تبليغاتX
خیلی سخته یه نفرو باتمام وجودت دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی خاطرات آرش و هلیا

خاطرات آرش و هلیا

اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!

        تولدم مبارک

البته فردا ۵ صبح به دنیا میام

واییییییییییییییییییییی باورم نمیشه یعنی الان من ۲۴ ساله که دارم زندگی میکنم؟؟؟؟؟؟؟یعنی انقدر بزرگ بودم؟

واقعا که عمر آدم مثل برق و باد میره

خب حالا یکم خودمو تحویل بگیرم

۱

۲

۳

تولد تولد تولدم مبارک       مبارک مبارک تولدم مبارک

وای وای وای شب تولدم چه بارونی میاد

                                                         اینم کیک تولد

                                                             پس کادوهاتون کوششششششششش؟؟؟

خب عیبی نداره همین که اومدین یه دنیا برام ارزش داره

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 23:5 توسط هليا |

 

                           روز مادر مبارک

مامان جونم دوست دارممممممممممممممم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:36 توسط هليا |

واییییییییییییییییییی میدونین بالاخره بعد چند وقت تونستم بیام نت؟ تقریبا بعد 2 ماه اونم به علت قطعیه تلفن اتاقم

اااااا راستی ببخشید یادم رفت سلام کنم خوبین خوشین چه خبرا؟؟؟؟؟ البته از اکثرتون خبر دارم مثلا نفر اول سمیرا با اون نی نی نازش(پسر فروردین)ارنیا کوچولو که واقعا خواستنیه

کلاغ مهربون که همیشه بهم سر میزنه و سراغمو میگیره

مهناز جون و شیما جونو رعنا جون و...اما یه چیزی که این وسط خیلی تعجب کردم بی خبریم از دونفر بود یکی نگین و یکی هلی نمیدونم چرا خبری ازشون نیست به هر حال امیدوارم هرجا که هستن شاد شاد باشن

خب اول یه معذرت خواهی کلی از همه ی دوستای خوبم به خاطر تاخیر طولانی خب دوباره اومدم تا شروع کنم و خاطرات این چند وقتو تا اونجایی که میشه رو براتون بگم

راستش نمیدونم از کجا شروع کنم اما از جاهای خوب خوبش شروع میکنم بعد از تعطیلات عید نوروز امسال چهاردهم فروردین رفتم شمال به اصرار بچه ها عصری حوالی ساعت 6 بود که رسیدم شمال البته قرار بود با مریم برم اما دیر کردمو مریم زودتر رفت ولی شانس با من بود و مریم دیرتر از من رسید آخه ماشینشون تو جاده خراب شد

خلاصه که وقتی رسیدم منو پانی بودیم خونه انقدر سرد بود که احساس کردم یه لحظه مرغیم که تو سردخونه گذاشته بودنمون واسه انجمادخلاصه که به هر بدبختی بود اون شب خوابیدیم و یه سرمای حسابی خوردیم فرداش رویا هم اومد دیگه واقعا نمیشد سرما رو تحمل کرد واسه همینم 4 تایی رفتیم خونه ی دوستامون البته بیشتر دوست منو رویا بودن چون مریمو پانی نمیشناختنشون کلیم آبرو ریزی شد سر یه سری مسایل که هنوزم خودمو لعنت میکنم تا صبح بیدار بودیمو فیلم میدیدیم ساعت 7 صبح بالاخره خوابمون برد ساعت 11 هم بیدار شدیمو اومدیم خونمون خوشبختانه صاحبخونه ی محترم شوفاژها رو روشن کرده بود و خونه گرم شده بود و ما بسی خرسند گشتیم

خب این ترم به خاطر اینکه اکثر بچه ها قائم شهر کلاس داشتن سر کلاسا نمیومدن و فقط منو رویا میرفتیم سر کلاسا (خود شیرین بازی)آخر ترمم همشون مجبور شدن از من جزوه بگیرن راستش توی این 8 ترم کسی ازم جزوه ی همه ی درسارو نگرفته بود خب از اینا که بگذریم میرسیم به سوغاتیام :راستش امسال آرش یه کار عجیب غریب کرد اولین باری که همدیگرو دیدیم یه پاکت بزرگ سبز داد بهم وقتی وسایل توشو در آوردم عین این بچه ها ذوق کردم یه خرس بامزه ی کوچولوی صورتی با 4 تا هاپوی نازه چوبی (خانواده ی خوشبخت)با یه تی شرت صورتی و یه سیم کارت ایرانسل با یه عالمه سوغاتی خوشمزه(گز سوهان نون برنجی)یه لحظه خجالت کشیدم آخه یه دفعه این همه....

بعدشم کلی سر به سر هم گذاشتیمو همدیگرو زدیم البته شوخی بودا

توی این مدت احساس میکنم یه جورایی زیادی رابطمون عجیب غریب شده حالا چرا نمیدونم چند روز بعدش با رویا رفتیم نسوم حوصلمون حسابی سر رفته بود قرار شد آرشم بیاد زودتر از ما رسید اونم به خاطر رویا از بس شله البته واسه بیرون رفتن وقتی رسیدیم تنهایی نشسته بود و منتظر ما بود وقتی دیدمش انقدر ذوق کردم که انگار صد سال بود ندیده بودمش که یه دفعه گفت دوستتم اینجاست گفتم کی؟ گفت بهشاد یه دفعه جا خوردم آخه دوست نداشتم منو آرشو با هم ببینه رویام گفت پس من میرم پیششون بعدش آرش از تو کیفش یه چیزی در آورد داد بهم که هم ذوق کردم هم تعجب کردم شاید باورتون نشه توت فرنگی برام گرفته بود صبر کردیم تا رویام اومد با هم خوردیم بعدم بلند شدیم از تو آلاچیق رفتیم بریم بالای جنگل راه بریم که بارون گرفت و برگشتیم که بهشاد اومد بیرونو همدیگرو دیدیم بعد بهم گفت تو که با آرش بهم زده بودی دوروغگو منم خندیدمو چیزی نگفتم بعد آژانس گرفتیم رفتیم شام خوردیمو اومدیم خونه آرشم برگشت قائمشهرشبم کلی حرف زدیمو واسه ی خرسمون اسم گذاشتیم به خاطر شکم توپولش اسمشو گذاشتیم گامبالوشده بچه مون تازشم خیلی بی ادبه البته تقصیره آرشه یه دفعه ی دیگم مهربون برام کلی زردآلو با بستنی و لواشک آورد که کلی ذوق کردم واسه ی یک خردادم که سالگرد دوستیمون بود برام یه جابرسیه صورتی خرید

و اما خبر بعدی یه سنجاب کوچولوی بازیگوش به اتاقم اضافه شده که قرار بود اسمشو با آرش بزاریم فندوق اما ندا زودتر براش اسم گذاشته بود منم دیگه عوضش نکردم و همون بنل موند

کلی اتفاقای دیگم توی این مدت افتاد که مثل بقیه عجیب غریب بود و یه روزی شاید گفتم

خلاصه که این مدت بهترین روزابرام بود به جز چند تا مسئله که دلم خیلی گرفت البته بین منو آرش نبود

 

16 خرداد هم بالاخره از طرف دانشگاه رفتیم بندرعباس برای درسامون و بازدید با اینکه هوا واقعا گرم بود و شرجی اما خیلی خوش گذشت کلیم عکس انداختیمو شیطونی کردیمشغل آیندم از لحظه ی اول تو قطار گرفته که با خنده شروع شد تا لحظه ی آخر که با گریه و دلتنگیو یاد آوریه خاطرات این 4 سال بود همش خوب بود و فراموش نشدنی واقعا خوش گذشت با اینکه گرما زده شدم

عینه انسانهای اولیه شده بودیم مثلا تا حالا ماکارونی رو توی یه جمع 19 نفره که استادتون هم اونجا باشه با حراست دانشگاه با دست خوردین یا نه ما که خوردیم خیلیم با حال بود

یه روزم که ناهارمون کالباس بود با گوجه فرنگیو پیازو هندوانه(از ابتکارات مامور خرید بود خیار شور گیر نیاورده بود) خلاصه که همش خاطره شد بعدم که کلی  توی پاساژهای قشم گشتیم و خرید کردیم  تا استاد بی چاره یه نمونه میگفت ببینیم همه جیغو داد میکردیم که هوا گرمه ولی موقع خرید که میشد به قول استاد اصلا گرم نبود  شب آخرم استادمون برامون کنار خلیج فارس آواز خوند واقعا صداش عالی بودددددد اشک هممون در اومد حتی خود استاد  خلاصه که واقعا خوش گذشت کلیم خرچنگ گرفتم میتونم به جرات بگم صمیمی ترین و بهترین محیط رو دانشگاه ما داره استادا واقعا با بچه ها صمیمین مخصوصا استادای گروه ما با اینکه همه دانشگاهمونو مسخره میکنن البته در سطح استان..... شبم که اومدیم خونه رویا تشنش بود بطریه آبو یه دفعه سر کشید که جیغش در اومد  دوید توی دستشویی حدس بزنین چی شده بود؟؟؟؟؟؟؟صبح که رفته بودیم قشم از آب 3 تا بچه ی عروس دریایی گرفتیم و انداختیم توی بطری آب رویام فکر کرده بود آب خوراکیه و بطری رو سر کشیده بود(آب شور و تلخ دریا) رفتم به استاد گفتم سریع اومد پیشمون و دید بله رویا یکی از عروس دریایی ها رو نوش جان کرده خلاصه که تا صبح کلی آب خورد که سمش دفع بشه البته چون بچه بود سمش زیاد نبود و خیلی کم بود و قرار شد با همکاریه سینا یکی از همکلاسیامون اسم رویا در کتاب گینس ثبت بشه فردام ساعت 3 برگشتیم  توی قطارم کلی بازی کردیمو قطارو گذاشتیم روی سرمون همه خندشون گرفته بود از دستمون آخر شبم مثل رفتنه منو رویا و استاد با سپیده حکم بازی کردیم و استادو دودست بردیم که قرار شد این درس منو استاد حذف کنه البته شوخی ولی آخر سر باختم و مجبور شدم به همه چایی بدم که استاد دلش نیومد و خودش به همه چایی داد بعدم همه نشستیم جدول حل کردیم هرچیم که حرف اضافه میومد خودمون به جدول خونه اضافه میکردیم خلاصه که خیلی خوش گذشت

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:57 توسط هليا |

اولین پست سال ۱۳۸۸

سلام به همه  ی دوست جونای خوبم امیدوارم سال جدید برای همتون پر از شادی و موفقیت بوده و باشه خب راستش امسال عید من رفتم مشهد البته سر جهازی بودم (با داداشمو زن داداشم...)رفتیم جاتون خالی خیلیم خوش گذشت راستش سال تحویل ما توی راه بودیم خدا آخرو عاقبتمو به خیر کنه تا آخر سال دیگه فکر کنم توی راهم

خب راستش یه جورای میشه گفت 1 سال توی راه بودیم تا رسیدیم مشهد آخه ساعت 6 صبح راه افتادیم از تهران حدودای ساعت 2 بعداز ظهر بود که رسیدیم یه جایی به اسم مزینان همونجا دم یه محوطه تفریحی که مثل پارک بود توقف کردیم که سال تحویل همه دور هم باشیم خلاصه که ناهارمونو خوردیمو سفره رو جمع کردیم که هفت سین بچینیم وای که چه هفت سینی بود همه چی داشتیم جز دوتا چیز ماهیو سبزه هر چی فکر کردیم چیزی به ذهنمون نرسید سارا کوچولو هم مرتبا نق میزدو میگفت من ماهی میخوام من سبزه میخوام... تا آخر سر یه فکر بکر کردمو برای اینکه سارا موقع سال تحویل ناراحت نباشه با گوجه فرنگی براش ماهی درست کردمو انداختم توی یه لیوان آب که دلش خوش بشه همه خندیدن چندتام خیار پوست کندیمو پوستاشو باریک کردیمو گذاشتیم کنار همو دورشو با کش سر خود سارا بستیم (خلاقیتو حال کنین)خلاصه که سارا کوچولو هم خندیدوقرآن خوندیمو ...سال تحویل شد منو ندا با سحرو سارا همچین جیغ کشیدیمو پریدیم بغل هم که کل پارک برگشتن مارو با تعجب نگاه کردن داداشمم یه اخمی بهمون کرد که نگو ولی ما که به روی خودمون نمیاوردیمو کار خودمونو میکردیم بعدش کلی عکس انداختیمو رفتیم نماز خوندیمو اومدیم وسایلو جمع کردیمو راه افتادیم تا مشهد یک بند حرف میزدیم با همو میخندیدیم آخه منو ندا سحر و سارا با داداشیم توی یه ماشین بودیم و بقیه توی یه ماشین دیگه خلاصه که حسابی آتیش سوزوندیم حدودای ساعت هشت بود که آرشیم زنگ زدو عیدو بهم تبریک گفتیم البته قبلش کلی اس ام اس دادم بهش ولی هیچکدوم بهش نرسیده بود اونم میگفت کلی بهم زنگ زده تا الان تونسته بگیره خلاصه یکم حرف زدیمو خدافظی کردیم ساعت هشتو نیم بود که رسیدیم مشهد و رفتیم هتل...که مامانی زنگ زدو با هم حرف زدیم شبم کلی با سحرو ندا و سارا خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم ساعت 10:30 بود که دیدم گوشیم داره روشن خاموش میشه دیدم آرشه ریجکتش کردمو بهش اس ام اس دادم که بزار شاممو بخورم زشته بعد بهت زنگ میزنم خلاصه که انقدر خسته بودم که خوابم بردو یادم رفت به آرش زنگ بزنم صبح که بلند شدم اس ام اسشو خوندم که نوشته بود من میرم بخوابم خیلی خسته ام فردا زنگ میزنم عزیزم ...صبحانمونو خوردیمو وضو گرفتیم رفتیم حرم راستش من دومین بارم بود که مشهد میرفتم خیلی شلوغ بود همش میترسیدیم همو گم کنیم تا اینکه بالاخره رفتیم تو ونماز خوندیمو زیارتواومدیم خونه ساعت 1 بود دیدم آرش زنگ زده منم گوشیمو تو هتل جا گذاشته بودم اومدم زنگ زدم یکم حرف زدیمو ادا اصول درآوردیم خلاصه که این چند روز خیلی خوش گذشت اگه بخوام همشو بگم خیلی طولانی میشه فقط همینو میگم که 2 روز آخر بارونی میومد که انگار اومده بودیم شمال

راستی توی حرم برا همتون دعا کردم مخصوصا یکی از دوستام که تا چند روز دیگه قراره یه نی نی ناز به خانوادشون اضافه بشه نگین  مریم  پانی<<<* مهربونم *>> > رویا و...یه نمازم به نیت همه دوستام خوندم از سوغاتیم خبری نیست حتی واسه آرشم نشد بگیرم

 

و اما بقیه ی عید تا به امروز                                                                                                     

خوب از اونجایی که علاقه ی شدید من به جانوران زیاده امسال دوازده تا ماهی واسه سفره هفت سینم گرفتم که یکیش چند روز پیش به دیار باقی شتافت و بسی مارا غمگین نمود آخه خیلی خوشگل بوداما بقیه سرحالند

راستش این چند روزه کلی با آرش حرف زدم یا اون زنگ میزنه یا من واسه خودمم عجیبه ما که قبلا به زور هفته ای دو یا سه بار اونم ده دقیقه یا آخرش یک ربع حرف میزدیم الان روزی چند دفعه باهم حرف میزنیم خلاصه که بنده خجالتم که ریخت هیچی رومم زیاد شده جدیدا(بی جنبه گیو میبینین)خلاصه که کلی با هم خوب شدیم هر روزم سر کلاه قرمزی بهم یا اس ام اس میدیم یا تک زنگ میزنیم که یادمون باشه با هم ببینیم فرداشم کلی باهم میخندیم  خلاصه که هرچی میگذره نمیدونم چرا  احساس میکنم بیشتر از قبل دوسش دارم   به طوریکه2  یا 3 ساعت که از هم بی خبریم  احساس میکنم یه چیزیو گم کردم(بی جنبه ام دیگه) 

صبح هام که تماشاخانه میبینیم (کانال 5 تهران)البته آرش از ماهواره مجبوره ببینه چون اصفهانه

دیروزم یه اتفاق جالب افتاد زن داییه بابای آرش قرار شده آرشو زن بده این بدجنسم تندی به مامانش گفته که کی هستنو چه شکلین مامانشم دعواش کرده دلم خنک شد البته ناراحت نشدم چون میدونستم داره سر به سرم میزاره بخندیم تو اس ام اساشم بهم گفت شبم که براشون مهمون اومده بود اس ام اس داد بهم که یه عالمه برامون مهمون اومد منم تند تند پذیرایی کردم مامانم اینام تازه اومدن منم بهش گفتم آخی پس دیگه واقعا وقت شوهر کردنته آرشم گفت آره حالا کدومو بگیرم منم گفتم هر دوشونو با مامانشون آرشم گفت نه دعواشون میشه اونجوری کلی خندیدیم

 راستی آرش برای بار سوم رفته بود سینما و فیلم اخراجیهارو دیده بود هی هم به من میگه برو ببین با حاله...

دیشب قرار شد برای دومین بار آرش بیاد نت و اونجا باهم صحبت کنیم اما به خاطر بارندگیه زیاد در اصفهان تلفنشون قطع شده بود و نتونست بیاد تا ساعت یکو نیم اس ام اس بازی کردیم و هی بهم میگفت نمیدونی اینجا چه بارونی میاد ... الان داره تگرگ میاد... الان رعد و برق زد...خلاصه که گزارش لحظه به لحظه هواشناسی بهم میداد منم که عاشق بارونم حرصم در اومده بود و بهش میگفتم بدجنس منم میخواممممممم آرشم میگفت من که بهت گفتم بیا اصفهان خودت نیومدی حالا هم عیبی نداره اخبار گفت فردا تهرانم بارون میاد منم ذوق کردم و خوابیدیم امروز صبح که بیدار شدم دیدم وای به جای بارون داره برف میاد اونم چه برفی همه جا سفید شده انگار یه عالمه پنبه ریختن تو خیابون  خیلی عجیبه برف بهاری

خدایا به خاطر این همه مهربونی شکرت

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:10 توسط هليا |

  PardisFun.Com  ازچهارشنبه سوری با نام جشن سوری در تاریخ بخارا یاد شده است.هم اكنون در مكان های مختلف كشورمان این جشن با نام های متفاوت یاد می‌شود:«در خراسان به آن چهار شنبه سوری ـ در اصفهان،چهارشنبه سرخی ـ در شیراز و بندر عباس، چهارشنبه اخر سال ـ در لاریجان، چهارشنبه شوری ـ در مازندران و گرمسار، آخر چهار شنبه ـ در حوزه ایران مركزی، چهارشنبه سهری ـ در آذربایجان، توز چهار شنبه ـ در گیلان، گول گوله چهار شنبه ـ در قزوین، كوله چهار شنبه»

اما در معنی واژه سوری هم عقاید مختلف است: برخی عقیده دارند كه واژه " سوری" از واژه پهلوی "سوریك" به معنای سرخ آمده است.بعضی ها هم معنی جشن از آن برداشت كرده اند

همچنین از لحاظ استوره شناسی ، پریدن از روی آتش را می‌توان به گذر از آتش سیاوش، برای اثبات بی گناهی‌اش نسبت داد.در دوران باستان و حتی بعد از آن در بسیاری از تمدن‌ها ، گذر از آتش برای اثبات بی‌گناهی انجام می‌شده است

از مراسمی كه در این جشن رواج دارد می‌توان به فال‌گوش ،فال‌كوزه ، قاشق زنی و خوردن آجیل مشكل گشا اشاره كرد.

 

خب امسالم با همه ی خوبیها و بدیهاش داره تموم میشه و فقط خاطره هاش برامون به یادگار میمونه چه خوب و چه بد

اینم آتیش چهارشنبه سوریه امسال برای وبلاگم ببخشید اگه در حد کبریته آخه نمیخواستم زیادی خطرناک بشه از طرفیم من خیلی گرماییم ترسیدم گرما زده بشم

خب بالاخره کم کم آقا موشه داره میره و جاشو به آقا گاوه میده

 

 به احتمال زیاد این آخرین پست من توی سال ۸۷ هست امیدوارم سال جدید برای همتون پر از شادی و برکت باشه

پیشاپیش عید همتون مبارک

راستی سر سفره ی هفت سین منو هم دعا کنین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 2:43 توسط هليا

راستش این پستم اولش با پستای قبلی کلی فرق داره

لغت نامه ی منو آرش وقتی یه نفرو دوست داری تمام لحظه ها و ثانیه های زندگیت پر از حرفها کارها و صدای اون میشه و تازه این اول بدبختی آدمه البته در اوج خوشبختی میدونم منظورمو نفهمیدین راستش خودمم نفهمیدم که چی گفتم اصلا ولش کنین نمیدونم منظورمو چه جوری بهتون برسونم حالا بعدا سعی میکنم روش فکر کنمو یه جمله ی بهتر براش گیر بیارم

 و اما لغت نامه ی منو آرش این لغت نامه تقریبا از ماه اول دوستی ما با دوتا کلمه شکل گرفت که بعدها پیشرفت زیادی کرد البته این پیشرفت به یکباره حاصل شد یعنی تقریبا تا 1 سالو نیم پیش فقط این دوتا کلمه توی لغت نامه ی ما بود تا اینکه کم کم یه سری لغات عجیبو غریب دیگه هم به این لغت نامه ی اختصاصی اضافه شد از جمله اسم جانوران مختلف که هرکدوم معنای کاربردی خاصیو برای ما دوتا داره و یک سری کلمات عجیب غریب که توی فرهنگ لغات عمومی معنی متفاوتی از معنی لغت نامه ی ما داره خب میدونم مسخره ام میکنین اما برام مهم نیست آخه این لغات واسم یادآور کلی خاطره های خوبو جالبه برا همینم چندتاشونو خواستم اینجا بنویسم :

کوچولو:این واژه به معنای موجود کوچک و ظریف است اما در لغت نامه ی ما اسم دوم آرشه که واسه اولین بار بهش گفتم

نی نی: به نوزاد و بچه ی کوچک انسان گفته میشود اما در لغت نامه ی ما اختصاص دارد به اینجانب یعنی اسم دوم من که آرش به تلافیه گفتن کوچولو این اسمو برام گذاشت و در حال حاضر به این اسم توی گوشیش سیو شدم با یه عکس نی نی

جوجه:اسم دیگه ی آرش که یه روز هوس کردم به این اسم بهش اس ام اس بدم البته این اسم بعضی وقتا مخفف میشه و به جوجو ارتقا پیدا میکنه

همستر :اسم یک موجود جونده ی اهلی خانگی که شبیه به موش هست ونام دوم من که با نینی در گیر شده و به این اسم خونده میشم(نی نی همستر)

مارمولک:یک خزنده ی کوچولو و با نمک که مامانم دل خوشی ازش نداره ولی من عاشقشم برا همینم اسم سوم مهربون شد مارمولک که به اضافه ی جوجه میشه البته بعضی وقتا(جوجه مارمولک)

خرسی :اسم بعدیه من که آرش روم گذاشت حالا نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟

هواپیما و باغچه :که نمیدونم این دوتا رو آرش از کجا آورد فقط یادمه انقدر خوابش میومد که هذیون گفتو هر دفعه کلی الکی به این دوتا کلمه میخندیم

گیلاس:یک میوه ی تابستونیه خوشمزه به رنگ قرمز که کمپوتش خیلی خوشمزست اگه...دلتون بسوزه

خوابالو:اسم دیگه ی آرش چون هروقت به من میرسه خوابش میگیره

بد اخلاق اخمو:اسم دیگه ی من که اینو حق داره بهم بگه

سیب زمینی و مرغ فرانسوی:که حاصل دستپخت رویاست با اعتماد به نفس بالا که همیشه یادمون میمونه

لجباز:اسم دیگه ی من در صورتیکه من اصلا لجباز نیستم

سفید برفی:ایضا اسم دیگه ی من

لوبیا پلو :غذای مورد نفرت آرش که هر دفعه میخوام لجشو در بیارم میگم ناهار یا شام لوبیا پلو خوردم آخه من این غذا رو دوست دارم

فضول:یه وقتایی مجبور میشم به آرش بگم البته هردومون فضولیم البته از نوع خوبش مردم آزار نیستیم

 ناحیه ی ثبت مغزی:که این ناحیه توی مغز آرش زیادی فعاله جدیدا هم به قول خودش کامپیوتری شده(کوچکترین کار یا حرف من که بهش بگم بعدا میگمو توی مغزش ثبت میکنه و یادش نمیره حالا من چیکار کنم با این ناحیه)

خروس:صدای زیبا و دلنشینی دارد البته از نوع بی محلش

گربه یا پیشی:صدای مخصوص ارتباط بین ما دوتا البته من بهترم

ببعی:البته صداش که مهربون صداشو خیلی خوب در میاره

و یکسری اصوات بی معنی که فقط خودمون معنیشو میفهمیم (هوم اهوم هوممممممم)

خب لغت نامه تا اینجاش فعلا بسه تا بعد

 واما اتفاقات امروز امروز حدودای ساعت یک یکو ربع بود زنگ زدم به آرش ببینم کاراش درست شده یا نه که گفت هنوز نه بعدم

 گفت از دوازده و نیم تا حالا دارم پیاده راه میرم هیچی ماشین نیست سوار بشم منم در کمال بدجنسی خوشحال شدم گفتم خوبه حقته تا تو باشی منو اذیت نکنی آرشم گفت باشه حقمه دیگه تو میای شمال دیگه من دستم بهت میرسه اونوقت بهت میگم منم خندیدم گفتم ایشالا تا ساعت 2 ماشین گیرت نیاد پیاده بری همینجور که یه دفعه یه اتوبوس اومدو سوار شد  سوارش نکرد و رفت منم خندیدم بهش اما دوباره یه تاکسی اومد و سوار شد بعدم خندید گفت دیدی سوار شدم لجم گرفت بعد گفت رسیدم خونه زنگ میزنمو خداحافظی کردیموقتی رسید خونه زنگ زد یه عالمه حرف زدیم و کل کل کردیم گفت میای شمال دیگه درستت میکنم منم گفتم من درستم یکی باید خودتو درست کنه بعدش گفت زبون در اوردی بالاخره با رویا میای بیرون دیگه منم گفتم مگه من زنگوله ام با رویا بیام یه دفعه خندید گفت آهان به رویا گفتی گوسفند بزغاله...اگه بهش نگفتم منم گفتم بگو شنونده خودش باید عاقل باشه بعدش خندید گفت بهم میرسیم..... بعدم خداحافظی کرد رفت سراغ باغبونی که گل بکاره تو باغچه منم اومدم یکم تو اینترنت چرخیدمو بعدم شروع کردم به تمیز کردن خونه که ماجرایی پیش اومد در حد افتضاح یه خرابکاریه درستو حسابی کردم اونم از نوع مرگبار که باید توی تاریخ ثبت بشه آخه یکی نیست به من بگه مثلا سواد داری؟ مثلا داری لیسانس میگیری این فکرای برترو از کجا میاری؟ راستش یه دفعه زد به سرم که برم حمام و آشپزخونه رو بشورم واسه همینم یه سطل برداشتمو جرم گیرو پودرو وایتکسو باهم قاطی کردمو ریختم کف حموم بعدش یکم آب ریختم روش که مثلا سرامیکها خیس بخورن آخ چشمتون روز بد نبینه آب ریختن رو سرامیکا همانا و خفه شدن من از بخار تولید شده همانا شانس آوردم در حموم باز بود و گرنه الان باید آگهی ترحیممو تو وبلاگ میخوندین شاید باورتون نشه از بوی محلول معجزه آسای تولیدیه کمپانیه مخصوص خودم جلوی چشمام سیاه شد و فقط سریع پریدم بیرون نیم ساعت داشتم سرفه میکردمو اشکم بی اختیار میومدبهتر که شدم یه حوله گرفتم جلوی دهنو دماغم رفتم تو حموم هواکشو زدم حالم خیلی بد شده بود هربار نفس میکشیدم گلوم و ریه هام میسوخت به بدبختی دوش آبو باز کردم که همه شسته بشه بره بعدشم کلی آب خوردم بعد زنگ زدم دست گلی که به آب دادمو برا آرش گفتم اونم عصبانی شد گفت این کارا چیه میکنی اینجوری مواظب خودتی؟اومدی شب عیدی مامانتو مثلا خوشحال کنی بهش کمک کنی این کارا رو میکنی آخه کار بلد نیستی چرا دست میزنی ؟؟؟؟؟؟؟بعدم گفت برو چایی بخور که گلوت خوب بشه دیگم از این کارا نکن تو حمومم نرو نمیگی اینارو قاطی میکنی تولید اسید میکنه میمیری اگه میریخت روت که الان سوراخ سوراخ شده بودی منم میخندیدم دعوام کرد بعدم گفت دیگه از این کارا نکن برو چایی بخور گلوت خوب بشه...

دوست دارم مهربونم

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:26 توسط هليا |

من
به پایان دلتنگی می اندیشم
آن نهایتی
که همیشه تو را خواهم داشت...

                                                    (نیمه شب)

خب بازم بعد تقریبا یک ماه اومدم

راستش توی این چند وقت یه عالمه اتفاق برام افتاد که یکسریشون خوب بودو یک سریشونم بد الانم که میخوام اینجا بنویسم اصلا نمیدونم از کجا و چی باید شروع کنم برا همینم شاید یکم قاطی پاطی بنویسم

از ۲۳ بهمن که رفتم شمال ۴ دفعه همدیگرو دیدیم که دو دفعش تهنا بودیم ۲ دفعشم با بچه ها کلی هم خوش گذشت شاید یه روزی گفتم چی شد...

خب همونجوری که یادتونه من ۲۳ بهمن رفتم شمال که به کارام برسم البته مثلا ولی نشد و تا ۳ روز پیش در گیر کارای حذف اضافه بودم تا بالاخره به زور تونستم ۲۰ واحد بگیرم اونم با ۲ واحد آزمایشگاهی که باز دوباره مجبور شدم عینه جهانگردا دور مازندرانو سیر کنم تا بتونم بگیرم البته این تنها مشکل من نبود ۷ نفریم که این بلا یک ترم درمیون سرمون در میاد معمولا

از اونجایی که پانی ترم آخرشه و میخوایم از تمام لحظه های با هم بودن استفاده ی لازمو ببریم تصمیم گرفتیم دانشگاه ساری مهمان بشیم که سه تایی باهم باشیم اما نشد که نشد آخه اون ۲ واحد اونجا ارائه نشده بود و دوباره سر...کج کردیم به سمت قائم شهر البته منو مریم (کاریش نمیشد کرد) بعد از اینهمه دوندگی اومدیم دانشگاه خودمون که نامه بگیریم برای مهمان شدن ولی این مسئول گروهمون مگه راضی میشد نامه بده البته یه جوراییم حق داشت چون ما قبلا از این ماده استفاده کرده بودیم و ترم آخرم نبودیم که دوباره بهمون نامه بدن خلاصه که انقدر التماسشو کردیم تا بالاخره نامه زد به منطقه ۳ که با شرایط ما موافقت بشه بعد کلی نذر و نیاز جواب نامه اومدو موافقت شد حالا هی از اون پله ها بالا و پایین میرفتیم واسه امضا گرفتن دیگه جونمون در اومده بود خدا نصیب هیچکس نکنه آخر سر معاون دانشگاه نامه هارو که دستم دید گفت تو یک نفری پس بقیتون کجان گفتم پایین دبیرخونه... خلاصه که حدود ۲۰ دقیقه داشتم باهاش بحث میکردم اونم هی میگفت چرا درس نمیخونین که آواره ی دانشگاهای دیگه بشین؟؟منم هی میگفتم اینجا واحد ارائه نشده ربطی به درس خوندن ما نداره ...آخرم با اخم امضا کردو تموم شدو قرار شد پس فرداش بریم قائمشهر که مریم براش مشکل پیش اومدو نتونستیم بریم  در عوضش آرش بهم زنگ زدو گفت عصری ساعت ۵ میاین بیرون منم از رویا پرسیدم اونم گفت باشه و قرار شد بعد کلاس آرش بریم بالای دانشگاه  ساعت ۴:۳۰آماده شدیم که بریم البته قرار بود ۵:۳۰ بریم اما از اونجایی که رویا (همخونه جدید)یکم خجالتی تشریف دارن البته برای ۱۰ دقیقه اول چون بین دوستام هیچکس به پای من نمیرسه از این صفت زودتر رفتیم و ساعت ۵ بود که رسیدیم زنگ زدم به آرش گفتم کجایین گفت داریم میایم رویا هم همینجور عین این بچه ها نق میزد که دیر بشه من چیکار کنم آخه بیچاره قرار بود بره خونه ی خاله اش از طرفیم چند روز پیشش آرش به من گفته بود که فرشید میخواد با رویا دوست بشه.....و این اولین باری بود که قرار بود این دوتا از نزدیک باهم حرف بزنن خلاصه که اومدنو باهم حرف زدن بعدش قرار شد ما زودتر بریم که رویا دیرش نشه رفتیم تو که بگیم صاحب اونجا زنگ بزنه (نسوم)آژانس بیاد که بریم کلی باهامون حرف زدو سراغ مریمو پانیو گرفت گفت پس اون دوتا شیطونا کجان منم گفتم مشکل داشتن نتونستن بیان گفت همش تو فکرم بودین که این سه تا کجان خیلی وقته دیگه نمیان  منم گفتم تهران بودیم بعدم همش دانشگاه بودیم خدافظی کردیم اومدیم بیرون که فرشید گفت دوتا شیطونا کین؟ آرش گفت مریمو پانیو میگه گفت اگه اینجا بودن الان اینجا رو میترکوندن و خندیدیم بعدم خدافظی کردیمو اومدیم خونه به رویا تو ماشین گفتم خدا به دادت برسه معلومه ترکه گیر میده بهت ...خلاصه قرار شد باهم دوست بشن و رویا رفت قائمشهر ...

فرداش یکشنبه با مریم آماده شدیم که بریم قائمشهر که آرش زنگ زد بهم و گفت میخاد بره قائمشهر قرار شد سه تایی باهم بریم ساعت ۹:۳۰ رفتیم  تو ماشین کلی باهم حرف زدیم بعدش یه دفعه بهم گفت اااااونجا چی کار میکنی (یه درخت نشونم داد) اول تعجب کردم بعد منظورشو فهمیدم و خندیدیمتا میدون طالقانی باهم رفتیم بعدم از هم خدافظی کردیم و ما رفتیم دانشگاه خوشبختانه کارمون زود تموم شدو رفتیم ناهار خوردیمو برگشتیم تو ماشین آرش بهم زنگ زدو گفتم داریم برمیگردیم خونه گفت ساعت یک ربع به شش میره اصفهان از هم خدافظی کردیم رسیدم خونه زنگ زدم کلی حرف زدیمساعت ۶ بهم تک زنگ زد که راه افتاده تو راه که بود چند دفعه زنگ زدم بهش از خواب بیدارش کردم ...شبش ساعت ۱۱ با فرشید رفتیم امامزاده البته من نمیخواستم برم قرار شد رویا تنها بره و فرشید بیاد دم خونه دنبالش اما از اونجایی که همسایه فضولمون دم در بود به رویا گفتم زنگ بزن بگو نیاد من باهات میام برمیگردم آماده شدیم رفتیم رویا گفت سرده کاپشن بپوش خلاصه رفتیم از گرما داشتم خفه میشدم تا برسیم پیش فرشید یه کتک حسابی ازم خورد راست راستی داشتم خفه میشدم بعدم که رسیدیم فرشید گفت گرمتون نیست منم گفتم تقصیره رویاست و خندیدیم بعدم فرشید بهم گفت به خدا اگه با رویا نمیومدی دیگه نمیذاشتم آرش بیاد....کلی خجالت کشیدم رفتیم سمت امامزاده اما از شانس ما درش بسته بود و برگشتیم ...ازهم خدافظی کردیم اومدیم سمت خونه که یه پژو گیر داد بهمون منم داد زدمو ...مردم گفت صداتو واسه من بلند میکنی من تازه از حبس اومدما منم گفتم واسه گنده تر از توهم بلند میکنم ببینم چیکار میکنی...بعدم دوئیدیم اومدیم خونه  زود خوابیدیم که فردا بریم دانشگاه صبح ساعت ۶ آرش تک زنگ زد که رسیده بیدار شدم آماده شدم بریم دانشگاه رفتیم سر کلاس همش دو نفر بودیم منو رویا استاد خوشمو برا اولین بار خندش گرفت گفت کلاس خصوصیه؟و خندیدیم بعد کلاس آرش زنگ زدو حرف زدیم گفت دارم دیوار میشورم کلی بهش خندیدم گفتم حقته دیگه منو اذیت نکنیابعدش گفت دوروغ گفتم لجمو در آورد تا ساعت ۱۲ موندیم دانشگاه الکی که پانیم کلاسش تموم بشه بیایم داشتیم راه میرفتیم توی حیاط بالای دانشگاه که یه پسره از تو کلاس داشت بیرونو نگاه میکرد که پانی داد زد گفت مگه استاد سرتون نیست درستو گوش کن که رویا گفت آبرو بر فرشید بوددددد کلی خندیدیم رویام حرص میخورد اومدیم خونه تا ساعت ۳ خوابیدیم ساعت ۶ هم تازه ناهار خوردیم قرار شد بریم خونه یکی از بچه ها که پشیمون شدیم ساعت ۸ رفتیم جاده ی پشت امامزاده یکم قدم زدیم بعدم اومدیم خونه تا ۱۱ فیلم دیدیم بعدم نشستیم جدول حل کردیم چندتاشو بلد نبودیم اس ام اس دادیم از فرشید بپرسیم اونم گفت بلد نیستم جدول ترکی حل کنین بلدم!!!بعدم یه کلمه شمالی گفت  گفت اگه معنیشو فهمیدین یه جایزه دارین ماهم دست به دامن کل آپارتمان شدیم تا آخر فهمیدیم یعنی چی و گفتیم حالا بعد عید باید جایزه بده

 راستی دوتا مشکل برامون پیش اومده یکی واسه من یکی واسه مهربون دعا کنین زود درست بشه

پی نوشت:راستش نمیخواستم اینارو اینجا بنویسم ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه اینو بنویسم راستش الان حدود دوهفتس که یه چیزی توی دلم سنگینی میکنه اونم از نوع داغون خیلی فکرو خیالای چرت ندارم اینم اومده روش راستش سحر دوست من از یک ترم پیش همکلاسی آرش شده همه ی بدبختی منم از همینجا شروع میشه نمیدونم چرا هر چند وقت یه بار از آرش میپرسه که هنوزم با هلیایی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟شما جای من باشید چی فکر میکنین؟تازه اندفعه از آرش پرسیده هنوز با هلیایی؟ باهم خوبین؟آرشم گفته آره هر روزم بهتر میشیم  بعدش به آرش گفته اومدم اصفهان نمیدونستم پاتوقت کجاست بیام اونجا آرشم بهش گفته..... آخه این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟بعدش آرش اومده به من میگه بعدم سر به سرم میزاره میگه لابد دختر دائیش عاشقم شدهآخه سحر با دختر دائیش اومده بودمنم بهش گفتم اگه دوسش داری مشکلی نیست برو...به خدا شاید باورتون نشه اما اینو از ته دل بهش گفتم ...با اینکه...خدا جونم کمکم کن

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:39 توسط هليا |

این وبلاگ درباره ی زندگیه منو عشقمه امیدوارم همه ی عاشقایی که توی این وبلاگ میان به عشقشون برسن......

راستی اگه دوست داشتین از آرشیو دیدن کنید و داستان عشق ما دوتارو از اول دنبال کنید


و اگر آدم هم مثل من آدم بود میسرایید به اندازه ی
یک حنجره در گوش زمان
قطعه شعری از عشق که همین عشق
سر آغاز منو عالم بود
پیش از این بود جهان یکه و در تنهایی ...ظلماتی که یقین ماتم بود
پس جهان بی من یا من بی عالم
بود چیزی که در آن چیز وجودی کم بود
و تو بی جان جهان نیز منم کالبدی
ارزشی بود اگر بودن ما باهم بود

Home
Email
Night Skin