خاطرات آرش و هلیا
اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!
به روز غدیر خم از مقام لم یزلی ، به كائنات ندا شد به صوت جلی . كه بعد احمد مرسل به كهتر و مهتر ، امام و سرور و مولا علیست علی عید کمال دین .سالروز اتمام نعمت وهنگامه اعلان وصایت و ولایت امیر المومنین علیه السلام بر شیعیان وپیروان ولایت خجسته باد پی نوشت :راستش امروز داشتم توی نت میگشتم که دوتا سایت جالب برای مامان باباهای وبلاگی پیدا کردم گفتم شاید بد نباشه اینجا قرارش بدم تا اونام استفاده کنن: قور قور و کودکانه سکوتت را میشنوم آنگاه که با نگاهت با من حرف میزنی ساده و صمیمی همچون کودکی سلام به همه ی دوستای خوبو گلم بابت این چند وقتی که نبودم یه دنیا معذرت راستش درگیر امتحانای میان ترمم بودم ترم آخری تازه یادم افتاده درس بخونم تا بلکه این یه ترمو معدلم بالا بشه و برای معدل کلم مفید واقع باشه پس ازم دلگیر نباشینو برام دعا کنین بازی گوشیو کنار بزارمو درسامو بخونم و اما این چند وقتی که نبودم کلی اتفاق مثل همیشه افتاد که یه سریاشو که یادمه براتون میگم از جمله یه حس عجیبو غریب که سر یه قضیه ایی برام بوجود اومد و حسابی عصبیم کرده بود که به خیر گذشت پی نوشت :مهربون دوتا کفشدوزک ناز برام آورد که ماله ماشین عروسه داداشش بود همراه یه جعبه گز به عنوان سوغاتی و شیرینی عروسی داداشش پی نوشت ۲:دوستای گلم من توی نظر سنجی پیچک شرکت کردم اگه قابل دونستین گوشه چپ وبلاگم بنر نظر سنجی رو قرار دادم بهم امتیاز بدین راستی روزی یکبار میتونین فقط امتیاز بدین یعنی اگه مثلا شنبه بهم سر زدین و امتیاز دادین یکشنبه هم میتونین دوباره امتیاز بدین ممنون باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه ... همیشه عاشق این شعر بودمو هستم الان که دارم این پستو مینویسم با تمام وجودم دارم بوی بارونو حس میکنم راستش الان چند روزه که اینجا داره بارون میاد اونم چه بارونه قشنگی دوست دارم برم توی خیابونو زیر بارون راه برم کاشکی میشد با راه رفتن زیر بارون غمو قصه های دل آدمها هم شسته بشن کاش یکی باشه که دست آدمو زیر بارون غمهای زندگی بتونه بگیره و آدم بهش تکیه کنه فرقی نمیکنه عشقت باشه یا دوستت مادرت یا پدرت برادر یا خواهر مهم اینه که بتونی باهاش باشی و غبار دلتو سبک کنه برای من که تکیه گاهم همیشه مامانم بوده همیشه آرومو مهربون به حرفام گوش داده همیشه نگرانم بوده یه نمونشم همین تازگیا بود که فقط نگاهش میکردم دلم میخواست پیشم باشه اجازه ندادن بیاد توی اتاق(بیمارستان) تا وقتیکه دوباره به هوش اومدمو تونستم ببینمش وای که مادر چه نعمت بزرگیه چرا بعضیامون قدرشو نمیدونیم؟؟چرا انقدر زود یادمون میره راستش نمیخواستم حالا حالا ها پستی بزارم اما به خاطر یه سری اتفاقا گفتم یه پست نسبتا کوتاه بزارم درباره این چند وقت راستش روز دختر آرش برای دومین سال بهم اس ام اس داد و تبریک گفت یه اس ام اس بامزه با طرز نوشتنی که خودمون دوتا فقط سر در میاریم به خاطر یه سری مشکلات از ۲۱ آبان تا دوشنبه هفته پیش بنا به تجویز پزشک تهران بودم و نرفتم دانشگاه تا دوشنبه که رفتم که خنده بازاری شده بود که بعدا یه پست مفصلو بهش اختصاص میدم راستی سه شنبه که رفتم دانشگاه موردی رو که رویا روش تاکید کرده بود ملاقات کردم جالب این بود که قبل از این که رویا بیاد دانشگاه دختررو دیده بودم و به مریم گفته بودم که نمیدونم چرا حس خوبی نسبت به این دختره ندارم...وقتیکه رویا بهم نشونش داد تازه فهمیدم بعضی حسای زنانه چقدر قوی میتونه باشه ۷ آبان عروسیه داداشه آرش بود ایشالا خوشبخت بشن ۸ آبان هم نامزدیه دختر عمه ام بود که کاشکی نمیرفتم واما تصمیمو راجع به پست قبل گرفتم که بعدا به موقعش میگم چیه همتونو دوست دارمو بابت راهنماییهاتونم ممنون بای --------------------- دو پاسخ برای کامنت دوستان ۱)لاله عزیز سلام خوبی ؟ پاسخ :عزیزم وبلاگی که توی پیوندهای دوستانه من هست مربوط به یه دوسته که در نهایت تعجب تشابه اسمی و یکسری تشابه سلیقه ای با هم داریم و یکی از اولین دوستان وبلاگیم محسوب میشه و یکسری تفاوتهایی داریم که از جمله سن ما ۴ نفره و رشته های دانشگاهیمون و محل زندگیمون من و تو امیدوارم همیشه عاشق هم باشن وشاد شاد سارا جونیه گرامی هم که اشتباهی فکر کرده بود عروسیه آرشه پی نوشت سه چیز خاطره انگیز این هفته: خرگوش کوچولوی کرم دور میدون رویا بهم گفت حواسمو جمع کنم پی نوشت ۱۸/۷/۸۸:امروز صبح قبل از اینکه برم دکتر آرش بهم اس ام اس داد که یه قورباغه پیدا کردم قده یه بند انگشته عکسشو انداختم ببینی پی نوشت۱۹/۷/۸۸: امروز بعد از پانزده سال آزمایش خون دادم پاییز پاییز پاییز برگ ریز هزار رنگ بازهم زنده ام خدایا شکرت امسالم زنده موندم تا بوی بارونو برگهای خیس خشکیده رو حس کنم آرامو آهسته گام برمیدارم به صدای خش خش برگهای خشک در زیر گامهایم میاندیشم برگی که تا چندی پیش در بالاترینها بود امروز روبه زوال است به امروزم نگاه میکنم به فردایم میندیشم روشن است یا تاریک نمیدانم ---------------------------- پی نوشت: بی اختیار یاد جمله ای که چند شب پیش توی فیلم سام سون گفت افتادم طوری زندگی کن گویی در بهشت زمینی


![]()
![]()
اول از همه از تولد مهربون شروع میکنم که هم خنده دار بود و هم حرص آور برام همونجوری که یه سری هاتون کما بیش خبر دارین امسال برای تولد آرش کلی نقشه کشیده بودم که همش از شانس بد من نقش بر آب شد حتما میپرسین چرا ؟؟ خب براتون میگم اگه یادتون باشه از یک ماه پیش توی وبلاگ اطلاعیه زدم و یه چیزی از دوستام خواستم که همینجا جا داره از همه ی دوستای گلم تشکر کنم(زی زی جوجو - اسما جونم -کلاغ راست مغز -شیما جون -سانازی - هلی جونم ـآقا محمود ـبهزاد و آیسان جون ـمامانی آویسا کوچولو ـو... یه عالمه دوستای دیگه) که همشون واقعا پیشنهادای قشنگی دادن و بسی من را سر ذوق آوردند اما تمام ذوق و شوق من به یکباره با برنامه ریزی دانشگاه پر کشید حالا چرا؟شانس منه دیگه تولد آرش دوشنبه ۲ آذر بود که من قرار شد به خاطر اینکه جفتمون کلاس داشتیم یکشنبه براش تولد بگیرم اما پنجشنبه آرش بهم گفت که قرار یکشنبه ۱ آذر از طرف دانشگاه برای بازدید ببرنشون گمیشان(گرگان) منو میگی آتیش گرفتم تمام برنامه هام بهم ریخت اما از اونجاییکه من به این آسونیا از رو نمیرم به مهربون گفتم شنبه میای بریم بیرون اونم گفت باشه کجا بریم؟ گفتم فرقی نداره خلاصه که کادوی تولدو آماده کردم با اینکه حالم گرفته شده بود اما بی خیال شدم خلاصه قرار شد شنبه ۹:۳۰ صبح من برم قائمشهر که بریم خوش بگذرونی
شنبه صبح ساعت ۷ بیدار شدمو تا ۸:۳۰ آماده شدم و از در خونه رفتم بیرون هوا ابری بود از شانس من تا رسیدم دم ایستگاه سواریا ساعت یک ربع به ۹ شده بود تا ۹ منتظر ماشین بودم تا بالاخره سوار شدمو راه افتادم که آرش زنگ زد کجایی منم بهش گفتم گفت باشه خلاصه سر ساعت ۹:۳۰ رسیدم قائمشهر ماشینه عینه جت حرکت کرد وقتی پیاده شدم سرم گیج میرفت تا اومدم برم اونطرف ایستگاه یه دفعه یکی گفت دربست تا سرمو آوردم بالا دیدم مهربونه انقده ذوق کردم آخه همیشه دیر تر از من میرسید خلاصه باهم راه افتادیم بعدم بهش گفتم من آدامس میخوام گفت خب بیا بریم بگیرم رفتیم توی یه مغازه به خانومه گفتم آدامس دارین اونم یه دفعه تا ما دوتا رو باهم دید گفت آره آدامس دارم ولی سیگار ندارم منم بهم بر خورد گفتم واااااااااا کی سیگار خواست زنه انگار با آدم دعوا داشت خلاصه آدامس گرفتیم اومدیم بیرون بعدش آرش بهم گفت میخوای از تو بازار بریم منم گفتم آره انقدر باحال بود یه عالمه ماهی زنده ریخته بودن روی زمین با سبزی تازه چیده شده میفروختن خیلی باحال بود اسم ماهیارو برام میگفت میخندیدیم بعدم باهم رفتیم توی یه بازار دیگه که پر از اردکو
غازو بوقلمونو مرغ خروسو کبوترو مرغ عشق بود انقدر شلوغ بود که نگو یه اردک سفیدم بود که آرش گفت شبیه منه
خلاصه تا دمه میدون امام پیاده رفتیم آخه یه کافی شاپ خیلی ناز قبلا اونجا بود ولی بسته بودنش ما هم دست از پا درازتر برگشتیم رفتیم پاساژ سپهر که بریم هیرکانیا اما در کمال تعجب هیرکانیا هم شده بود بوتیک تین ایجر خنده مون گرفته بود آخر سر برگشتیم همون جایی که قرار نبود بریم یعنی کافی شاپ بهمنی که توی قائمشهر خیلی معروفه حالا چراشو نمیدونم ولی خیلی کثیفهههههه با این همه خیلی خوش گذشت با هم آب پرتقال خوردیم
کلیم کوبیدم تو پاش کفششو کثیف کردم![]()
بعدم کادوی تولد مهربونو بهش دادم یه دفعه گفت این چیه گفتم خوب ماله تولدته دیگه فردا که نیستی دوشنبه هم جفتمون دانشگاهیم نمیشه وقتی بازش کرد یه دفعه با تعجب نگام کرد گفت دی وی دی مارک پاناسونیک خوبه؟؟؟ ای دوروغگو میخواستی اینو بگیری الکی داشتی میگفتی برا خونه میخوایم با مریم دی وی دی بگیریم
فکر نکنم فهمیده باشین چی گرفتم البته دوتا از دوست جونیا خبر دار شدن برا مهربون ماشین ریش تراش(موزر) پاناسونیک گرفتم حالا دیگه خوب یا بدش رو نمیدونم چون من مارک براوون میخواستم اما اون مدل رو اونجا پیدا نکردم فروشنده هم اینو بهم معرفی کرد خدا کنه خوب باشه خلاصه تا ۱۱:۱۵ با هم بودیم بعدش اومدیم بیرون چون آرش ظهر باید میرفت خونه ی خاله ی مامانش ناهار دعوت بودن با اینکه اونجوری که میخواستم نشد اما به هر حال خوش گذشت
بعدم باهم تا دم ایستگاه اومدیمو مهربون منو سوار ماشین کردو رفت وقتی رسیدم خونه به مهربون تک زنگ زدم که رسیدم خونه بعدم با مریم نشستیم که مثلا درس بخونیم برا نیم ترم سیستماتیک و رشدو نمو اما مگه تونستیم بخونیم انقدر باهم حرف زدیم که مخ همو خوردیم بعدم هرچی فیلمو کارتون بود دیدیم ...
و از دست پخت س گ آشپز کانال ۳ لذت کافی رو بردیم نمیدونم دیدین یا نه ولی حال منو مریم که بهم خورد با اون سوپ سویاش اه ه ه ه ه
دوشنبه صبح با مریم رفتیم دانشگاه و با استاد انقلاب حرف زدیم آخه اصلا سر کلاسش نرفته بودیم اونم گفت مارو حذف کرده
اما ترسوندمون وقتی بهش گفتم ما تابستون داشتیمو صبح خواب موندیم گفت بله یادمه
اومدین گفتین خلاصه که به خوبیو خوشی تموم شدو اومدیم رفتیم سر کلاس اندیشه ۲ مریم که آرش ساعت ۱۰:۲۰ بهم اس ام اس داد (او ا او ا او ا) فهمیدم به دنیا اومده خندم گرفته بود سر به سرش میذاشتم اونم ادای تبلیغه مای بی بی رو در میاورد![]()
![]()
کلاس مریم که تموم شد اومدیم برگردیم خونه که به مریم گفتم بیا بریم شهرک من آرشو ببینم تولدشه بعد بریم خونه رفتیم با هم شهرک مهربونو دیدیمو برگشتیم خونه سه شنبه هم استاد ازمون امتحان نگرفت
قرار شد هفته بعد بگیره یعنی دیروز با اینکه اصلا نخونده بودم نمرم خیلی خوب شد کسانیکه واحد سیستماتیکو گذروندن میدونن فقط چه درس سختیه با اینکه گیاهیه اما همش اسمای لاتین و سخته خودمم تعجب کردم که با اینکه فقط سر کلاس گوش کرده بودم چه جوری نمره ام خوب شد آخه چرا از مغزم کار نمیکشم؟؟؟اگه فقط یه دور خونده بودم اون 1 نمره رو هم میگرفتم
هفته ایی که گذشت برام هم یه جورایی عجیب غریب بود هم انرژی آور حالا هم دارم فکر میکنم فکر فکر فکر...![]()
امیدوارم همه ی آدما توی لحظه لحظه ی زندگیشون شادیو در کنارشون حس کنن![]()

![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب

![]()
دوست دارم مهربون حیف که روز پسر نداریم
نمیدونم چیکار کنم خدا باید فقط مثل همیشه کمکم کنه![]()
![]()
نمیخوام غیبت کنم اما هیچوقت از خانواده ی باباییم خوشم نیومدهمشون یه جورین مخصوصا عمه هام
ولی خوب نمیشد نرم حوصله ی حرفای بعدشو نداشتم ولی انگار بدتر شدو فامیلای دوره دامادفکر کرده بودن عروس منم که برای خودم خنده دار بود اما برای عمه ام ناراحت کننده خب آخه تقصیره من چی بود که اونا اشتباه گرفته بودن
عمه خانومم تا لحظه آخر ناراحت بود...![]()
من تازه با وبت آشنا شدم
خیلی قشنگ می نویسی ایشاله که عقت پایدار باشه
1تا سوال داشتم
دو تا لینگ هست تو وبت که مثل اسم وب خودت. اون 2 تا هم مال خودته؟
اونارو که خودندم نمی دونم ادامه داستان خدت هست یا نه؟ مرسی

موفق باشی![]()
در صورتیکه عروسیه برادر آرش بود![]()

بالا خره برگشتم شمالو ترم جدید شروع شد راستش توی این یک هفته که برگشتم دانشگاه کلی بهم خوش گذشت تقریبا هرروزش با آرش بیرون بودم خیلی خوش گذشت راستش دوشنبه که رفتم شمال صبحش آرش تازه رسیده بود اومد دانشگاه بعدم باهم ناهار رفتیم به قول رویا سون استار وای نمیدونین اولی که آرشو دیدم قیافم چه جوری شد یه دفعه جا خوردم قیافش صد درجه عوض شده بود انقدر تعجب کردم که نگو خیلی برام جالب بود که با یه سیبیل گذاشتن انقدر یکی قیافش عوض بشه راستش اولش خورد تو ذوقم با اینکه بهش خیلی میاد اما نمیدونم چرا یه جوری شدم بهشم گفتم (ولی دلم سوخت تو ذوقش زدم) خلاصه که نصفه نیمه غذامو خوردم آرشم میگفت نگام کنی عادت میکنیا
منم میگفتم نمیخوام برو بزنننننننننن
اونم میخندید خلاصه که دوباره برگشتیم دانشگاه که آرش کلاس داشت منم نشستم توی حیاط پیشش تا کلاسش شروع شه وای نمیدونین وقتی ترم اولیارو میدیدم چقدر برام جالب بود همه کوچولو متولد 70 خیلی باحال بود یاد خودم افتاده بودم که ترم اول بودم چقدر بچه بودم همینجوری که با آرش حرف میزدیم نشسته بودن با تعجب مارو نگاه میکردن انگار یه چیزه عجیب دیده باشن آخیییییییی آرشم میگفت اینا چرا اینجورین؟؟!!منم میخندیدم
میگفتم حالا اگه فردا تو دانشگاه با هم راه برن حراست بهشون گیر بده ناله نفرینش پشت ما دوتاست دیگه حساب اینو نمیکنن که ما رو کل دانشگاه دیگه توی این 4 سال شناختن ![]()
خلاصه که بلند شدیم اومدیم بالا که من برم خونه آرشم بره سر کلاسش اومدم خونه درو که باز کردم مریم پرید جلوم کلی جیغ جیغ کردیمو همو بغل کردیم بعد تقریبا 5 ماه دوباره باهم همخونه شده بودیم انقدر حرف زدیم که مغز همو خوردیم کلی خندیدیم ...شبم تا دوازده بیدار بودیم حرف میزدیم تا کوکمون تموم شدو خوابیدیم
فردا صبحش باید میرفتم برای کارای دانشگام اما نمیدونم چرا زورم اومدو خوابیدم مریمم به هوای من که بیدار میشم باهم میریم ساعتشو نذاشته بود اونم خواب موند ساعت 10 بود بلند شدیم آرش زنگ زد گفت تو مگه کلاس نداری بچه جون چرا گرفتی خوابیدی پاشوووومنم گفتم باید تو حذفو اضافه بگیرمش الان که نگرفتم هنوز آرشم گفت باشه ساعت 11 اس ام اس داد بهم که من کلاسم تموم شده حالا چیکار کنم؟ منم گفتم نمیدونم که مریم گفت حوصلم سر رفته ببین آرش میاد نسوم؟ منم زنگ زدم گفتم میای بریم نسوم آرشم گفت آخه گشنمه دارم میمیرم منم گفتم خوب اول بریم ناهار بخوریم بعد بریم نسوم گفت باشه هر وقت آماده شدین بگین منم بیام دوراهی گفتم باشه خلاصه که یک ساعتو نیم تمام منو مریم مثلا داشتیم آماده میشدیم
رطوبت هوام که بیداد میکرد منه بدبختم که این 4 ساله با این موهام دیوونه شدم هرچی اتو مو زدم سشوار کردم صاف نشد
آخه موهام فره آخر سر بیخیال شدمو شال سرم کردمو با مریم رفتیم حالا بماند توی اون یک ساعتو نیم بیشتر از 4 دفعه آرش زنگ زد که هنوز راه نیفتادین؟ گشنمهههههه خلاصه که 4 نفری با امین دوست آرش رفتیمو ناهار خوردیم (آقای بهداشت)حالا داریم از گشنگی میمیریم امین گیر داده برین دستاتونو بشورین ما هم که اصلا انگار نمیشنیدیم غذامونو میخوردیم البته تا آماده بشه نیم ساعتی همدیگرو نگاه میکردیم مریمو امینم بحث میکردن که مریم قبلا خیلی چاق بودی داشتی میترکیدی مریمم حرص میخورد میگفت نه اینکه خودت خیلی لاغری ؟ منو آرشم که از هفت دولت آزادیم من به اون میگم از لاغری مثه مارمولکی اونم راه میره به من میگه چوب شور یا نوک اتود
خلاصه که بالاخره ناهارمونو خوردیم با کلی غرغر امین و ایراد گرفتن از غذا خوردن مریم... ولی در کل خوش گذشت بعدم با هم رفتیم نسوم آرش یه عالمه بلوط بهم داد انقدر خوشگلن چند تاشون سبز بود هنوز عین سنجاب گرفته بودم تو دستم بوشون میکردم عاشق بوی این چیزام (بوی خاک بارون خورده چمن خیس برگای خیس پاییز ...)ساعت 4 هم برگشتیم خونه آرشم برگشت قائمشهر ولی شب دوباره برگشت ... اون شب خیلی خوش گذشت دلم براش خیلی تنگ شده بود 4 شنبه هم طبق معمول دوباره خوابیدمو نرفتم کلاس ...عصری با مریم رفتیم بیرون که از بانک پول بگیرم
اجاره خونه رو بدیم که بارونی گرفت در حد سیل طوری که وقتی برگشتیم خونه شالو مانتومو میچلوندم یه پارچ آب ازش ریخت ولی خیلی باحال بود انگار زیر دوش آب بودیم بالاخره 5 شنبه رفتم سر کلاس ولی تشکیل نشد شانسو دارین؟نشسته بودم پشت پنجره که دیدم آرش داره میره بالا یه دفعه صداش کردم برگشت نگام کرد اومد پایین سر کلاسمون
تا اومدیم حرف بزنیم یه دفعه استادای جفتمون همزمان اومدنو آرش از کلاس رفت بیرون بعدم استاد گفت کلاستون شده سه شنبه ها برگشتیم با مریم بالا رفتیم حذف و اضافمونو انجام دادیم که دوباره آرشو دیدم اونروز خیلی ناز شده بود قرار شد ده دقیقه صبر کنیم تا بعد با هم بریم قائمشهر که من نمره های اون 2 واحد ترم پیشمو بگیرم که مریم حالش بد شد برگشتیم خونه منم گوشیمو جا گذاشته بودم تا اومدم خونه دیدم آرش داره زنگ میزنه که چرا جواب نمیدی کجایی منم گفتم چی شده گفت پس من کلاسم تموم شد میام بریم قائمشهر منم گفتم باشه که یه دفعه یادم افتاد بهش اس ام اسدادم امروز ناز شده بودی میخواستم گازت بگیرم ولی جوابمو نداد
بعد کلاسش رفتیم قائمشهر جای همیشگیمون بارونی میومد که حد نداشت با اینکه چتر برده بودیم موش آب
کشیده شدیم اونروزم خیلی خوش گذشت
بعدم آرش گفت که استاد خوشمو توی سالن دیدش و بهش گفته شیطون حالا این شیطون معلوم نیست یعنی چی؟ فکر کنم دوتاییمونو باهم دیده آبروم رفت حالا چه جوری تو چشاش سر کلاس نگاه کنم نمیدونم


.... گاز گرفتن من.... و بازهم قرمه سبزی
میبینین چقدر جانور دوسته مثه خودمه![]()
اولین بار برای کلاس اولم بود![]()
دوست دارم مهربون ![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


خیلی بده یک نفرو با تمام وجود دوست داشته باشی اما نتونی به کسی بگی و مجبور باشی سکوت کنی



