این چند وقت یه عالمه اتفاق برام افتاد که یکسریشون خوب بودو یک سریشونم بد الانم که میخوام اینجا بنویسم اصلا نمیدونم از کجا و چی باید شروع کنم برا همینم شاید یکم قاطی پاطی بنویسم از ۲۳ بهمن که رفتم شمال ۴ دفعه همدیگرو دیدیم که دو دفعش تهنا بودیم ۲ دفعشم با بچه ها کلی هم خوش گذشت شاید یه روزی گفتم چی شد... خب همونجوری که یادتونه من ۲۳ بهمن رفتم شمال که به کارام برسم البته مثلا ولی نشد و تا ۳ روز پیش در گیر کارای حذف اضافه بودم تا بالاخره به زور تونستم ۲۰ واحد بگیرم اونم با ۲ واحد آزمایشگاهی که باز دوباره مجبور شدم عینه جهانگردا دور مازندرانو سیر کنم تا بتونم بگیرم البته این تنها مشکل من نبود ۷ نفریم که این بلا یک ترم درمیون سرمون در میاد معمولا از اونجایی که پانی ترم آخرشه و میخوایم از تمام لحظه های با هم بودن استفاده ی لازمو ببریم تصمیم گرفتیم دانشگاه ساری مهمان بشیم که سه تایی باهم باشیم اما نشد که نشد آخه اون ۲ واحد اونجا ارائه نشده بود و دوباره سر...کج کردیم به سمت قائم شهر البته منو مریم (کاریش نمیشد کرد) بعد از اینهمه دوندگی اومدیم دانشگاه خودمون که نامه بگیریم برای مهمان شدن ولی این مسئول گروهمون مگه راضی میشد نامه بده البته یه جوراییم حق داشت چون ما قبلا از این ماده استفاده کرده بودیم و ترم آخرم نبودیم که دوباره بهمون نامه بدن خلاصه که انقدر التماسشو کردیم تا بالاخره نامه زد به منطقه ۳ که با شرایط ما موافقت بشه بعد کلی نذر و نیاز جواب نامه اومدو موافقت شد حالا هی از اون پله ها بالا و پایین میرفتیم واسه امضا گرفتن دیگه جونمون در اومده بود خدا نصیب هیچکس نکنه آخر سر معاون دانشگاه نامه هارو که دستم دید گفت تو یک نفری پس بقیتون کجان گفتم پایین دبیرخونه... خلاصه که حدود ۲۰ دقیقه داشتم باهاش بحث میکردم اونم هی میگفت چرا درس نمیخونین که آواره ی دانشگاهای دیگه بشین؟؟منم هی میگفتم اینجا واحد ارائه نشده ربطی به درس خوندن ما نداره ...آخرم با اخم امضا کردو تموم شدو قرار شد پس فرداش بریم قائمشهر که مریم براش مشکل پیش اومدو نتونستیم بریم در عوضش آرش بهم زنگ زدو گفت عصری ساعت ۵ میاین بیرون منم از رویا پرسیدم اونم گفت باشه و قرار شد بعد کلاس آرش بریم بالای دانشگاه ساعت ۴:۳۰آماده شدیم که بریم البته قرار بود ۵:۳۰ بریم اما از اونجایی که رویا (همخونه جدید)یکم خجالتی تشریف دارن البته برای ۱۰ دقیقه اول چون بین دوستام هیچکس به پای من نمیرسه از این صفت زودتر رفتیم و ساعت ۵ بود که رسیدیم زنگ زدم به آرش گفتم کجایین گفت داریم میایم رویا هم همینجور عین این بچه ها نق میزد که دیر بشه من چیکار کنم آخه بیچاره قرار بود بره خونه ی خاله اش از طرفیم چند روز پیشش آرش به من گفته بود که فرشید میخواد با رویا دوست بشه.....و این اولین باری بود که قرار بود این دوتا از نزدیک باهم حرف بزنن خلاصه که اومدنو باهم حرف زدن بعدش قرار شد ما زودتر بریم که رویا دیرش نشه رفتیم تو که بگیم صاحب اونجا زنگ بزنه (نسوم)آژانس بیاد که بریم کلی باهامون حرف زدو سراغ مریمو پانیو گرفت گفت پس اون دوتا شیطونا کجان منم گفتم مشکل داشتن نتونستن بیان گفت همش تو فکرم بودین که این سه تا کجان خیلی وقته دیگه نمیان منم گفتم تهران بودیم بعدم همش دانشگاه بودیم خدافظی کردیم اومدیم بیرون که فرشید گفت دوتا شیطونا کین؟ آرش گفت مریمو پانیو میگه گفت اگه اینجا بودن الان اینجا رو میترکوندن و خندیدیم بعدم خدافظی کردیمو اومدیم خونه به رویا تو ماشین گفتم خدا به دادت برسه معلومه ترکه گیر میده بهت ...خلاصه قرار شد باهم دوست بشن و رویا رفت قائمشهر ... فرداش یکشنبه با مریم آماده شدیم که بریم قائمشهر که آرش زنگ زد بهم و گفت میخاد بره قائمشهر قرار شد سه تایی باهم بریم ساعت ۹:۳۰ رفتیم تو ماشین کلی باهم حرف زدیم بعدش یه دفعه بهم گفت اااااونجا چی کار میکنی (یه درخت نشونم داد) اول تعجب کردم بعد منظورشو فهمیدم و خندیدیمتا میدون طالقانی باهم رفتیم بعدم از هم خدافظی کردیم و ما رفتیم دانشگاه خوشبختانه کارمون زود تموم شدو رفتیم ناهار خوردیمو برگشتیم تو ماشین آرش بهم زنگ زدو گفتم داریم برمیگردیم خونه گفت ساعت یک ربع به شش میره اصفهان از هم خدافظی کردیم رسیدم خونه زنگ زدم کلی حرف زدیمساعت ۶ بهم تک زنگ زد که راه افتاده تو راه که بود چند دفعه زنگ زدم بهش از خواب بیدارش کردم ...شبش ساعت ۱۱ با فرشید رفتیم امامزاده البته من نمیخواستم برم قرار شد رویا تنها بره و فرشید بیاد دم خونه دنبالش اما از اونجایی که همسایه فضولمون دم در بود به رویا گفتم زنگ بزن بگو نیاد من باهات میام برمیگردم آماده شدیم رفتیم رویا گفت سرده کاپشن بپوش خلاصه رفتیم از گرما داشتم خفه میشدم تا برسیم پیش فرشید یه کتک حسابی ازم خورد راست راستی داشتم خفه میشدم بعدم که رسیدیم فرشید گفت گرمتون نیست منم گفتم تقصیره رویاست و خندیدیم بعدم فرشید بهم گفت به خدا اگه با رویا نمیومدی دیگه نمیذاشتم آرش بیاد....کلی خجالت کشیدم راستی دوتا مشکل برامون پیش اومده یکی واسه من یکی واسه مهربون دعا کنین زود درست بشه پی نوشت:راستش نمیخواستم اینارو اینجا بنویسم ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه اینو بنویسم راستش الان حدود دوهفتس که یه چیزی توی دلم سنگینی میکنه اونم از نوع داغون خیلی فکرو خیالای چرت ندارم اینم اومده روش راستش سحر دوست من از یک ترم پیش همکلاسی آرش شده همه ی بدبختی منم از همینجا شروع میشه نمیدونم چرا هر چند وقت یه بار از آرش میپرسه که هنوزم با هلیایی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:39 توسط هليا
|
|
این وبلاگ درباره ی زندگیه منو عشقمه امیدوارم همه ی عاشقایی که توی این وبلاگ میان به عشقشون برسن......
راستی اگه دوست داشتین از آرشیو دیدن کنید و داستان عشق ما دوتارو از اول دنبال کنید
و اگر آدم هم مثل من آدم بود میسرایید به اندازه ی
یک حنجره در گوش زمان
قطعه شعری از عشق که همین عشق
سر آغاز منو عالم بود
پیش از این بود جهان یکه و در تنهایی ...ظلماتی که یقین ماتم بود
پس جهان بی من یا من بی عالم
بود چیزی که در آن چیز وجودی کم بود
و تو بی جان جهان نیز منم کالبدی
ارزشی بود اگر بودن ما باهم بود